تبليغاتX
کافه کافکا

اصلا قرار نبود این چیزها را بنویسم. قرار بود داستان کوتاهی درباره یک سرباز وظیفه بنویسم. روندی که باعث شد داستان پسرک سرباز، از یک جمله ی ناقص بیشتر نشود، سوژه ایی ساخت برای این پست. همه اش از آن صبحی شروع شد که در اتوبوس نشسته بودم و حالم خوب بود. خوب بودن حال من، آنهم اول صبح مسئله ایی نیست که بتوانم براحتی از کنار آن بگذرم. اتفاقیست که به ندرت رخ می دهد. برای همین، قلم و کاغذ را از کیف بیرون آوردم که شعری بندتنبانی بسرایم. نفس عمیقی کشیدم، قلم را به کاغذ نزدیک کردم و منتظر ماندم الهامات شاعرانه ی بندتنبانی در من حلول کند تا دستم شروع به ثبت الهامات کند. در همین گیر و دار بودم که نگاهم به بیرون اتوبوس، یعنی حاشیه ی خیابان افتاد. پیرمردی را دیدم که با تمام وجود آب دهانش را به کف خیابان انداخت. کادر پنجره اتوبوس و لنز چشمان من این سکانس فلاکت بار را در ذهن منتظر الهامم ثبت کرد. سرودن را فراموش کردم و پیش خودم فکر کردم حالا که قلم و کاغذ را بیرون آورده ام بهتر است یک داستان کوتاه برای این وبلاگ بندتنبانی بنویسم. جمله اول داستانکم تمام نشده بود که حس کردم جریان هوای گرمی به گونه سمت راستم برخورد می کند. سرم را چرخاندم و با جحمی پرمو مواجه شدم که باعث شد حسابی جا بخورم. بلافاصله سرم را عقب کشیدم و در همین لحظه بود که توانستم تشخیص دهم آن حجم پرمو، سبیلهای بغلدستی ام است که سعی می کند با دقت نوشته های مرا بخواند. جالب آنجا بود که با چشمانی متعجب و منتظر به من زل زده بود تا به نوشتن ادامه دهم. مردک پفیوز.

***

اواسط روز که سرم خلوت شد قصد کردم داستانی که از یک خط تجاوز نکرده بود را تمام کنم. پشت میز کارم نشستم و سعی کردم تمرکز کنم که درب دفتر فنی با لگد باز شد و آقای قویدل با یک بغل کاغذ در چهار چوب در ظاهر شد. بدتر از همه، آن لبخند رقت انگیزش را هم با خودش آورده بود. پرسید که آیا می تواند از منگنه من استفاده کند و من گفتم می تواند. نشست ور دلم درحالی که هنوز آن لبخند را به همراه داشت. پرسیدم آیا قسمت مالی، اداری، انبار و حتی آبدارخانه منگنه نداشت؟! گفت ترجیح می دهد از منگنه من استفاده کند چون با من حال می کند. سرم را پایین انداختم و سعی کردم دوباره تمرکز کنم که ناگهان صدایی مهیب مرا از صندلی جدا کرد. به سمت صدا که برگشتم قویدل را دیدم با همان لبخند و همان حس. گفت: ((منگنه کردم!)). پرسیدم چند عدد از این فاکتورها را باید منگنه کنی؟ گفت: (( نمی دونم ولی فک کنم هفتاد هشتادتایی بشه)). لبخند زد.

***

ساعت حول و حوش 9 شب را نشان می داد که درب اتاقم را بستم، آهنگی ملایم گذاشتم، و سعی کردم آن داستان کوفتی را تمامش کنم. هنوز جمله اول تمام نشده بود که از پشت درب اتاقم صدایی با این مضمون به گوشم رسید: (( هوووو یک... هه ه ه ه دو... آهااااا سه... یاااا چهار... هیاوووو پ...)) هنوز عدد پنج تمام نشده بود که صدای برخورد حجمی بزرگ به کف زمین آمد.

***

ساعت دو نصف شب است و من بالاخره توانستم این پست را تمام کنم. داستان را نمی گویم...همین متنی که الان مشغول خواندش هستید را تمام کردم. باید زودتر بخوابم و صبح زود قبل از آنکه نگاهم به نگاه پدرم بیافتد از خانه خارج شوم. هنوز مرا بابت شل بستن میل بارفیکس پشت درب اتاقم مقصر می داند. مطمئنم صبح درد بدنش دوبرابر خوهد شد. راستی که چقدر دلم می خواهد یک ماه، آدم نبینم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 19:15 توسط کافه چی |

نشسته ام براي خودم پا روي پايم. از اين قطارهاي تندرو سانتي مانتال است كه براي هر نفر يك روزنامه مي گذارند. نسكافه را تا آخر مي نوشم چون خيالم از بابت وجود يك مستراح امن، راحت است.
صندلي ها دو به دو روبروي هم است و يك ميز جلوي هر چهار نفر، درست مثل اينكه به مذاكره نشسته ايم. روبرويم يك زن ميانسال است كه هدفمند به نظر مي رسد. بايد معلم دبيرستاني چيزي باشد چون فقط معلم دبيرستان است كه آنقدر با انضباط عينك را از قاب بيرون مي آورد و نوك دماغ گير مي دهد و روزنامه كسل كننده ايي مثل جام جم را موبه مو مي خواند و هنگام خواندن ابروهايش را به طرز جانكاهي بالا نگه مي دارد. بغل دستي اش دختر دانشجويست كه وانمود ميكند مشغول خواندن جزوه هايش است اما من زرنگتر از آنم كه نفهمم سعي دارد تا عنوان كتابي را كه مي خوانم ببيند و من عمدا كتاب را طوري نگه مي دارم كه نتواند بخواند. شايد مرض دارم. دقيقا نمي دانم.
به زنجان مي رسم و از آنجا يك دربست به سمت كارگاه ميگيرم. در كارگاه باد تند و سردي مي وزد و من حسابي مي لرزم. بين فونداسيونهاي تجهيزات راه مي روم و وانمود ميكنم مشغول نظارت هستم اما نيستم. به اين فكر ميكنم كه من بين اين همه آجر و بتن و سيمان سرد چه ميكنم؟ كدام جبر بوده كه مرا به اينجا كشانده؟ مني كه رمان و شعر و سينما و هنر را دوست دارم، اينجا چه ميكنم؟ پس كي قرار است از شغلم لذت ببرم؟ من كلاس شغلي را دوست ندارم. پول را هم دوست ندارم. من اينجا چه ميكنم؟
نظارت احمقانه ام كه تمام شد با قطار عصر برگشتم و در طول راه به اين فكر ميكردم كه اي كاش مي توانستم براي خودم زندگي كنم. اي كاش جامعه شناسي مي خواندم. اي كاش سينما مي خواندم. اي كاش فيلمسازي چيزي مي شدم. اي كاش در كشورم كار نبود كه آدمها را انتخاب مي كند و يك عالمه ايكاش هايي كه هيچوقت به واقعيت تبديل نخواهد شد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 16:26 توسط کافه چی |

