کافه دِوا

هیچ چیز آنگونه نیست که به نظر می رسد

خیسه. همه جا خیس است. چند روز یک بند باران می بارد و من عمیقا احساس طبله کردن می کنم. رشت محل مناسبی برای شاعرها نیست. شاعرها به یک یکروز بارانی احتیاج دارند. هیچ شاعری نمی تواند 5 روز پشت سر هم شعر بگوید. یعنی می خواهم بگویم شورش در می آید. یا اینکه قاطی می کند و می ود سهراب. حتی اگر 5 روز پشت سر هم عاشق یک معشوقه جدید بشوی باز هم نمی توانی شعر بگویی. کتابهایم نم کشیده اند. فر هم خورده اند. کاغذ که نم بکشد فر می خورد و بوی ناب خودش را از دست می دهد. روان نویس هایم را هم اشکان می دزدد. علاقه غیر قابل مهاری به روان نویس دارد. رویاهایم هم خیس می شود. اینجا تلفن کردم به رستوران مادر گفتم قرمه سبزی بیاورند. قرمه سبزی اش خیلی رقیق بود. آب زیاد داشت. با تاشی جیکان توی سالن خوابیده بودم. تاشی جیکان یک لامای تبتی ساقط شده است. مثل تاشی در فیلم سامسارا. تاشی هر شب کنار من می خوابد. مونث هوشمند اینروزها نیست. یعنی وقتش نیست که باشد. رفته است جایی در اعماق که محل اقتدارم را پیدا کنم شاید سر و کله اش پیدا شود و دوباره نرم خوتر و شاعر مسلکترم کند. حالا هم زبانم شده تاشی جیکان. تاشی جیکان حرف نمی زند و فقط نگاه می کند. فرقی ندارد. می گفتم دیشب با تاشی جیکان در سالن خوابیده بودم. صدای مدام ریسه ها ی باران از تراس می آمد. بی امان. سرد بود و شومینه هار هار می سوخت. به تاشی گفتم من اینجا چکار میکنم تاشی؟ تاشی پلک زد. ادامه دادم تاشی من همیشه اینوقت در زندگی فرار می کردم. همیشه وقتی اوضاع سخت می شد، وقتی کارها زیاد بود فرار می کردم. می رفتم وقتی آبها از آسیاب افتاد بر می گشتم. هیچآمد. هر وقت هم با جمعی ارتباط داشتم، تا جمع بهم می ریخت از من اطاعت نمی کردند، ول می کردم و می رفتم. خدمت هم که بودم ارشد گروهان بودم. لاغر مردنی بودم و در گروهان دکل دکل آدم بود اما من را می کردند ارشد که هی دستور بدهم هی حرص بخورم. اینکار را بکن آنکار را نکن. تا تمام بشود هم آنقدر حرص می خوردم که کاملا تخلیه می شدم. از تو. الان که همه چیز خیس است، حمام خراب است، جمع اطاعت نمی کند، کتابهایم فر خورده اند چیزی نمی گذارد که فرار کنم. همان که می گوید بایست و تا آخرش برو. آدمهایی که فرار کنند دوباره باز می گردند. هر تجربه ای که با فرار تمام شود دوباره بر سر راهت قرار می گیرد که اینبار ایستادن و طرز فهمیدنش را بیاموزی. تاشی دو بار پلک زد و دستی به سبیل نحیفش کشید. او از معدود تبتی هایی است که سبیل می گذارد. از این سبیلهای فانتزی. نوازش سبیلش که تمام شد به کتاب عقل سرخ سهروردی که کنار تخت بود نگاه کرد. یادم آمد علاوه بر تمام کارهایی که دارم و نمی رسم تمام و کمال انجامشان بدهم، فردا باید در نشست نقد و بررسی عقل سرخ سهروردی در همان شهر کتابی که در پست قبل آدرسش را گذاشتم شرکت کنم. آه کشیدم و به سقف زل زدم. چند تا روح از بالای سرم رد شدند و من اهمیتی ندادم. به این فکر می کردم مقصود تاشی از عقل سرخ یادآوری فردا بود یا چیز دیگری می خواهد بگوید. سر چرخاندم و نگاهش کردم. چشمهای را بسته بود. شاید خودش را به خواب زده بود یا شاید در فکر کوهستانهای هیمالیا بود. معبدهایی در دل کوه. بوی عود. و صدای هم خوانی لاماها در مراسمی آیینی...اوم مانی پد می هومممممممممم... ذهن. هر چه می کشم از ذهن است. ذهن می آید نمودار می کشد. برنامه می ریزد. می خواهد همه چیز کیپ تا کیپ کنار هم باشد. ذهن سرزنش می کند. استرس می دهد. دیر شد. دیر شد. عقب ماندی. و هی من من می کند. ذهن شک می کند. بکنم یا نکنم. پس درستش چیست؟ بالاخره خوب چیست؟ بد چیست؟ بهترین انتخاب چیست؟ حرص میزند ذهن. بهترین انتخاب چیست؟ عاجز می کند. لعنتی. اگر سهرودی آنوقتها به ذهن می گفته عقل، مقصودش از سرخ چه بود. عقل سرخ. عقلی که نه شب است و نه روز. عقلی که شفق است و فلق. و سرخ است. بین الطلوعین. نه خوب است و نه بد. مگر شک بین درست و غلط نبود؟ بین درست و غلط چیست؟ چیزی باید در این میان وجود داشته باشد. پلکهایم سنگین می شوند. انگار به جهان رویا خواهم رفت. باز هم رویاهایی خیس ...  

 

 

یکشنبه سیزدهم مهرماه ساعت ۵ عصر

بلوار حافظ . شهر کتاب 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 18:3  توسط کافه چی  | 

 

 

وقتی گمان می کنی همه چیز را درباره یک پدیده می دانی، فقط گمان می کنی که همه چیز را درباره آن پدیده می دانی. به این جمله قصار من درآوردی که فکر می کردم، جلوی درب دانشگاه لاهیجان ایستاده بودم و فلایر پخش می کردم. فلایر از همین بروشورهای کوچکی است که هر روز در پیاده روها پخش می کنند. همیشه دلم می خواست حس آن کسی که این برگه ها را به دست عابرین پیاده می دهد را بفهمم. همینطور وسط یک خیابان ایستاده ای و برگه های تبلیغاتی را دست رهگذران می دهی.

***

نگهبان دانشگاه گفت باید به واحد فرهنگ برویم و از مسئول آنجا اجازه بگیریم. وارد اتاق که شدیم مردی با لباس روحانی نشسته بود. مودب و صمیمی به نظر می رسید. پوستر و فلایرها را نشان دادیم. گفتیم از رشت آمده ایم که در لاهیجان هم تبلیغ کتاب کنیم. توضیح دادیم این کتاب مجوز ارشاد دارد و قرار است سه روز دیگر در شهر کتاب رشت نشستی برگذار شود. به حرفهایمان گوش داد و عذر خواهی کرد که نمی تواند این مجوز را بدهد چون جزو قوانین دانشگاه نیست که اجازه بدهند هر نشستی به غیر از محیط دانشگاه در آنجا تبلیغ شود.

قانون، قانون است و باید رعایت شود. هرچه که باشد. چه قبول داشته باشی چه نداشته باشی. در هر قلمرویی که هستی باید قوانین مربوط به آن را رعایت کنی. وقتی دلم از این سیاره می گیرد، درست زمانهایی که از این سیاره نامقدس اندوهگین می شوم، باید فالوده بخورم و حین فالوده خوردن این جملات را تکرار کنم که قانون، قانون است.

مرد مودب، گفت که بیرون دانشگاه می توانی پوستر را بچسبانی و فلایرها را پخش کنی. اما داخل دانشگاه نه.