آقاي دكتر آويزان پور معتقد است زندگي كردن در طبقه چهارم يك ساختمان چهار طبقه، هر بدي داشته باشد يك حُسن دارد و آن اين است كه دسترسي به پشت بام آسان است و انسان تنهايي مثل او مي تواند هر روز غروب يك صندلي كوچك كنار كولر بگذارد و خورشيد سرخ رنگي كه كم كم پشت ساختمانهاي شهر پنهان مي شود را به نظاره بنشيند و احيانا سيگاري روشن كند و دودش را محكم به بيرون فوت كند كه شايد مقداري از غم تنهايي اش را با دود رقيق شده ي سيگار به بيرون بپاشد. يكروز كه حسابي دلش گرفته بود صندلي اش را به كولر تكيه داد و براي اينكه نور خورشيد روي شيشه عينكش منعكس نشود عينك را داخل جيبش گذاشت و به محض آنكه خواست سيگاري روشن كند نگاهش به بام آپارتمان آنطرف خيابان افتاد و در كمال ناباوري زني را ديد كه درست مثل او روي صندلي كوچك، رو به غروب نشسته است.

آويزان پور، دلش لرزيد و در خودش ميل زيادي براي ملاقات با آن زن احساس كرد. حس مردي را داشت كه بعد از تبعيد به يك منطقه دور افتاده در آفريقا، يك هموطن را ميبيند و با او هم كلام مي شود. از چنين احساسي بسيار سرخوش بود.

آنشب، قبل از خوابيدن، پيش خودش فكر كرد كه در اين دنيا كسي هست كه هر وقت دلتنگ مي شود رفتاري مشابه با او انجام ميدهد. احساس ميكرد موجود كوچك لزجي در اعماق شكمش تكان مي خورد و حالتي آميخته با استرس و لذت و بي قراري را در او بوجود مي آورد. مرد تنهاي بي تاب، مشتاقانه انتظار فردا غروب را ميكشيد.

سه پايه دوربينش را محكم كرد و دوربين تلسكوپي اش را طوري تنظيم كرد كه بتواند سوژه مورد نظر را به وضوح ببيند. وقتي به دوربين نگاه كرد با صحنه ايي باور نكردني مواجه شد. زن هم دوربيني مثل او گذاشته بود و آويزان پور را رصد ميكرد. چند دقيقه ايي به زن نگاه كرد اما ناگهان دست و پايش شل شد. سرش را عقب آورد و به گوشه ايي از بام خيره شد. سيگاري روشن كرد و دوربين و سه پايه را زير بغلش زد و به آپارتمانش برگشت.

آويزان پور، قبل از خوابيدن احساس خوبي نداشت. پيش خودش گفت كه چقدر از ساختمانهاي نما شيشه ايي كه در ساعاتي از روز مثل آينه عمل مي كنند متنفر است. 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 16:59 توسط کافه چی |

اينجا، در آغوش كاناپه مهربانم نشسته ام و مثل هميشه موهاي سينه ام را با دو انگشتم مي پيچانم تا در هم تنيده شوند و به شكل موشك درآيند. بعد، چند موشك ديگر درست مي كنم تا از لحاظ توان تسليحاتي قوي تر شوم. هر كدام از اين موشكها توان حمل يك كلاهك هسته ايي را دارند. فقط كافي است سينه ام را به سمت اسرائيل بچرخانم و نافم را فشار دهم...صداي زنگ آيفون تمركزم را به هم مي زند. نگاهي به مانيتور آيفون مي اندازم و يك زن را مي بينم كه ابلهانه به دوربين زُل زده است. چقدر احمق و آشنا به نظر مي رسد...خداي من! زنم است!...يكماهي مي شود كه با خاله خان باجي هاي فاميل يك تور ايرانگردي تشكيل داده اند. چقدر زود يكماه تمام شد!
مثل هميشه آسانسور لعنتي خراب است، برای همین مجبور شدم چمدانهاي سنگين را از پله ها بالا بياورم...وسط اتاق بغلم مي كند. لباسش بوي عرق و دود گازوئيل مي دهد...گونه هايش هم شور است.
وقتي به حمام رفت خانه را وارسي ميكنم تا چيز شك برانگيزي بر حسب تصادف اين گوشه كنارها پيدا نكند، چون آنوقت مجبورم كل اين هفته را براي اثبات بي گناهي ام حرف بزنم. يكي از چمدانها را باز مي كنم تا دليل سنگيني بيش از حدش را بفهمم. خدايا! اينجا يك بازار "سيد اسماعيل" كوچك است!...صداي نا مفهومش از حمام به گوش مي رسد كه اين خود دليلي بر آن است كه ديوانه تر شده، چون قبلا با خودش حرف نمي زد.
وقتي از حمام بيرون آمد حوله اش را مثل عمامه سند باد دور سرش پيچيد و خودش را روي كاناپه ام انداخت. هزار با گفته ام كاناپه مثل مسواك، يك وسيله شخصي است و دوست ندارم كسي خودش را روي كاناپه ام پرت كند...اينهمه جا...برود براي خودش يك كاناپه دست و پا كند...اه اه...
مشغول حرف زدن است و من تمام حواسم به آن دسته از موهايش است كه از لاي حوله بيرون افتاده و از نوكش قطره قطره روي كاناپه ام آب مي چكد. مي پرسم ؛برايم چه سوغاتي آورده...موثر بود. مثل پنگوئن به سمت چمدانهاي آنطرف اتاق دويد و من فرصت پيدا مي كنم تا طوري روي كاناپه لم بدهم که ديگر جايي براي دوباره نشستنش باقي نماند... مثل شعبده بازها از داخل چمدانها خرت و پرتهاي رنگي در مي آورد و نشانم مي دهد. به گمانم براي من خريده. وانمود مي كنم كه خيلي ذوق زده شده ام و برايش اطوارهاي عاشقانه در مي آورم. كاش بشود دوباره سفر برود. حيف من.