حالا جلوی درب دانشگاه آزاد لاهیجان ایستاده ام و به دانشجوهایی که رفت و آمد می کنند برگه های تبلیغاتی می دهم. اینجا کجاست؟ من اینجا، جایی که هرگز در آن نبوده ام، با برگه های تبلیغاتی ایستاده ام و به بچه هایی که می باید همه شان کوچکتر از من باشند برگه می دهم. آقا بفرمایید. عذر می خوام خانم لطفا این برگه رو مطالعه کنید. عده ای تشکر می کنند. بعضی از دخترها بدون اینکه اعتنایی کنند، با اکراه برگه را می گیرند. با نگاهم تعقیبشان می کنم که با برگه چه می کنند. لوله می کنند. برخی ها آنقدر مغرورانه برگه را می گیرند که انگار این تنها فرصتیست که می توانند در مقام شاهدختی باشند که دستمال دماغش را از پیشکاری فرومایه می گیرند. خدای من حتی در برگه تبلیغاتی گرفتن هم می تواند غرور وجود داشته باشد. شاید ما آدمها به دنبال هر فرصتی می گردیم تا لحظه ای در مقامی بالاتر حس سلطه گری و برتری جویی را تجربه کنیم. شاید هنگام سفارش غذا. قهوه و یا حتی انتظاری که کنار یک واکسی می کشیم تا کفشهایمان را سریعتر واکس بزند. یک مدت بود مالیخولیای همیشگی ام بالا زده بود و مدام از زمین و زمان عذر خواهی می کردم. رفته بودم از این آرایشگاه های با کلاس. از اینها که کلی ادا اطوار می ریزند تا سرت را اصلاح کنند و دست آخر می بینی فقط یک مدل بلدند و همه کله ها شبیه به هم بیرون می آیند. طرف می خواست سرم را بشوید. طرف که می گویم، مرد محترمی بود که ادکلن جی وان چی زده بود و انگشترهای گرانقیمتی به دست داشت. گفتم آقا من معذرت می خواهم. گفت برای چه؟ گفتم از اینکه در این سیاره قوانین اینطور رقم خورده که شما باید موی سر انسان دیگری را بابت پول بشویید. طرف یک ربع بعد گفت خواهش میکنم. و در این یک ربع احتمالا تمام احتمالات جنون مرا بررسی می کرد.

هر طور که بود فلایرها را پخش کردم. به رشت که بر می گشتیم از جلوی یک عطاری رد شدیم که نامش شیخ الرئیس ابوعلی سینا بود. گفتم بزن رو ترمز لامصب. این همانجاست که باید پوستر را بچسبانیم. صاحب عطاری مرد میانسالی بود که زیاد حال و حوصله مردم را نداشت. می دانی، بعضی از آدمها هستند که ذاتشان انسان و فرهیخته است. اما آنقدر ناتویی می بینند که حجابی از احتیاط و سرد مزاجی روی آنرا می پوشاند. این آدمها همیشه منتظر یک صدای آشنا هستند. یک نقطه مشترک. یک کسی که بیاید کمی دل به دلشان بدهد تا آن حجاب یخی برود کنار و دوباره گونه هایشان گل بیاندازد. دل به دل صاحب عطاری دادم. او هم بهترین قسمت شیشه مغازه اش را به پوستر من اختصاص داد.

به خودم گفتم ابوعلی سینا کیست؟ هر چه تا الان از ابوعلی سینا می دانم چیست؟ اولین گزینه، سریال ابن سینا که امین تارخ بازی کرده بود. همه آن تصاویر نوستالوژیک، قدیمی و خاطره انگیز. بعد یاد تاریخ ادبیات افتادم. در کتاب ادبیات، آن بالا، چند خط به عنوان تاریخ ادبیات بود که نام مشاهیر و آثارشان را نوشته بود. بعد کمی اطلاعات پراکنده که می گوید کتاب قانون و شفا در دانشگاه های فلان تدریس می شود. دانشجو هم که بودیم، چو افتاده بود که لباس های فارغ التحصیلی، الهام گرفته شده از لباس ابن سینا است.  خب؟ بقیه ش؟ یک مشت کتاب هم داریم که انصافا کسی حوصله خواندنش را ندارد. یعنی من که ندارم. با آن ادبیات پر طمطراق کسل کننده. حالا من کاری به کار قشر خیلی فرهیخته ندارم که می روند سراغ نظریات مشایی ابن سینا و این جور چیزها که برای از ما بهتران است.

آقا یکی پیدا نشد مثل امبرتو اکو که بیاید تاریخ و چهره های تاریخی را طوری مطرح کند که جنبه های دیگری از تصاویر و دانستگی های کلیشه ای را بررسی کند. مثل کتاب به نام گل سرخ. یا از این دست آثار. نام گل سرخ یک رمان است که جزئی ترین المانهای آن ما به ازای واقعی داشته. توصیفات معماری گوتیک، لباسها و...

واقعی بودن و نوشتن هر آنچه که واقعا بوده. شاید کمتر کسی بداند که ابن سینا بسیار شهوانی بوده و این خصوصیت خود را کاملا می شناخته. می شناخته. شناخت مهم است. شناختن یک خصوصیت و اینکه منشاء آن کجاست. شاید بتوان گفت که ابن سینا استاد مسلم کالبد فیزیکی بود. درست مثل یک تعمیر کاری که استاد تعمیر اتومبیل است. کالبد فیزیکی نیز برای ابن سینا درست به مثابه یک ماشین بوده. دستگاه فیزیکی که محمل روح است. یا کمتر کسی است که علت و نحوه مرگ ابن سینا را بداند. یا اصلا کسی هست بگوید خب این ابن سینا با آن همه شهرت و علم و از این حرفها. الان به چه کار من می آید؟ چه چیز کاربردی برای من دارد؟

این شد که برای کتابی که یکی از اختراعات ابن سینا را ارائه می کند تبلیغ کنم. کیف می کنم در آن اجلاس  حضور پیدا کنم. و بخواهم از دوستانم که در آن حضور پیدا کنند. تا با هم پای حرف نویسنده کتاب بنشینیم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 9:46  توسط کافه چی  | 

زندگی در رشت آنقدرها هم کسل کننده نیست. هر چه هست بهتر از تهران است. البته مردم رشت را نمی شناسم. اینجا، یعنی خیابان گلسار، اینطور که معلوم است، از مناطق با کلاس رشت محسوب می شود. صبحها تا 10 صبح سوپر مارکتها بسته اند. نمی فهمم این چه وضعی است. باید نان بسته ای خرید چون نانوایی به ندرت پیدا می شود. اجناس هم گرانتر از جاهای دیگر شهر است. یکی از شاخه های سپید رود از اینجا رد شده. اینطرف کاخ ساخته اند و آنطرف حلبی آباد است. من نمی فهمم. همه چیز عجیب و غریب است. خیابانهای گلسار اروح هم دارد. امروز صبح رفتم بیرون، یک مرد وسط کوچه ایستاده بود (با پیژامه) که بلافاصله غیب شد. این چیزها باید اینجا عادی باشد.

خیلی عجیب است که مقاطع مختلفی از زندگی ام در شهر های شمالی می گذرد. حتما تقدیرم در این جغرافیا رقم خورده است.  در این ساختمان، یک پسر تپل برای کارهای فنی می آید. نامش اشکان است. هوس کردم جمعه صبح درباره اشکان بنویسم چون از دیشب فکرم را مشغول کرده. اشکان 28 ساله است، اما نمی دانم می توانم مقصودم را درست بنویسم یا نه. بهتر است اینطور بگویم که نمی شود گفت اشکان چند ساله است. از 17 تا 28 به او می خورد. خیلی صاف و ساده است. یک لهجه با نمک رشتی هم دارد. تکه کلامش هم "آقای منی تو" است که فارغ از جنسیت به همه می گوید. اگر چند صدم ثانیه نام، مکان، شکل و یا هر پدیده توصیفی و اسمی را فراموش کند از ترکیب" از اونا" استفاده می کند. اشکان تقریبا 28 درصد از زندگی اش را با موبایلش ور می رود. 2 درصد را سیگار می کشد. 30 درصد را به سختی و مسئولیت پذیرانه کار می کند. و مابقی زندگی اش را برای فرشته ها نامه می نویسد. این آخری را دیروز فهمیدم. او سَر و سِر عجیبی با فرشتگان دارد. هر روز با فرشتگان مکاتبه می کند و حرفهای ساده و صمیمی اش را برای آنها می نویسد. آنها هم پاسخش را می دهند. واقعا می دهند. شوخی نمی کنم.

دیشب خیلی جدی می گفت: آقای منی تو، من سگ می برم خانه. اما عزیز نمیذاره. گفتم عزیز کیه؟

-          عزیز؟ مادربزرگمه دیگه...

-          آها... خب؟

-          هیچی دیگه. آقای منی تو، نمیذاره سگ ببرم.

-          چرا؟

-          میگه فرشته ها نمیان تو خونه...اگر با زور ببرم نفرین میکنه.

-          یعنی مادر بزرگت اگر سگ ببری خونه نفرینت میکنه. اوکی. خب پس چطوری سگ می بری؟

-          2000 تومن میدم نفرین نکنه.

-          چی؟!

-          هیچی دیگه. هر صبح دو هزار تومن میدم مادربزرگم نفرینم نکنه که سگ می برم.

-          اوکی. بعد با دو هزار تومن راضی میشه؟

-          آره دیگه. اما یه عمه دارم هر وقت میاد در گوش مادر بزرگم می خونه سگ نجسه...

-          خب؟

-          هیچی دیگه. آقای منی تو، دیگه با دوهزار تومن راضی نمیشه.

-          پس عمه ت بیاد سگ نمی بری خونه؟

-          5 هزار تومن میدم راضی میشه.

-          واقعا؟!

-          آره دیگه... اگر نفرینم کنه دیگه فرشته ها جواب نامه منو نمی دن. میدونی، فرشته ها از اونان.

-          از اونا؟

-          از اونان دیگه...پاکند.

به حرفهایش فکر می کردم که پرسید، آقا این مراقبه که میگن چیه؟ گفتم خودت بگو معنی "مراقبت" یعنی چی؟

-          یعنی مواظبت کردن دیگه...

-          خوبه خودت میدونی پس.

-          جزئیاتشو نمی گی؟

اتاقتو تمیز کن. عطر بزن که بوی خوش بدی. عود روشن کن. لباسهای روشن و آزاد و راحت بپوش. اگه از اون فیلمها و و از اون عکسها داری بریزشون دور. نگاهشون نکن. حیف برق چشمهات نیست مات بشه؟ بشین یه گوشه. همه فکرای مزاحم رو بزار پشت در اتاقت. چشماتو ببند. و بیست دقیقه به هیچ چیز فکر نکن. از درون خودت رو رها کن. مشغول هیچ فکری نشو. هیچی. اگر فکرها اومدن فقط نگاهشون کن بیان رد بشن برن. تو دنبالشون نرو. اجازه بده بیان بچرخن و برن پی کارشون. تو فقط نگاه کن. هیچ عکس العملی نشون نده. هیچی. انگار که یک نی هستی. وسط نیزار. آزاد و رها.

با دقت به حرفهایم گوش می کرد. آنقدر با دقت که گویی با تمام وجودش می خواهد از این چیزها سر در بیاورد. حرفم تمام شده بود و هنوز بهم زل زده بود. مثل اینکه منتظر باشد ادامه بدهم. گفتم که حرفم تمام شده. سری تکان داد و به موبایلش پناه برد.

منزل گفت اگر در کافه ای چیزی برای یک انتلگتوال این حرفها می زدی چه می شد؟ گفتم حتی دود سیگارش را هم توی صورتم فوت نمی کرد. و ماجرا دقیقا از اینجا شروع می شود. جایی که ناباوری، به هر چیزی، در هزارتوی های ذهن ریشه می دواند. راهروهای در هم پیچیده ذهن که دست آخر به هیچ می رسد. یا آنقدر دور خودت می چرخاندت که دیگر هیچ چیزی از معصومیتت باقی نماند. قصه، قصه ایست غریب، برادر. من عاشق باور اشکانم. عاشق معامله با مادر بزرگ. یک معامله که جوهره اش ایمان است. باور به یک چیزی. هرچه. اما باور به نیرویی برتر، از معصومیت می آید. که همه انسانیت در آن نهفته است. که هنوز رد بال فرشتگان هست، چون اشکان هست. و فرشتگان هستند چون انسان، هست.

اشکان گفت: آقای منی تو، غذا که می خورم و می خوابم خواب ناجور میشه. این را که می گفت شکمش را نوازش می کرد. باید با شکمش روابط عاطفی خاصی داشته باشد. هوای شکمش را داشت. گفتم شبها سبک بخور. دو ساعت صبر کن. و بعد به بستر برو و در حالی که به یاد فرشته هایت هستی بخواب. مراقبتت می کنند.

با خودم گفتم تو چقدر با وفایی اشکان. هنوز خیلی چیزها یادت نرفته. چقدر آدم دلش می خواهد بنشیند کنار تو و درباره این چیزها حرف بزند. از افسانه ها بگوید. از پریان دریا. از باورهایی که هنوز می توانند زنده باشند. از حضرت خیال...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 13:47  توسط کافه چی  | 

این آدمها که مدتی می روند خارج یا مدتی گم و گور می شوند، وقتی که دوباره به شهرشان بر می گردند ناخود آگاه رفتارهایی نشان می دهند که مثلا بگویند  در این مدت من تغییر کرده ام. چون می دانند دیگران هم با ذره بین آنها را رصد می کنند که ببینند چه تغییری کرده اند. اما نمی دانند تغییری که قابل نشان دادن باشد یک پول سیاه هم نمی ارزد. معلم گفت، تو قبلا کافه کافکا داشتی. چرا نمی نویسی؟ یکهو یادم آمد قبلا کافه کافکا داشتم. آآآآآآآ...یادش بخیر. رمز عبورش یادم رفته بود. کلی طول کشید یادم آمد. حدود یکسال پیش آخرین نوشته ام را گذاشتم.

به منزل گفتم معلم گفته بنویس. منزل، لقب مونث من است. مردم می گویند زن، همسر و از این چیزها. من اینها را نمی فهمم. منزل، مونث هوشمندی است. موازی من است. همراه است. گفتم اگر بنویسم یکوقت آزار می بینی. گفت تو خودت آزار می بینی ننداز گردن من. دیدم راست می گوید چون مثل یکسال پیش نمی توانم بروم کامنت بخوانم. گفت کامنتها را من برایت می خوانم. گفتم باشه اما جمعهای مجازی فساد آور است من قبلا گندیدم. از طرفی، بعد از یکسال کسی نمی آید اینجا را بخواند. من هم دیگر از فاز قهوه و سیگار و کافکا چیزی یادم نمی آید. گفت اسمش را عوض کن. اصلا بیا یک کاری بکنیم. گفتم چه کاری؟ گفت از صفر شروع کنیم. از یک خواننده. انگار این صفحه تازه باز شده. اسمش را هم بگذاریم کافه دِوا. Deva.