***

چقدر زود تمام شد...دوباره مجبورم برگردم در آن خراب شده و هر روز شاهد مردي باشم كه مثل ديوانه ها روي كاناپه كوفتي اش مي نشيند و با موهاي سينه اش موشك درست مي كند.
مجبورم بغلش كنم و خودم را ذوق زده نشان بدهم. تنش بوي عرق مي دهد. نگاه كن موهاي سينه اش دوباره فر خورده...شك ندارم قبل از آمدنم حسابي مشغول خل بازيهايش بوده. مايه آبرو ريزي و خجالت.
اصلا در حمام حواسم نبود كه بلند بلند به بخت بدم لعنت مي فرستم، هرچند مي دانم نشنيده چون يا يكي از چمدانها را باز كرده و فضولي مي كند يا خانه را وارسي مي كند تا مدرك جرمي باقي نگذارد. عمدا همه موهايم را در حوله نپيچيدم تا كاناپه اش را خيس كنم. وقتي مثل بچه ها حرص كاناپه بد تركيبش را ميخورد قيافه اش حسابي ديدنيست. دلم برايش مي سوزد و مي روم تا سوغاتش را نشانش دهم. نگاه كن! كدام احمقيست كه وقتي ببيند بعد از يك ماه برايش يك مايو بنفش راه راه و يك جفت جوراب پشمي سوغات آورده اند اينقدر ذوق كند...واقعا حيف من.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 12:24 توسط کافه چی |

منتظر شروع شدن مستند" انسان و طبيعت" بودم اما يكنفر را نشان دادند كه براي حضار خاطرات جنگي تعريف مي كرد. تلوزيون را خاموش كردم و به كسي كه دقيقا نمي دانم كه بود ناسزا گفتم تا كمي آرام شوم. بعد يادم آمد كه روزنامه اعتماد ديروز را نخوانده ام بنابراين توي كاناپه فرو رفتم و شروع به خواندن كردم. به ضميمه اش كه رسيدم اول مطلب كوتاه سروش صحت را خواندم و بعد چند مقاله را نيمه كاره رها كردم. مثل هميشه پيش خودم فكر كردم كه چقدر مقاله نويسان مطبوعات ايراني كسل كنند و خواب آور هستند. انگار يك اشل مقاله نويسي را جلوي رويشان گذاشته اند و به جاي آنكه به غناي مضمون و محتوي و خلاقيت در نوشتن فكر كنند به شكل و شمايل كلاسيك مقاله نويسي فكر مي كنند. مثلا براي گفتن مطلب كوتاهي درباره تئاتر، از ابتداي خلقت انسان شروع مي كنند و در پاراگراف آخر حرف اصلي شان را مي گويند. يا يك مطلب ساده را آنقدر " ايسم " مي بندند و آنقدر از هگل و كانت نقل قول مي كنند كه دست آخر خودشان هم نمي فهمند چه مي گويند. بعد ياد عهدي مي افتم كه از ابتداي امسال با خودم بستم. قرار بود ديگر وقت و پولم را صرف خريد روزنامه و مجله نكنم. اما گاهي وسوسه مي شوم و عهد شكني ميكنم. طوري مي گويم مطبوعات كه هر كه نداند فكر ميكند منظورم نيويورك تايمز و ديلي تلگراف است...كافيست چند دقيقه جلوي يك كيوسك بايستي و نگاهي اجمالي به نشريه هاي كشور بياندازي. بيش از صد نوع مجله جدول با عكس بازيگران مرد زير ابرو برداشته. مجله هاي سبزي كه عكس هفت قلم آرايش شده دختر بچه هاي نابالغ را روي جلد اول چاپ كرده اند. كاري كه هيچ كجاي دنيا انجام نمي دهند اما ما در جامعه بيمارمان كه هر روز شاهد حوادثي مثل گوهر دشت و لواسان و قيام دشت و كهريزك هستيم، اينكار را مي كنيم و نمي دانيم شايد اين مجله را يك افغاني بي بند بار بخرد. افغاني كه پول ندارد براي سركوب نيازش به تايلند و كشور هاي اطراف سفر كند! روزنامه هاي زردي كه شگفتي مرا برمي انگيزند، به اين خاطر كه مي بينم هنوز احمقهايي وجود دارندتا گول تيترهاي دروغ را بخورند. مجله هاي ادبي بوي نا گرفته كه از فشار مالي هر ۶ ماه يكبار بيرون مي آيند و فقط كيوسكهاي ميدان انقلاب آنها را توزيع ميكنند." چشم انداز" آقاي دكتر ميثمي هم كه قربانش بروم بايد دكترايي چيزي داشته باشي تا با مطالب سنگينش بتواني ارتباط برقرار كني. مجله فيلم هم كه مسابقه نقد نويسي به روش "بُز گر" راه مي اندازد. به اين نحو كه مثلا جواد طوسي مي آيد و مي نويسد كه فيلم درباره الي در خصوص تقدير است. بعد صد نفر ديگر همين حرف را با روشهاي ديگر تكرار مي كنند و بدين صورت مجله قطورتر مي شود. حالا چه بشود آغداشلو يا يك آدم حسابي بيايد و ستوني بنويسد و رنگ و بوي مجله را عوض كند.

ياد آن جمله معروف مي افتم كه ريه هاي يك جامعه مطبوعات است. اگر دود به خورد اين ريه ها بدهيم جامعه نفس فس قفا ميگيرد و خفه مي شود. فعلا كه ريه هاي جامعه ما شبيه عكس ريه هاي چرك مچاله شده ايست كه روي پاكتهاي سيگار مي كشند.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 10:16 توسط کافه چی |

صداي كلاغ مي آيد. يكجوري ام. زيركي كلاغهاي پارك قيطريه هم نمي تواند سرحالم بياورد. كسي هست كه هر صبح مي آيد مي نشيند در سه كنج گلويم. پاهايش را در شكمش جمع مي كند. گلويم درد ميگيرد.

***

كافه اوريانت با صندلي هاي لهستاني رنگ و رو رفته و تابلوهاي عتيقه ايي كه روي آن طرح هايي از گربه و فنجان كشيده شده، دو دستي دامن گذر زمان را چسبيده و نمي گذارد كه سپري شود. داخل كافه اوريانت 40 يا 50 سال پيش است. اداي 40 يا 50 سال پيش را در نمي آورد. خود 40 يا 50 سال پيش است. خانم اوريانت آنجا پشت دخل با كسي حرف مي زند كه من نمي بينمش. به اين فكر مي كنم كه 40 يا 50 سال پيش معشوقه هايي كه لباسهاي 40 يا 50 سال پيش را پوشيده اند، پشت اين ميزها كه آنزمان نو بوده نشسته اند و براي آينده ي عاشقانه ي مبهمشان نقشه مي كشند. خانم اوريانت از جايش بلند مي شود و چيزهايي ميگويد و مي خندد و دوباره مي نشيند. قهوه و كيكم را مي خورم. پول را به خانم اوريانت مي دهم. صحبتش را قطع ميكند و برايم آرزوي روزي خوش ميكند. وقتي از كافه بيرون مي آيم صدايش را مي شنوم كه دوباره مشغول صحبت با كسي است كه من نديدمش.