گفتم باشه. اما فعلا باشه. باید ببینم چه می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 10:22  توسط کافه چی  | 

هاه... دست همه شما را خوانده ام. دیشب که داشتم کتابهایم را داخل قفسه ها جابجا می کردم رسیدم به جلد اول دن کیشوت. بیرون که کشیدمش از دستم در رفت و افتاد روی پای راستم. آن قسمت از روی پا که یک برجستگی بالشتک مانندی دارد. لبه تیر جلد کتاب خورد روی همان بالشتکه. بعد نشستم پایم را گرفتم و نفس فس قفا گرفتم. همان حالتی که نفس آدم بالا نمی آید. همینجور بالشتک روی پایم را فشار میدادم و زیر لب غر می زدم. آمدم بلند شوم که سرم خورد زیر در کمد. اگر روی سر را یک دایر فرضی بکشیم. و آن دایره را به دوازده قسمت تقسیم کنید. ناحیه شمال از شمال غربی سرم بود که خورد زیر کمد. دلم ضعف رفت. دوباره نفسم گیر کرد. لنگ لنگان و در حالی که سرم را می مالیدم، رفتم لب پنجره مردم را نگاه کردم. خدای من... آن من بودم که با ماشین رد شد. آن یکی هم که نان دستش بود و پیچید ته کوچه من بودم. همساده روبرویی با بچه اش بیرون آمدند. همساده روبرویی و بچه اش هم من بودند. رفتم سراغ آلبوم... پدرم، مادرم، دوستانم، همه من بودند. دویدم و تلویزیون را روشن کردم. روحانی و اوباما دو تا از من ها بودند که داشتند با هم گفتگو می کردند. کانال را عوض کردم، اخبار اعلام کرد یک عده «من» زده اند یک عده از «من» های دیگر را ترکانده اند. لعنتی... من خودم در میلیاردها نقش بازی کرده ام. هر نقش یک زندگی برای خود دارد. اینجا محل ملاقات و اشتراک من با همه ی من هایم است.

جمع کنید بروید پی کارتان 31 سال علافم کرده بودید همه زندگی ام به ور رفتن با مردم گذشت نگو داشتم با خودم در نقشهای مختلف ور می رفتم!

من فهمیدم...الو؟ هو هو... آهای... بسه دیگه من فهمیدم... کسی صدامو می شنوه؟...کن یو اسپیک پرژن؟ ... حتما آدم باید مولانا باشه بهش توجه کنید؟!... ساقیا؟... بریم مرحله بعد؟...

در اتاقم ایستاده ام به گوشه های سقف نگاه میکنم و با چشمم دنبال نوری چیزی می گردم که به من توجه کند... هی...صدامو می شنوید؟ میگم من فهمیدم... همه ش منم...

صدای منی که در نقش مادرم است آمد که فریاد زد: «باز قاطی کردی؟!... در اتاقتو ببند وقتی با خودت حرف میزنی... نمی دونم چرا این یکی اینجوری شد!».

وقتی از موجود ناشناخته ای، ندایی چیزی نیامد مایوس شدم و پیش خودم گفتم حیف من که به چنین راز بزرگی پی بردم. کسی تره هم برایم خرد نمی کند. آمدم مثل همیشه پشت کامپیوتر نشستم. ایمیلم را چک کردم. یک ایمیل برایم رسیده که ناشناس است. وقتی باز کردم دیدم نوشته:

روح گرامی

شما مرحله اول را درست حدس زدید. با نهایت احترام آیا بهتر نیست دهانت را ببندی و اینقدر شلوغ نکنی؟ اما برای اینکه نا امید نشوید برای مرحله بعد یک راهنمایی به شما می شود.

راهنمایی: با خودهایتان یکی شوید و به تعادل برسید. برای اینکار نه باید شبیه من های بد و نه شبیه من های خوب باشید. نقطه سوم را پیدا کنید.

این نامه پس از سی ثانیه خودبخود منفجر می شود.

موفق باشید.

پوفففففففف

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1392ساعت 13:59  توسط کافه چی  | 

چهارشنبه 30 مرداد 1392 ساعت 3 نیمه شب در اتاقم یادداشت تولد 31 سالگی ام را می نویسم. آیا من بدجنسم؟ گمان نکنم. من فقط به ندرت از پاسخ دادن در می مانم. تصور میکنم بیشتر یک آدم رمانتیک درمان ناپذیرم که گاهی در خشونت های ساختگی زیاده روی می کند. موضوع علاقه من گفتگو درباره جهانهای اسرار آمیز و همینطور آینده بشر است. از گذشته بشر فقط به زندگی غار نشینی و طرح روی غارها علاقه دارم. طرحی بر روی یکی از غارهای فرانسه است که معنای آنرا نمی دانم. خطوطی درهم و احجامی نامتعارف کشیده شده. زیر طرح هم جای کف دست غار نشین با رنگ قرمزی که انگار اسپری شده نقش بسته. عکس این طرح را پرینت گرفته ام و روی میز مطالعه ام گذاشته ام. موجود غارنشین بدوی چه چیزی رویایی را بر روی دیوار غار کشیده؟ شاید بارقه های اولیه یک ذهن بدوی برای گرایشش به هنر...

***

234 تاریخ جدید، مصادف با 1592 تاریخ قدیم (هجری شمسی)، تولد 231 سالگی ام در سرزمینهای جنوب. روی بام ساختمانی سرخ رنگی که به تازگی در آن مستقر شده ام نشسته ام. 200 سال پیش حتی به فکر انسانها هم نمی رسید بتوانند عمری جاودانه داشته باشند. خوب به یاد دارم آن روزها اگر کسی بیش از 100 سال عمر می کرد همه را به شگفتی وا می داشت. در حالی که در این زمان مردم به میل خود میمیرند و یا به سیاره ای دیگر می روند. آنروزها کشورهای مستقل وجود داشتند حال اینکه اکنون جهان به دونیم تقسیم شده. سرزمین شمالی و سرزمین جنوبی. استوا هم مرز نفوذ ناپذیری است که عبور از آن غیر ممکن است. بعد از جنگ بزرگ دو سرزمین گازهای مسموم اوضاع را وخیم کرده. دیروز که برای تعویض پای چپم به مرکز تعویض اعضای بدن رفته بودم، دکتر سون را اتفاقی دیدم. گفت که اگر خیال مردن ندارم بهتر است به فکر رفتن از سیاره باشم. قرار است ساخت حبابهای کریستالی عظیمی را آغاز کنند و مردم جنوب را به داخل آن منتقل کنند. چون به زودی زندگی خارج از حباب امکانپذیر نیست. نمی دانم تا چه حد حرفهای دکتر سون درست باشد...

***

1356245 تاریخ بین کهکشانی مصادف با 3392 هجری شمسی (تاریخ کهن سیاره زمین). جشن تولدم را در سیاره ای کوچک در صورت فلکی آندرومدا برگذار کردم. مردم این سیاره بی نهایت باشکوهند. اینها هم مثل ما انسان هستند. و در تمام مدتی که ما در 2000 سال پیش همدیگر را می کشتیم در بالای سر ما تمدنی غیر قابل وصف را داشتند. دیدن یکی از این انسانها در 2000 سال پیش بر سیاره زمین کافی بود تا تمامی مردم زمین به یقین برسند که خداوند بر خاک زمین گام نهاده است. در حالی که اینجا هزاران هزار نفر از این موجودات غیر قابل وصف در تمدنی که اکنون برایم بی نهایت شگفتی دارد زندگی می کنند. در آخرین تعویض مغزم از دکتر خواستم تا خاطره های مربوط به گذشته را منتقل کند. این دوران کمتر کسی دست به چنین کاری میزند. در نظر آنها حفظ این خاطرات کاملا بیهوده است. اما من با وسواس عجیبی از این خاطرات نگهداری می کنم...