***

صبح زود است و خيابانهاي بالاي شهر بوی مردان خوشبويي را مي دهد كه به شركتها و كارخانه هاي شيكشان مي روند. من و ماشين تازه ام خيابان كنار پارك را آرام آرام طي ميكنيم. روي صندلي جلو "عزيز من" * افتاده. به مهندس مقدم نژاد فكر ميكنم. دو روزي مي شود كه مُرده. ميز كناري ام مي نشست. پير مرد كم حرفي كه همه مي گفتند تا بحال دروغ نگفته و در زندگي اش هيچ گاه چراغ قرمزي را رد نكرده. يك روز كه كسي نبود رازي را به من گفت. گفت كه گاهي به مرگ فكر ميكند و مي ترسد. امروز ختمش است اما من نخواهم رفت. من ختم هيچكس نخواهم رفت. ترجيح ميدهم مردگان را به حال خودشان بگذارم تا بخوابند. وسايل بازمانده از مردگان ناخوشايند است. حتي قلم كهنه اش كه بر روي ميزش افتاده، غمگين كننده است.

پاورقی:

*عزیز من: نام دفتر شعری از احمد رضا احمدی.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:11 توسط کافه چی |

کارت ورودم را که زدم، نگاهی به آبدار خانه انداختم تا به مرادی(آبدارچی) بگویم برایم چای بریزد اما زیر کتری خاموش بود. دیگران گفتند که آنفولانزا گرفته و قرار است یکهفته نیاید.

***

کارت ورودم را زدم و بلافاصله به آبدارخانه رفتم که زیر کتری را روشن کنم تا مثل دیروز بی چای نمانم. در شرکتی که کالیبر پرسنلش گشاد است خودت باید به فکر خودت باشی. وقتی وارد شدم با کمال ناباوری دیدم که کتری روشن است و از لوله ی بد قواره اش بخار بیرون می زند. راستی چرا لوله کتری ها را اینقدر بدقواره می سازند؟ حتی کتری های پست مدرن نیز از این قاعده مستثنی نیستند. این سوالیست که از بچگی ذهن مرا درگیر کرده...بگذریم. در هیمن فکرها بودم که صدایی از پشت سرم به گوش رسید که بی شباهت با کشیده شدن قابلمه به آسفالت نبود. صدا گفت: ((سلام. من اومدم)). گفتم: ((غلط کردی که اومدی...مگه قرار نبود تا خوب نشدی نیای)). گفت :((من که خوب شدم!)) و بلافاصله روی صورتم دو سرفه ی خلط دار کرد. چه باید می گفتم؟ چه باید میکردم؟ سرم را انداختم پایین، کارتم را زدم و رفتم خانه!
ساعت ۸ صبح، مرادی روی صورتم سرفه کرد و الان که ساعت ۱۲ ظهر است من در بستر، با تب ۴۰ درجه دست و پنجه نرم می کنم. جلویم سوپ و شلغم و آبمیوه ریخته اند، درب اتاق را بسته اند و ضبط را زیاد کرده اند تا صدای ناله هایم را نشنوند. اگر تا عصر زنده بمانم پیش دکتر خواهم رفت.
الان از دکتر برگشتم. تا معاینه ام کرد گفت: اوه اوه پسر اوضاع خرابه...خدای من چه مزخرفی! ...گفتم خب معلومه که اوضاعم خرابه تا نمردم یه کاری بکن. او هم تا می توانست آمپول و قرص نوشت. گفت ۴ عدد از آمپولها را همین الان بزن و بقیه را طی روزهای آتی...گفتم مگر خوب نمی شوم؟ خندید و گفت یکهفته استراحت مطلق. شک نداشتم کارم تمام است.
آمپولها را جلوی منشی اش ریختم. داشت کتابی مربوط به بودا می خواند. آمپولها را یکی پس از دیگری آماده کرد و من هم روی تخت دراز کشیدم. اولی را که زد تمام ستون فقراتم تیر کشید و گفتم: یواش... دومی را بلافاصله زد و احساس کردم از کمر به پایین فلج شدم...گفتم اگر بلد نیستی بگو دکتر بیاد!...سومی را که زد تخت را گاز گرفتم و دکتر را صدا زدم...اما فایده ایی نداشت. چهارمی را التماس کردم آرام بزند ولی ناکس بی هوا زد. من هم فریاد زدم ((عوضی)).
وقتی شلوارم را بالا می کشیدم پوزخند موذیانه ایی به لب داشت و از کارش راضی بود. من هم گفتم چرا نمی روی خانه و سبزی پاک نمی کنی؟ یا مثلا اسمت را در یکی از این کلاسهای عرفان سکولار نمی نویسی؟ شایدم به درد فروشندگی در هویج بستنی فروشی بخوری...به هر حال به درد همه کار می خوری الا تزریق...فکر کنم خیلی عصبانی شد چون گفت برو پی کارت عوضی!...دختر بی ادبی بود.
      

***

امروز روز دوم بیماری ام است. تبم پایین آمده اما بدنم به شدت درد می کند. همین چند دقیقه پیش داشتم فکر می کردم اولین کارم بعد از بهبودی، کشتن مرادی است. شاید قبلش هم کمی شکنجه اش بدهم و در آخر جسدش را بسوزانم تا کسی را مبتلا نکند...

***

امروز روز سوم بیماریست. ۴۰ درجه تب دارم و ساعت ۶ باید سرم بزنم. مشغول آپ کردن هستم تا سر خودم را گرم کنم...تقریبا برای کشتن مرادی به نتیجه خوبی رسیده ام...رویش اسید میپاشم تا به عناصر تشکیل دهنده اولیه اش تجزیه شود.

پاورقی:

حتما این نوشته پر از غلط املایی است.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 16:22 توسط کافه چی |

این دومین بار است که دوست قدیمی ام تلفن می کند و می خواهد مرا ببیند. گفتم؛ دفعه ی پیش که تلفن زده بودی تاکید کردم هر وقت خوب شدی قرار خواهیم گذاشت. پس بهتر است بروی و تا می توانی دوا درمان کنی. خوب مرا می شناسد و از این صراحت گفتارم نمی رنجد. بنابراین خیلی سعی کرد مرا مجاب کند که آنفولانزا ی نوع A نگرفته و فقط یک گلو درد معمولی دارد. بی فایده بود چون من محتاط تر از این حرفها هستم و گول نمی خورم. در آخر گفتم اگر نمرد و دوباره سالم شد می تواند برای دیدار تازه کردن، قراری بگذارد. خداحافظی کرد و رفت پی کارش.

***

صبح است و باران می بارد و سرد است. روی صندلی اتوبوس نشسته ام و آنها که ایستاده اند از سر و کول هم بالا می روند و مدام می گویند:(( آقا برو جلو...آقا فشار نده...اون ته خالیه برو جلو...)). سعی می کنم از پنجره بیرون را نگاه کنم و تا می توانم خودم را به آن راه بزنم تا مبادا چشمم به پیرمردی چیزی بیافتد و آنوقت مجبور بشوم به رسم جوانمردی جایم را به او بدهم. صدای سرفه شدید می آید و احساس می کنم پشت گردنم خیس شده. شاخکهایم تکان می خورد و ویروسهای بی شرف را روی هوا می بینم که چطور در حالت معلق جفت گیری می کنند و تکثیر می شوند. شیشه را تا آخر باز می کنم و باد سرد به داخل اتوبوس هجوم می آورد. مردک بی مبالات آنفولانزایی می گوید: (( آقا درو ببند سوز میاد)). به او می گویم هر وقت یاد گرفتی موقع سرفه کردن جلوی دهانت را بگیری من هم پنجره را می بندم. جمعیت حرفم را تایید می کنند و او هم جرات نمی کند حرف بیشتری بزند. در ایستگاه بعدی پیاده می شود و می رود پی کارش.

***

راننده تاکسی سرفه های مشکوکی می کند. شاخکهایم تکان می خورند و ویرووسها را تشخیص می دهند. قصد دارم شیشه را پایین بکشم اما دستگیره ایی وجود ندارد!...به راننده گفتم که دستگیره را بدهد. گفت: ((سرده...)). من هم گفتم نگهدار پیاده می شوم. گفت: ((چرا؟ هنوز نرسیدیم!)). گفتم نمی خواهم از یک راننده خودخواه آنفولانزا بگیرم. حوصله دعوا کردن نداشت، کرایه اش را گرفت و رفت پی کارش.

***

ترجیح می دهم اگر قرار است آنفولانزا بگیرم از طریق یک بوسه عاشقانه باشد تا از آدمهای ابله بی مبالات. بهتر است تا از این کیبورد آلوده آنفولانزا نگرفته ام بروم پی کارم!

پاورقی:

نمی دانم چرا وقتی طرح هایم را به بلاگفا کپی می کنم اینقدر بی کیفیت می شود!

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:39 توسط کافه چی |

خیلی حیف است که نسلش در حال انقراض است. نه اشتباه نکنید، در مورد زنهای به درد بخور صحبت نمی کنم. حرفم چیز دیگریست.
یکهفته، بلکم بیشتر، مشتاقانه منتظر می ماندیم تا عکسهای 24تایی دوربین عکاسی مان چاپ شود. آنوقت می نشستیم و ساعتها از دیدن ژستهای مصنوعی و کلیشه ایی مان لذت می بردیم و عکسها را دست به دست می چرخاندیم و هر کس به نفر بعدی می گفت که دستش را روی عکس نگذارد تا عکس خراب نشود. در آخر هم کمی برای عکسهایی که به خاطر بی دقتی سوخته بودند حسرت می خوردیم.
انتظار رسیدن یک نامه، انتظار دیدن یک دوست قدیمی دور از وطن، انتظار برای رسیدن به مقصدی که چند روز سختی راهش را کشیده ای. مثل همان سفر ها که قدیمیها برای رسیدن به زیارتگاههای دور، از راه های صعب العبور می گذشتند. حتی 9 ماه انتظار برای شنیدن این جمله معروف که می گوید: مشتلق بده بچه (پسره/دختره).
دوربینهای دیجیتال، ایمیل، وبکم، موبایل، طیاره، سنوگرافی و همه این امواج مهیب سیلاب بی امان تکنولوژی باعث شده نسل " انتظارهای لذتبخش" در معرض انقراض باشد.
بدی قصه اینجاست که هیچ انجمن و بنیاد و گروهی برای بقای نسل انتظارهای لذتبخش وجود ندارد. هیچ کجای دنیا مردم در خیابانها تظاهرات نمی کنند و پلاکادرهایی در دست نمی گیرند که روی آن نوشته شده باشد(( زنده باد انتظارهای لذتبخش)).

پاورقی:

آپلود عکس خراب شد. حوصله دوباره آپلود کردن ندارم. روی تابلوی زیر شتر نوشته: به طرف شاه عبدالعظیم، مسافت: ۳ روز و ۳ شب.

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 14:23 توسط کافه چی |

شرط مي بندم وقتي علي بابا صندوق پر از سكه هاي طلا را باز كرد، برق سكه ها چشمش را زد. درست مثل من كه وقتي وارد تاكسي قراضه هوشنگ خان كه در خط سيد خندان كار مي كند شدم، برق سكه هايش چشمم را زد. البته اين برق، برق طلا نبود. انعكاس نور خورشيد روي سكه هاي آهني بود.

مثل هم صنفي هايش تحليل سياسي، اقتصادي، فرهنگي، ديني و آسيب شناسي اجتماعي نميكرد. غر نمي زد و كاري به كار كسي نداشت. مثل بچه آدم رانندگي مي كرد و در جواب سوالات من پاسخ هاي كوتاه مي داد. به نظر من اصلن هم "خز" نبود حتي اگر تمام ماشينش را هم عكس داريوش مي چسباند. او يك آدم خلاق و با سليقه محسوب مي شد. ار آن دسته آدمهايي كه سعي ميكنند محل كار و زندگي شان را با خلاقيت و سليقه زيبا كنند. آنها كه به ديوار خانه هايشان تابلو نقاشي نصب مي كنند و حتي لباسهاي ارزان قيمتشان را با توجه به هارموني رنگها مي پوشند. ميز كارشان را با سليقه مي چينند و روي مانيتورشان را عروسكهاي كوچك زيبا مي چسبانند.