***

نمی دانم امروز چه روزی است. گمان میکنم فقط خاطرات مربوط به 100 سال گذشته در مغزم باقی مانده و قبل از آن به کلی پاک شده. جنگ بزرگی در کهکشان در گرفت. من با تعداد اندکی از دوستانم به سیاره ای آبی رنگ آمده ایم. قبل از غرق شدن سفینه مان در دریا، خودمان را به ساحل رساندیم. لباسهایمان برای این سیاره دست و پا گیر بود. اشتباهی که کردیم این بود که لباسها را در کنار ساحل که از اینجا دور است جا گذاشتیم. فکر میکنم این سیاره خالی از سکنه است. هیچ نشانی از زندگی هیچ نوع انسانی وجود ندارد. حتی آگورها، چایتانها و دیمونها هم در اینجا وجود ندارند. ما در یک غار بزرگ پناه گرفته ایم. در این سیاره پوشیده از درختان فقط یک ستاره از یک سو طلوع و از سوی مخالف غروب می کند. ما زمان را بر اساس حرکت این ستاره پایه گذاری کرده ایم. خدای من!  دانشی بی نهایت در سر داریم اما حتی تکه ای فلز هم در اختیارمان نیست. اینجا فقط می توانیم از سنگ استفاده کنیم و با آن حیوانات کوچکی را بکشیم و به شکل خام بخوریم. برای روشن کردن آتش هیچ نوع وسیله آتشزایی وجود ندارد. اینجا شاید همان تبعیدگاهی باشد که در بازوی چهارم منظومه وجود دارد. امروز صبح از بالای یک صخره طلوع ستاره درخشان را نگاه کردم. دلم برای صورت فلکی آندرومدا تنگ شده. از صخره پایین آمدم و روی دیوار غار با یک تکه سنگ ماجرای سقوطمان به این سیاره متروک را نوشتم. حتی سعی کردم به طور ناشیانه تصویر سفینه هایمان را کشیدم. دست آخر کاری معجزه آسا به ذهنم رسید. یک سنگ نرم سرخ رنگ را پودر کردم. با آب مخلوط کردم و در دهانم ریختم. کف دستم را روی دیوار غار گذاشتم. و محلول رنگی را مثل اسپری روی دستم فوت کردم. نتیجه خارق العاده بود. نقش کف دستم روی دیوار غار باقی ماند. عجب امضایی شد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 5:7  توسط کافه چی  | 

هوس کردم مثل خارجی ها، البته خارجی های سابق، اینروزها که ایرانیها همه جای دنیا را تصرف کرده اند آدم نمی تواند درباره رفتار خارجی ها حرفی بزند. یکهو دیدی شخصیتی که راوی در حال شرح عادت آمریکایی اش است برمی گردد به راوی می گوید؛ «دادا شیکر میون کلامت،تا کارولینای جنوبی چند کیلومتر راه موندس؟» ...

نمی دانم چرا هرچه گرین کارت است ایرانیها برنده می شوند و هرچه متقاضی کارگر ماهر شدن در تورنتو و کبک است ایرانیها داوطلب می شوند. لامصب یکساله هم فرانسه یاد می گیرند عین بلبل آدم تعجب می کند با چنین عزمی چرا تا الان در همین ایران فیلی چیزی هوا نکرده اند!

هوس کرده بودم مثل خارجی های سابق _بعد از اینکه سریال "مادرانه" را دیدم _ بروم بیرون قدم بزنم. حین سریال اونقدر تخمه هندوانه فلفل دار خورده بودم و از بس این یارو تکرار می کرد "سمت بچه های من نیا" سر دلم سنگینی کرده بود.

در تهران نمی شود بر راه رفتن یکنواخت، تمرکز کرد. چون پیاده روها کلی پستی و بلندی و پله و دست انداز دارند. هر لحظه ممکن است پایت را روی موزائیکی بگذاری که زیرش آب جمع شده و بپاشد به پر و پاچه ات یا از پارکینگ خانه ها یکهو سر ماشین بیرون بزند... کنار خیابان هم که، آدم می ترسد له بشود.

دست آخر، بعد از کلی عدم امنیت در پیاده روی، یک خیابان خلوت که چراغهایش سوخته بود پیدا کردم. همان اول خیابان یک ولگردی چیزی بود که کنار وسایل کهنه و چرکش نشسته بود. احساس خوبی نداشتم از اینکه چنین تصویری را اول خیابان خلوتی که جان می داد برای پیاده روی ببینم. نزدیکتر که شدم خیلی چرب و همینطور مرموز به نظر می رسید. به من زل زده بود و چشم بر نمی داشت. من هم با اکراه و احتیاط خواستم از کنارش عبور کنم. بدون تردید کمی ترسیده بودم و احساس نا امنی می کردم. هنوز چند قدم دور نشده بود که به طرفم دوید. من هم فرار کردم. تمام طول خیابان که شیب سربالایی هم داشت را دنبالم می دوید و بد و بیراه می گفت. من هم سر می چرخاندم و مدام می پرسیدم چرا؟ آخه چرا؟... اما ولگرد با جدیت بیشتری تعقیبم می کرد...ته خیابان که رسیدم  جا خالی دادم و دوباره به سمت پایین خیابان دویدم . با خستگی ناپذیری عجیبی همان را آمده را دوباره دنبالم دوید و تا نزدیک وسایلش تعقیبم کرد اما دیگر ادامه نداد. به گمانم صلاح ندید از وسایلش جدا بشود. اما نهایت امکان، با بد و بیراه بدرقه ام کرد. من هم تا جایی که احتمال می رفت دوباره در تقدیر خیابانی مان با هم برخورد کنیم از او دور شدم.

در تمام مسیر بازگشتم به خانه به این فکر می کردم چرا باید کسی بی دلیل مردم را تعقیب کند و فریاد بکشد. حتی دیوانه ها هم در مقابل آزار و اذیت به ستوه می آیند و حمله می کنند. به خانه که رسیدم برادرم زیر لب زمزمه کرد: «پیاده روی چطور بود؟»... و بعد زیر زیرکی خندید. تصور می کرد من صدایش را نشنیدم. خواست با این حرف جمله من را که قبل از خروج از خانه بلند اعلام کرده بودم "میرم پیاده روی" به تمسخر بگیرد. و به طرز مسخره ای ادای دیالوگ فیلمها را در بیاورد که می گویند: «پیاده روی خوب بود؟»... یا سر میز صبحانه از هم می پرسند: «دیشب خوب خوابیدی؟»...یا مامانه از بچه می پرسه: «مدرسه چطور بود عزیزم؟»...

ساعت از نیمه شب گذشته بود و من به مرد چرب و خشمگینی فکر می کردم که با ممارست و جدیت مرا دنبال می کرد و فحش می داد. تمام احتمالات ممکن را بررسی کردم. شاید در حال کشیدن مواد بود که مزاحمش شده بودم. شاید مرا با کس دیگری در آن تاریکی اشتباه گرفته بود. شاید عده ای سر آن ساعت او را اذیت می کردند و من اینبار دست بر قضا در آن ساعت خاص در حال عبور بودم. شاید قیافه من او را یاد کسی می انداخت که تنفر داشت. شاید دچار جنون آنی شده بود...

و...شاید ...شاید قادر بود فکر عابران را بخواند. آنهم فکر مرد خودخواه احمقی را، که تصور می کرد حق دارد درباره بودن و نبودن آدمهای دیگر، احساس ناخوش آیند داشته باشد.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1392ساعت 18:16  توسط کافه چی  | 

بچه که بودم، بچه که نه. حدود 9 یا 10 سالگی. پس بهتر است اینطور شروع  کنم؛ نوجوان که بودم، ویدئو وی اچ اس بود. ما هم یک ویدئو فیلم کوچیک داشتیم. احتمالا الان خیلی ها نمی دانند ویدئو وی اچ اس فیلم کوچیک چیست. حتی فیلم بزرگش هم شاید ندیده باشند. علم پیشرفت کرده لامصب... بله. نمی شد گفت ما داشتیم. تقریبا سه یا چهار خانوار با هم یک ویدئو داشتند که شبها یا غروبها لای پتو می پیچیدند و جابجا می کردند. دست کم ماها که از طبقه متوسط بودیم اینجوری بودیم.

آنوقتها ویدئو داشتن جرم بود. برای همین لای پتو می پیچیدند و فیلمها را هم زیر پیراهن، جایی بین کمربند و شکم فرو می کردند و خیلی معمولی از خیابان رد می شدند. تقریبا همه می دانستند لای پتو چیست ولی کسی به روی خودش نمی آورد. خب نمیشد جلو انظار عمومی ویدئو را حمل کرد چون کمیته می گرفت چوب می کرد در آستین. البته من خیلی خوشحالم که آن سالها، داشتن ویدئو جرم بود. چون فیلم دیدن خیلی می چسبید. اساسا هر چیزی ممنوع باشد خیلی مزه می دهد. مثل سیگارهای له شده ارزان قیمتی که با ولع و مخفیانه  در پادگان می کشیدیم. یا بمبهای خنده ای که در کلاسهای خشک ریاضی که بیشترش را قورت می دادیم و کمی از آن را زیر نیمکت تخلیه می کردیم. به هر حال، ممنوعیت هایی از این دست اقتضای زمانه بود و من همیشه اقتضاهای زمانه را دوست دارم.

شبها بن هور می دیدیم، السید، ده فرمان، دیسکو دانس، شعله، سلطان قلبها و از این دست فیلمها. ما بچه های تخسی بودیم. بچه های زمان ما تخس بودند. تخس که نه، می شود گفت  یکجوری بودند که الان بچه ها نیستند. ما ماجراجو بودیم و در عین حال با حیا. بوسه در فیلمها واقعا می توانست قلب مارا به تپش وا دارد و دیدن حتی یک سکانس بوسه ی خشک و خالی قادر بود رویاهای زیبای عاشقانه همه شبهای تابستان ما را رقم بزند. مثل الان نبود که بچه های کم سن و سال کلکسیون عکسهای فلان را روی موبایلهای پیشرفته شان که من سردر نمی آورم دارند. یا یکی از این تبلتهای اپل توی کیف مدرسه شان باشد که منبع فیلمهای خاکبرسری است. این علم لعنتی بی رحمانه پیشرفته می کند هی... و نمی گذارد نفس بکشیم.

امشب فیلم می دیدم. یکی از صدها  فیلمهایی که این روزها اروپا و آمریکا می سازند و اصرار دارند وسط یک فیلم معمولی یا علمی تخیلی یکی دو نفر حداقل  با هم جفتگیری کنند. دستم رفت به موبایل اس ام اس زدم به رفیقم (که پسر است!) گفتم این فیلم را دیده است یا نه. گفت دیده و حالش هم بد شده. گفتم این چه وضعش است؟ درد دلش باز شد یک مشت ناله نفرین خطاب به روابط جدید آدمها نوشت و برایم اس ام اس کرد. من هم یک مشت غر غر نوشتم و در تایید حرفهایش برایش فرستادم. هر دو خوب می دانستیم دری وری هایمان بیهوده است. چون دنیا مسیر خودش را به سرعت طی می کند و این علم هم هی برای خودش پیشرفت می کند.

مدتهاست که صدای ملچ و ملوچ بوسه در فیلمها درست مثل صدای کشیدن ناخن روی تخته سیاه عصبی ام می کند. سکانسهای تختخواب عمیقا غمگینم می کند و آنها را رد می کنم. شمایلی از پوچی و تهی بودن عشقهای دروغین که تعبیر خواب هوسبازانه انسان بی روح امروز است آنقدردر نظرم ننگ بزرگی محسوب می شود که دلم می خواهد کاش بتوانم تصمیمی بگیرم که هرگز هیچ فیلمی نبینم تا مجبور نشوم اینقدر حرص بخورم. سریال ساخته اند درباره لئوناردو داوینچی. آنوقت داوینچی را شبیه یک زنباره پفیوز ساخته اند که مدام با زن پادشاه شیرملق می زند. یعنی کار به جایی رسیده  به لئوناردو داوینچی هم رحم نمی کنند. دست انداخته اند در سوراخ تاریخ یکی یکی شخصیتها را بیرون می کشند تا به نجاستی که می توانند ازش پول دربیاورند آلوده اش کنند.

من آدم خوبی نیستم. هیچ وقت هم آدم خوبی نبوده ام. تواضع تهوع آور نمیکنم، آدمهایی که از نزدیک مرا می شناسند حرفم را تایید می کنند که آدم خوبی نیستم. اما گاهی، نیمه شبها خیلی دلم برای خودم و همه آدمها می سوزد. از رنجی که همه مان می کشیم و از ورطه ای که همه مان گرفتارش شده ایم. گاهی اوقات میل خفه کننده ای برای گریستن دارم که قورتش می دهم و عنقریب است که یکی از همین شبها حناق بگیرم. سخت است وقتی می بینم دخترها و پسرهای کوچکتر از خودم کاملا باورشان شده این شکل رابطه درست است. همین روابط امروزی را می گویم. همین توهم و همین دروغهای دوست داشتنی و خیال انگیز. دوستت دارم عشق من. و همه ی بازیهایی که در حواشی این چیزها شکل می گیرد و علتش هرچیزیست به غیر از دوست داشتن. عمیقا معتقدم در خصوص روابط احساسی آدمها به راحتی می شود دایرة المعارفی تهیه کرد و هرکس ابتدای رابطه ای را که تازه شروع کرده را در این دایرة المعارف می تواند جستجو کند تا به راحتی بقیه اش را در آن بخواند ! ...اینقدر همه چیز قابل حدس و یکنواخت است و نگونبختانه (چه کلمه مسخره ای) تنها عکس العمل ما در قبال این روند از پیش تعیین شده، گیج بازی در آوردن است.

این کلاهی که سرمان رفته خیلی گل و گشاد است و ممکن است تا قوزک پایمان پایین بیاید. آیا کسی حال ترومن را در فیلم ترومن شو حس کرده؟ آنجایی که وقتی یک روز صبح از خانه اش بیرون آمد و دید همه ی اتفاقات را می تواند پیش بینی کند. همه دیالوگها را می تواند جلوتر بگوید. چون تمام عمرش، همه چیز زندگی اش تکراری و دروغین بوده و مسیرهای مشخص و پیش بینی شده ای را به او خورانده اند. و اینکه در تمام عمرش بدون آنکه بداند در یک استودیو فیلم سازی زندگی کرده و همه چیز جعلی و الکی است و همه آدمهایی که به او لبخند می زنند و دوستش دارند بازیگرند و جاعلند و یک عده ای هر روز زندگی او را مانند سریال جلوی تلوزیونهایشان پیگیری می کنند... حال غریبی است. خیلی محزون و غم انگیز. مثل صدای خفیف نی لبکی که از دور می آید.

شاید یک روز کتابی بنویسم و توی پیاده رو بفروشم. مثلا اولش بنویسم: تقدیم به پتوهای که ویدئو را لایشان می پیچیدیم.

بعد بنویسم:

آآآآ...می نویسم که...راستش...فعلا نمی دانم چه بنویسم...

اما به هرحال اگر یک روز دیدید که کسی در پیاده رو بساط کرده و کتابی که چیزی در آن نوشته نشده را به عابران می فروشد بدانید منم که کاملا دیوانه شده ام. بیایید جلو یکی دو کلمه دلداری ام بدهید و برای اینکه دلم نشکند یک جلد ازم بخرید. 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1392ساعت 14:53  توسط کافه چی  | 


گفتم: من حوصله ندارما

گفت: باشه.

و رفت خانه پدرش!