 كلكسيون كوچك سكه هايش را در معرض ديد آدمهايي مثل من گذاشته بود. آدمهايي كه عاشق طرح روي سكه هاي كشورهاي مختلف دنيا هستند. براي اولين بار " دوزاري" را ديدم. همچنين سكه ايي كه نيم رخ لنين به رويش حك شده بود. باورتان نمي شود اگر بگويم يك سكه ديدم كه طرح رويش آفتابه بود! شايد هم چيزي قريب به اين مضامين!
وقتي كه پياده شدم نامش را پرسيدم. گفت: ارادتمند، هوشنگ خان!
كارم كه در محدوده سيد خندان تمام شد، تصميم گرفتم با همان خط برگردم. اينبار سوار يك سمند تاكسي شدم كه روي داشبوردش يكي از همان الاغهايي كه گردنش تكان مي خورد نصب شده بود. كمي از حركتمان نگذشته بود كه فك راننده سريعتر از گردن الاغ شروع به نوسان كرد. وقتي بحثش به نظام مند كردن يارانه ها رسيد ديگر كلافه شده بودم. دلم خواست آينه ماشين را از جا بكنم، يك لنگه جورابم را در بياورم، آينه را داخل جورابم بكنم، چندين بار جوراب را محكم به داشبورد بكوبم، وقتي كه آينه حسابي خرد شد، شيشه خرده ها را از جوراب بيرون بياورم و با زور داخل دهان راننده بريزم و وادارش كنم شيشه ها را بجود. بعد يك دستم را روي داشبود بگذارم و آن يكي دستم را به لبه صندلي بگيرم و با جفت پا از ماشين به بيرون پرتش كنم. حيف كه آدم خشني نيستم.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 15:44 توسط کافه چی |

 

اخبار تلوزیون را که می دیدم، برای اولین بار واژه ی "عامل ترور" را از دهان مردی که در حال تشریح عملیات تروریستی سیستان و بلوچستان بود شنیدم. می گفت عامل ترور با کمربند انفجاری دست به این اقدام انتحاری زده است. سعی کردم خودم را جای عامل ترور جا بزنم تا بلکه بتوانم او را بفهمم.

صبح وقتی از خواب بیدار میشوم بدنم کوفته و دردناک است. کمی هم احساس اسهال دارم و دماغم را مدام بالا می کشم. بلافاصله به طویله میروم و یکی از کیسه هایی را که بار شترم است باز میکنم. یک تکه تریاک میکنم و همانجا، یعنی درست وسط طویله آنرا می کشم. موقع خروج از طویله شترم را در آغوش میگیرم و لبانش را می بوسم.

الان مشکل اسهالم برطرف شده و بدنم نرم است. کمی خرما و یک استکان چای و نبات می خورم تا سردی ام نکند. بعد یادم می افتد که امروز قرار است عملیات انتحاری انجام بدهم بنابراین به طویله بر می گردم و از پالون شترم کمربند انفجاری را بیرون می آورم و دور کمرم می بندم. چون عریان هستم کمی قلقلکم می آید ولی خیلی زود عادت میکنم. موقع بیرون رفتن از طویله شترم را در آغوش میگیرم و لبانش را می بوسم. به اتاق می روم و جلوی آینه ی قدی می ایستم. کمربند خیلی بهم می آید و چقدر با این ریشهای بلندم ست است. به آینه نزدیک می شوم. یک جوش روی دماغم درآمده. فشارش می دهم تا خالی شود. دردم گرفت... عقب می روم و به صورت نیمرخ جلوی آینه می ایستم. کمی شکم آورده ام شکمم را تو می دهم ولی کمربند شل می شود. باید مراقب باشم دستم به دکمه قرمز نخورد وگرنه بلافاصله هدر می روم. نگاهم به عکس زن نیمه عریان آمریکایی که بالای آینه چسبانده ام می افتد. لامصب. استغفر الله. مشرک.

کمد لباسهایم را باز می کنم. تقریبا 5 دست لباس بلوچی دارم که همه شان مثل هم است. برای انتخاب، کمی فکر می کنم و از سمت راست، دومی را بر می دارم و می پوشم...اصلا معلوم نیست به خودم بمب بسته ام. مجاهد زرنگی به نظر می رسم. دوباره جلوی آینه می روم و سعی میکنم چشمانم را تار کنم. صورتم نورانی تر شده. دوباره نگاهم به عکس زن کافر می افتد. گور پدرش...حورالعینها انتظارم را می کشند. با دوچرخه به محل مورد نظر می رسم. دوچرخه را به یک درخت قفل میکنم و منتظر می مانم تا مشرکان بیشتری جمع شوند. بند یکی از کفشهایم باز شده. می نشینم و آنرا محکم می بندم. یادم می آید جورابهای تازه ام را نپوشیده ام. دیگر فرصت نیست که برگردم و بپوشمشان. خدایا من چقدر کفر می گویم، در بهشت اشاره کنم برایم جوراب نو می آورند. تقریبا به وسط جمعیت مشرک رسیده ام. چشمم به دست یکی از مشرکان که ساعت تی سوت دارد می افتد. از همان شیشه گردها است که خیلی دوست دارم. قبلا در یک مغازه ساعت فروشی دیده بودم. قیمتش گران است. آخ گفتم ساعت یاد ساعت افتادم!...فکر کنم دیگر تعداد مشرکان به اندازه کافی زیاد شده باشد. دکمه قرمز را فشار می دهم.

پاورقی:

- اگر حوصله کنم زین پس برای پستهایم طرح می کشم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 21:38 توسط کافه چی |

صدای ترمز شدید و تصادف آمد. به من چه.

((زنگ تلفن))
من: الو؟
صدای زنانه پشت تلفن: سلام عزیزم. ظهر یادت نره بری دنبال بچه...فعلا بای بای.(گوشی را گذاشت).

اما من که بچه ندارم!

((صدای زنگ تلفن))
من: الو؟!
صدا: سلام. قیمت اتاق دو تخته هاتون چنده؟
من: کجارو گرفتید؟
صدا: هتل طاووس.
من: اشتباه گرفتید.(گوشی را گذاشتم).

فکر بچه بیچاره بودم و سهل انگاریه مادر احمقش...
((صدای زنگ تلفن))
من: بله؟
صدای دخترانه: آ آ آ و و و م م م ماچ!
من:متوجه نشدم! الو؟
صدای دخترانه: حالا نوبت توست...زودباش
من: چی نوبت منه؟
صدای دخترانه: بهروز؟! لوس!
من: من بهروز نیستم...
صدای دخترانه: اوا خاک به سرم (قطع کرد).

تقریبا ده دقیقه زنگ نخورد. تلفن را برداشتم تا به دوستم زنگ بزنم.شماره را گرفتم.
من: الو؟
صدا : هاه؟ ایرج؟ نقولوپدی ایرج؟
من: ببخشید...اشتباه گرفتم(قطع کردم)

شماره را با دقت بیشتری گرفتم...
من: الو؟
صدا: هوم؟
من: آقای فلانی؟
صدا: زر نزن بابا (قطع کرد).