پدرسگ متوجه نبود که آدم همان اولش به همین راحتی نمی گذارد برود. وقتی کسی می گوید حوصله ندارم، خب فقط یکی از احتمالاتش این می شود که واقعا حوصله ندارد. یک عالمه علت دیگر هم می تواند داشته باشد...خب، حوصله ندارم یعنی عشقم می کشد یه کم اصرار کنی. من برای تولدت یکی از آن کیفهای چرمی کوچک خریده بودم که فقط جای موبایل و پول و چیزهای کوچک دارد و روی شانه می اندازند و خیلی به آدم می آید. گذاشته بودم روز تولدت بدهم به این دخترکهای با سلیقه ای که در شهر کتابها هدیه ها را کادو می کنند و چیزمیزهای قشنگ را روی کادو می چسبانند، یک کادوی درست و حسابی بکنند و رویش بنویسند...بنویسند...آآآآ...حالا فعلا تصمیم نگرفته بودم چه بنویسند. اصلا چه اهمیتی دارد چه بنویسند. الان من این کیف چرم را باید چکار بکنم گوساله عوضی؟...

همان بهتر که رفتی. اصلا عشقم می کشد کیفی که برایت خریده ام را بدهم به سرور خانوم زن همسایه طبقه پایین که صبحهای زود وقتی می رود توی صف سبزی، جلوی زنها دست کند از داخل همچین کیف خوشگلی پول در بیاورد بدهد به این یارو قرمساق سبزی فروشه ی میوه تره بار. شایدم همینجوری دلم خواست دادم به یکی از این دختر رنگیا که از زیر پنجره رد می شوند. آنها هم داخلش را پر از لوازم آرایش و دو سه تا گوشی موبایل می کنند و هی اتو می زنند. وقتی هم راننده در حال دری وری گفتن است تا مقدمات ترتیب دادنش را مهیا کند، دست کند داخل کیفی به این خوشگلی، آینه و کرم پودر و این جور آت آشغالها را در بیاورد و هی خودش را برانداز کند تا ببیند قیافه ترکمونش برای خر شدن مناسب است یا نه.

حیف. بخدا حیف. حیفم می آید حرومش کنم. اینبار را بهت زنگ میزنم که برگردی. هه. فکر نکن من عقلم به این چیزها نمی رسد که نفهمم برای برگشتن همه دخترها لازم است آدم اصرار کند. بله. خیلی خوب هم از اینجور چیزها سر در می آورم. آدم باید یک جاهایی اصرار کند. زنگ میزنم و اصرار کردن را جوری یادت می دهم که خودت خجالت بکشی. کیف را هم می برم می دهم کادو کنند زودتر بهت می دهم. حالا برای تولدت هم یک فکری میکنم. طاقت نمی آورم تا تولدت صبر کنم باید زودتر ببینم کیف را می اندازی روی شانه ات. اصلا موقع خریدنش شانه تورا چند بار با جزئیات تصور کردم که ببینم این کیف به تو می خورد یا نه. خیالت راحت. تصور کردن من حرف ندارد. خیلی هم بهت می آید.

آدم تکلیفش را با تو نمی داند. یعنی من نمی فهمم چه مرگت است. نمی توانم پیش بینی ات کنم. یکجا که انتظار ندارم خودت را لوس می کنی می مالی به من. همه ش آدم فکر می کند با سیاست اینکارها را میکنی که بعدش حرف خودت را پیش ببری یا کاری میکنی ازت سوال و جواب نپرسم. توی این دوره زمانه که آدم هی از اینور و آنور چیزهای عجیب و غریب می شنود خب وهم برش می دارد. می گویند توی همین فیسبوک زن آدم را بلند می کنند چه برسد به این شهر گل گشاد. بخدا راست می گویم. همین آقای ضابطی می گفت از صاب کارش شنیده که زنش آخر شبها تا دم دمای صبح توی پذیرایی روی کاناپه دراز می کشد و با لب تاپ ور می رود. یکبار رفته دیده زنش توی فیسبوک با یک نره خر، از اینها که پرورش اندام کار می کنند روی هم ریخته. خودش رفته از نزدیک دیده حرفهای خیلی ناجور برای هم می نوشتند. صاب کار ضابطی هم همان فردا صبح سه طلاقش کرده. زنش هم میگویند چند ماه بعد هرپیس گرفته. هرپیس از این مرضهای جدید است که فلانشان جوش می زند و زخم می شود و هیچ دوا درمانی هم ندارد. میگن تا آخر عمر روی آدم می ماند. یعنی هی خوب میشود و هی عود میکند. اصلا یک چیزهایی آدم می شنود که بخدا حالش بد می شود. از اول امسال به جان دادش ات قسم می خورم که می دانم از جانت بیشتر دوسش داری خودم با چشم خودم دیدم همه از هم طلاق می گیرند. نمی دانم چه کرمی به فلان مردم افتاده این شکلی شده اند. جان جلال یک وقت تو از این بازیها نخوریها. بخدا کیف قرمز چرم که هیچ، همه زندگی ام را به پایت می ریزم. یک وقت کسی خرت نکند. من یک کمی می ترسم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 20:40  توسط کافه چی  | 

روی زمین، روی شکمم، دراز کشیده بودم و پوست پسته و تخمه ژاپنی گلپردارمی مکیدم و کتاب الفتوح از "ابو محمد احمد بن علی بن اعثم کوفی  الکندی"  را می خواندم و فقط با این کارمی توانستم احساس خوبی داشته باشم. خواهرزاده ام که آنطرف اتاق برای خودش بازی می کرد آمد روی کمرم نشست و گفت؛ برام شنگول منگول حبه انگور بکش. من هم یه مشت بز و گوسفند کشیدم و گفتم این خانواده بزبز قندیه. گفت چیراااا؟  البته منظورش این بود کدامشان شنگول، منگول و ایضا حبه انگور هستند. معمولا همه افعال پرسشی را با "چیرااا" حل و فصل میکند.  

با نوک مداد نشان دادم کی به کی است. اما قانع نشد و گفت باید نام گوسفندها را بنویسم. گفتم؛ عسلم، قربونت بره دایی، تو که هنوز بلد نیستی بخونی. گفت بلد است چون مدرسه موشها را دیده! بحث بی فایده بود برای همین من کتابی که در بالا اشاره کردم و حوصله تکرار کردنش را ندارم بستم و زیر گوسفندها اسمشان را نوشتم. کمی به نقاشی و اسمها نگاه کرد و به طرز با شکوهی گفت؛ حالا بنویس تق تق تق... اگر درو باز کردم منو نخوریاااااا...

الف آخر "نخوریا " را جوری کشید که تمام بی آلایشی های باقی مانده در دنیا را دوباره بیاد آوردم و به پاس این حال خوب، برایش قصه نوشتم. یعنی کل داستان بزبز قندی را با کلی تغییر و دست کاری و بدون خشونت های قورت دادن گوسفندان  و سزارین شکم گرگ و این جور فجایع نوشتم. حتی همه ی الف های  بخوریا، باز نکنیا، گول نخوریدا و غیره را حسابی امتداد دادم. وقتی نوشتنم تمام شد گفت؛ مسی ...و همانجا روی کمرم شاشید و رفت دوباره بازی کرد. این شد که مثل یک بذر تازه آبیاری شده میلی در من جوانه زد و دیدم بد نیست کمی چیز میز بنویسم. اما متاسفانه در این موقعیت روحی و فکری، وبلاگ نویسی برایم بیش از همیشه  بی خاصیت جلوه میکند و به آن بی میلم...یعنی این صدا همیشه در سرم است که این جور کارها هیچ اصالتی ندارند. به نظرم از این خرده سرگرمی های بی اهمیت گرفته تاااا آدمها و روابطشان و حتی چیزهایی که به چیزهای دیگر اعتبار می بخشند و به عنوان قاموس بشریت و مناسبات بشری نهادینه شده اند همه و همه، حبابهای رنگینی هستند که از محلول آب صابونی که دردست یک کودک شوخ است متولد می شوند و هر لحظه آبستن ترکیدن و محو شدنند. به هر حال این شر و ور ها را گفتم که بگویم چشمم آب نمی خورد بتوانم زود به زود چیزی بنویسم و بگذارم اینجا اما اجالتا اعلام زنده بودن میکنم برای همه کسانی که دو سه ماه در ایمیلم هر روز یادداشت می گذارند " کافه چی تو مُردی ؟ اعلام کن زنده ای..." یا پیغام می گذارید "بازمانده عزیز اگر کافه چی مرده است لطفا خبرش را به ایمیل من بفرستید".