دوباره شماره را تک تک گرفتم.
من: الو؟
صدا : هاه؟ ایرج؟ نقولوپدی ایرج؟ ایرج؟ صَدا نَمیاد...
من: ببخشید(قطع کردم).

خیلی کلافه بودم...خواستم خرابی های تلفن را بگیرم که زنگ خورد...
من: بله؟
صدا: هاه؟...ایرج؟ قَط شد ایرج...چی شدی ایرج؟ ایرج؟
من :اشتباه گرفتید من ایرج نیستم.
صدا: هاه؟ پس شوماره منی کجا آووردی؟ اگه راست میگی؟
من: آقا خط رو خط شده...
صدا: موزاحمی؟...ایشک...(قطع کرد).

از پنجره خیابان را نگاه کردم. یک ماشین با جعبه ی کنار پیاده رو که احتمالا مربوط به مخابرات است تصادف کرده بود. تا مامورین مخابرات از راه برسند تلفن را جواب ندادم.

پاورقی:

- نتیجه اخلاقی: هیچ وقت نگو به من چه.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 15:51 توسط کافه چی |

امروز رفتم کنار پنجره و یک نخ سیگار کشیدم. سیگار خوبی بود اما کمی دنگم کرد. سرم سیاهی رفت و برای اینکه زمین نخورم روی صندلی نشستم. سرگیجه ام بیشتر شد، قلبم تیر کشید و نفسم بالا نیامد. عرق سرد روی صورتم نشست و نفس کشیدن برایم دشوار بود. همه جا تاریک شد و مُردم. مرا خاک کردند و اول هر روز سر خاکم می آمدند و بعد شد هفته ایی یکبار و ماهی یکبار و سالی یکبار و دیگر نیامدند. گرما و سرما و باد و بارانهای زیادی را دیدم ... سگ و گربه های زیادی سر قبرم ریدند. سنگ قبرم فرسوده شده بود و ترکهای زیادی داشت. بعد نمی دانم چه شد که روی قبرم خانه ساختند. قبر من کف حمام افتاده بود. بی آنکه توان کاری داشته باشم هر روز مجبور بودم صحنه های مرد افکنی را نظاره کنم. برای خودش نوعی شکنجه محسوب می شد. علاوه بر آن، آب به داخل قبرم نشت میکرد و رطوبت امانم را بریده بود. بعد خانه خراب شد. فکر کنم زلزله ایی چیزی آمد. سالهای زیادی زیر خروارها خاک، خاطرات گذشته ام را مرور کردم. یکروز خاک کمی کنار رفت. نور خورشید به قبرم بارید و چشمانم را زد. دختری زیبا با یک قلمو خاکهای روی سنگ قبرم را به آرامی کنار می زد و چشمانش را باریک می کرد طوری که انگار می خواهد چیزی را به سختی بخواند. ناگهان فریاد زد : استاد...استاد...یه سنگ قبر پیدا کردم...فکر کنم نوشته 1388 ...مال چه دورانیه؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:35 توسط کافه چی |

در طبقه ی ۱۷ اُُم یک ساختمان ۲۰ طبقه که درست در مرکز شهر "سیکیش ماخ" قرار گرفته، چهار نفر روی مبلهای سفید رنگ نشسته اند و با چهره هایی نگران و برافروخته درحال گفتگو هستند. زبان محاوره ایی آنها سیکیش ماخی است اما من ترجمه اش را اینجا می نویسم تا شما از ماجرای آنها آگاه شوید. نفر اول سمت راست دوشیزه ژاکلین است. ژاکلین دختر 29 ساله ساده ایست که دوسالی می شود در رشته ی "فرهنگ شناسی مردم اونو لُو لُو" از دانشگاه زوریخت فارغ التحصیل شده. چانه ی عقب رفته و پوست کک مکی اش دوستانش را متاسف میکند. نفر دوم از سمت راست ادوارد است. ادوارد مرد پر سر و صدا و جو زده ایست که به نحو غیر قابل مهاری میل دارد قبل از هر کاری، مثلا سر میز شام، برای همه نطق کند. لقب ادواردِ دست قیچی از زمان دبیرستان، موقعی که بند لباس مارگارت خجالتی را که روی نیمکت جلویی نشسته بود پاره کرد، به او داده شد. موهای قرمز وزوزی و قد دراز و جثه ی لاغر اما محکمش او را از بقیه دوستانش، به شدت متمایز می کند. نفر سوم از سمت راست برنادت نام دارد. او در میان دوستانش زن مغرور و البته منطقی به حساب می آید. کشیش زاده است اما در حال حاضر یک ضد دین واقعی محسوب میشود. در سن 16 سالگی وقتی به کلیسای پدرش رفته بود هنگام آواز خواندن از زیر لباسش تکه کاغذی بیرون افتاد که بلافاصله پدرش آنرا برداشت. روی آن نوشته بود: ((امشب ساعت 12 س.و.ت.ین نارنجیتو بپوش)). آن یادداشت مربوط می شد به زاخاری، دوست پسر بی شعور برنادت که هر شب مثل یک مارمولک زرد رنگ از پنجره اتاق برنادت داخل می شد و نزدیکی های صبح، اتاق را ترک می کرد. همان شب کشیش در انبار تاریک خانه اش از برنادت اعتراف گرفت تا بار گناهانش سبک تر شود. وقتی برنادت از بیمارستان مرخص شد به همراه زاخاری از خانه فرار کرد و زندگی جداگانه ای تشکیل داد. نفر چهارم از سمت راست تام است. تام 47 ساله است و به نقاشی علاقه ی زیادی دارد . تقریبا نیمی از دنیا را گشته و از تمام مجسمه های نیمه عریان نقاشی کشیده. می شود گفت کلکسیون کم نظیری دارد. فقط ادوارد است که می داند تام شب ادراری دارد. تام بیچاره.

تام از روی مبل بلند شد کنار پنجره ایستاد و رو به بقیه گفت: رفقا، این وضع خیلی وحشتناکه. باید کاری کرد.
ادوارد سیگارش را آتش زد. وقتی کام عمیقی از سیگار گرفت آنرا با عصبانیت بیرون داد و گفت: تام عزیز...تام عزیز...ما هممون جمع شدیم اینجا و در حدود یکساعته که فکرامونو گذاشتیم روی هم بلکه بتونیم کاری کنیم. محض رضای خدا اینقدر تکرار نکن باید کاری کنیم. باید کاری کنیم.
برنادت: به نظر من باید اعتصاب غذا بکنیم.
ژاکلین: اوه نه...من نمی تونم.
ادوارد: ژاکلین خواهش میکنم اینقد ضعیف نباش. باید همه قوی باشیم.
تام: ژاکلین درست میگه. اعتصاب غذا توی غرب مشتری نداره. این سبک از اعتراضها برای هندی هاست. رهبرشون کی بود؟ خدایا؟
برنادت: گاندی
تام : آها...گاندی...ممنون برنادت.
ادوارد: اونا حق نداشتن با ما مثل یه حیوون رفتار کنن. این غیر قابل تحمله...مث یه تیکه آشغال مارو اخراج کردن...اونم تو این اوضاع بحران اقتصادی...انسانیت مُرده...عوضیا...عوضیا...
ژاکلین: آره...عوضیا.
تام: الان وقت این حرفا نیست. من یه فکر خوب دارم. اول باید روی یه تیکه کاغذ بزرگ علت کارمونو بنویسیم و بچسبونیم پشت شیشه پنجره. بعد زنگ بزنیم خبرنگارا بیان. اونوقت قرعه میکشیم و یکنفرمون می پره پایین. جلوی هزار تا چشم. دنیا میبینه و مارو تحسین میکنه. دست اون عوضیا هم رو میشه.
برنادت: شوخی بی نمکی بود تام.
تام: چی باعث شد فکر کنی من اینقدر احمقم که تو این شرایط شوخی کنم؟
ادوارد: دست بردار تام.
ژاکلین: خدایا...
برنادت: این احمقانس...تو دیوونه ایی ...

((یکساعت بعد))

ادوارد: خب دوستان، در این شرایط سخت، تاثیر گذارترین و بهترین روش برای اینکه فریاد اعتراضمونو به گوش دنیا برسونیم و بگیم سرمایه داری انسان رو در کثافت غرق کرده، همین کاریه که ما الان میکنیم. ما با این کارمون صدها کارمند این شرکت و حتی تمام شرکتهای دنیا رو از دست رئیسان جاه طلب و بی رحمشون نجات می دیم. من اسم همتونو نوشتم و اگر موافق باشید ژاکلین که از همه ما درستکارتره یک اسمو از این گلدون بیرون بیاره.

((نیم ساعت بعد))

ادوارد: تام عزیزم، دل همه ما برات تنگ میشه. تو یه قهرمانی. یه نقاش برجسته ی قهرمان که بعد از مرگش معروف میشه. اسمت توی کتاب تاریخ میره.
تام: هیچوقت اینقدر نترسیده بودم.
ژاکلین: اوه تام...منو ببخش من نمی خواستم...(گریه).
تام: می دونم ...گریه نکن.
برنادت: خیالت راحت باشه تام.  اونطرف جهنمی وجود نداره همش مزخرفه. اینو یه کشیش زاده بهت میگه ...مطمئن باش.
تام: ممنون برنادت...دلگرم کننده بود.
((دو ساعت بعد))

آمبولانس سفید رنگ از آسمانخراش دور می شود و تعدادی از ماشینهای خبرنگاران به دنبالش حرکت می کنند. لحظالتی بعد ادوارد و ژاکلین و برنادت با دستبند بیرون می آیند و از لابلای ازدحام خبرنگاران و برق فلاش دوربینها سوار ماشین پلیس می شوند و می روند. دوربین روی تکه کاغذی که پلیس مشغول کندن آن از روی پنجره است زوم می کند و تصویر سیاه می شود.

((ژاکلین، برنادت و ادوارد به جرم تحریک تام برای پریدن از ساختمان، هر کدام به ۵ سال زندان محکوم شدند و همچنین در پی شکایت شرکت به جرم تبلیغات منفی و بد نام شدن، هر کدام از محکومین مبلغ ده هزار یورو جریمه نقدی شدند...یکسال بعد ژاکلین به دلیل حسن رفتار از زندان آزاد شد و در یک مرکز تربیت گربه مشغول کار شد تا بتواند جریمه اش را به صورت اقساط بپردازد. ادوارد در زندان به علت برخورد یک لیوان فلزی به سرش مُرد...شاهدان می گویند قصد داشته قبل از غذا در سالن ناهار خوری زندان نطق کند. برنادت در زندان یک فرقه کوچک ضد مسیحیت به راه انداخت و در آخر توسط یک کاتولیک افراطی کشته شد. شاهدان می گویند وقتی برنادت در خواب بوده بالشی را روی صورتش گذاشته اند و روی آن نشسته اند و برای اینکه سرو صدای جان دادن برنادت به گوش نرسد سرود مذهبی "ای پدر مقدس" را هم خوانی کرده اند.))

پاورقی:
- از تمام دوستان عزیزم خواهش میکنم اگر نظری درباره ی نوشته ام دارند آنرا خصوصی ننویسند. کامنت خصوصی برای حرفهایی است که اگر به نمایش عموم دربیاید پسندیده نیست. مطمئن باشید من همه نظرات عمومی را به دقت می خوانم. تشکر

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:29 توسط کافه چی |

فردا عصر زمان صیغه محرمیت من و حوله ی قرمزم تمام می شود. تمدیدش میکنم. نجیب است.

***

یک گربه را می شناسم. با هم رفیقیم. هر روز لب باغچه می نشیند و برایم میو میو می کند. سه روز پیش که آمد لب باغچه نشست تا برایم میو میو کند تصمیم گرفتم اسمش را بگذارم سگ. گفتم سلام سگ...چشمش را گشاد کرد نیشش باز شد هاپ هاپ کرد. الان سه روز است یکبند پارس میکند.

***

فکر کنم فقط من بودم که دلم برای پثتانهای زن چاقی که بندری می رقصید سوخت. خیلی ترسیده بودند.

***

توی کاناپه فرو رفته بودم و کانالهای تلوزیون را عوض می کردم، بی آنکه تصاویر نامربوطش را بفهمم. یک پشه پشت دست چپم نشست. له اش کردم. روحش باید همین حوالی باشد.

***

خودم در پارک ساعی دیدم که یک اُردک چرک به کفتر کچلی که در قفس بود فخر می فروخت. کفتر تنها پری که روی بالش باقی مانده بود را نشان اُردک داد و بغ بغو کرد. فکر کنم می گفت این پر زمانی انگشت وسطم محسوب می شده.

پاورقی:

شاید خیلی از شما این پست را نپسندید و نظری هم درباره اش نداشته باشید اما برای خودم خیلی محبوب است.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 16:25 توسط کافه چی |