و اما بعد؛

همین چند وقت پیش که از بام تهران بر می گشتم، خیابانهای ولنجک را گم کردم. از کنار یک خانه، یا بهتر است بگویم قصر بزرگی رد شدم که جلوی درب ورودی اش دو شیر سنگی بزرگ در حال نعره کشیدن بودند. ساکنین قصر را تصور کردم که هر روز از بین این دو شیر بزرگ عبور میکنند  و شیرهای غران، به حکم سنگی بودنشان محزون ترین شیرهایی به نظر می رسیدند که من دیده بودم. شاید بچه های کوچکی که برای میهمانی به قصر دعوت می شدند  روی پشتشان سوار می شدند و آنها مجبور بودند همچنان به نمایش صلابت و هیبتشان در موقعیتی که مناسبشان  نیست ادامه بدهند. برای شیرها که این موقعیت حقیر را تحمل می کردند دلم سوخت . خودشان خوب می دانستند که شیرنباید دربان کاخ باشد. یعنی می خواهم بگویم کار شیرهای سنگی تمام است اگر بخواهند جلوی کاخهای سنگی دندانهای بی خاصیتشان را به رهگذران نشان بدهند.  باید همت کنند و یک روز که ماه کامل است و همه جا در سکوت چسبناکی فرو رفته، حرکت کنند و بروند جایی که مناسب حال و روزشان باشد و نگران بازی میهمانان نباشند. بچه ها، روی نرده های ایوان هم می توانند سوار بشوند و همانقدر کیف کنند که بر پشت شیرهای سنگی سوارند...

ناخن انگشت اشاره دست چپم را می جوم. احتمالا با این کار سرگشتگی و ترسهای درونی ام را نشان می دهم. بین این همه جمعیت، همیشه هیچ اتفاقی نمی افتد. همه چیز تقریبا خیلی خالی می شود و هیچ چیزی خالی تر از یک فضای پر نیست. یکی از راه آمد و گفت سلام. گفتم تو کی هستی. گفت؛ من توام. گفتم خیلی عوضی هستی که داری از فراموشی من سوء استفاده میکنی. خندید و گفت نترس شوخی کردم من فقط یک گیلاسم. بعد به یک گیلاس تبدیل شد و بلافاصله ناپدید شد. جوری ناپدید شد که هیچ گیلاسی تا بحال اینطور ناپدید نشده بود. من هم یک تکه از ناخنم که نوک زبانم بود را آرام تف کردم بیرون. لاجرم یک تکه از من در فضای بی نهایت اتاق و پرزهای بیشمار فرش، گم شد.

آهی کشیدم و گفتم؛ که اینطور.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت 0:42  توسط کافه چی  | 

از سالن که بیرون زدم، چند نفری از سینمایی ها و تلوزیونی هایی که نه فقط به تئاتر بلکه شاید به تمام کائنات منگنه شده اند و ممکن است در هر اجتماعی که بویی از هنر و فرهنگ بلند می شود (حالا چه فرقی می کند خر داغ کرده اند یا بوی کباب است) رویت شوند را دیدم. مرتضی مانده بود تا رفیق قدیمی اش را ملاقات کند و بهش تبریک و خسته نباشید بگوید که تئاتری متفاوت را کارگردانی کرده. تئاتر خاص و متفاوتی که نامش یک جمله ی 11 کلمه ای (با صرف نظر از حروف اضافه) بود.

خانوم چیش قشنگو (چشم قشنگ به لهجه اطراف شیراز) که در فیلمهای فخیم زاده آنقدرتحت تاثیرقرار گرفته که بالاخره به ورژن مونث فخیم زاده تبدیل شد، به همراه خواهر زاده اش و یکی دیگر که نمی دانم که بود سه شخصیت نمایش بودند. مرتضی خوابید. من به فکر مثانه کوچکم بودم. آنها هم برای قماش تئاتر خاص فهم، بازی می کردند. وقتی خانوم چیش قشنگوبا صدایی که از استاد فخیم زاده آموخته، فریاد زد "کجاااااست" مرتضی از خواب پرید و بلند گفت: جلسه م (بی نوا خوابی مربوط به چکهای در شرف برگشت خوردن را می دید). بعد چند قلپ آب معدنی نوشید و دوباره خوابید. همه چیز خیلی خاص بود.

آخرهای نمایش بود که مرتضی بیدار شد یک نگاه به روی صحنه کرد و به من زل زد. من پق خندیدم. او هم. بعد که تمام شد به احترام چنین نمایشی تمام قد ایستادیم و کف زدیم. همگی خیلی خاص بودیم.

از سالن که بیرون زدم، از لابلای همان سینمایی ها و تلوزیونی ها رد شدم آمدم بیرون ساختمان تئاتر شهر. موی بلند، ناخن دراز شلوار گشاد و ذهن باز واه و واه و واه...هم قلقلی هم فلفلی هم دلبرای کاکلی...خیلی خاص بود.

رفتیم دم دکه مرتضی سیگار بخرد (من که نمی کشم). به مرتضی گفتم دیدی خانوم چیش قشنگو رفته بود زیر میز دراز کشیده بود مونولوگ می گفت؟ به نظرت استعاره ای از فریاد بشریت در اجتماع ماشینی نبود؟ پیرمرد سیگار فروش که حرفهای ما را می شنید سیگارها را به مرتضی داد، نگاهی به من انداخت و با لحنی که بی برو برگرد متعلق به خود جان وین بود گفت: شما روشنفکرا ریدید به مملکت. پیرمرد خرفت بی نظیری بود. دلم باز شد. حض کردم.

بعد رفتیم یکجا نشستیم تئاتر را مسخره کردیم. مسخره مان که تمام شد به شکل جدی همه چیز را نقد کردیم. من در ادامه گفتم که ما خیلی خاص هستیم. مرتضی هم موافق من بود.

همه ی اینهایی که آن بالا گفتم یعنی من هیچ امیدی به هیچ هنر و هنرمند و فرهنگ و ادب در این سرزمین ندارم. مرتضی سخت با من مخالف است چون ارق ملی دارد. تا من یک چیزی می گویم سعی میکند مثل مجری های تلوزیون متعادل حرف بزند. وقتی تیم ملی می بازد من می گویم تمیتون هم که باخت. مرتضی هم با حرص می گوید تیم تو برد؟!

می خواستم یک چیزی  در این نوشته ام بگویم یادم رفته. چون هفته ی گذشته اینرا نوشته بودم ولی دلم نمی آمد بگذارمش در وبلاگ چون دلم نمی آمد حرکت ضد فرهنگی بکنم. از دیروز هم نشستم یک داستان ترسناک نوشتم که به وسطهایش می رسید پاک می کردم. خیلی ترسناک بود. بعد ترسناکی اش را کم کردم تبدیل شد به این داستانهای تیم برتونی که خوشم نیامد. انگولکش کردم شد مثل این فیلمهای سینمای مستقل هالیوودی. خلاصه اینکه همین الان تمام شد خواستم بگذارم در وبلاگم یکهو دیدم 10 صفحه شده. فکر کردم هیچ بیکاری حوصله ندارد 10 صفحه داستانی را بخواند که شبیه فیلمهای معمولی هالیوودی است. اما خودم از پایان بندی اش خوشم می آید. نمی دانم شاید در یک صفحه جداگانه نوشتم. آخیش. راحت شدم. چند روز بود پیش خودم می گفتم باید نوشته ای بنویسم که خیلی خوب باشد. الان آمدم خیلی راحت با زبان ساده هرچه ته دلم بود را اینجا نوشتم تا دوباره وبلاگم ساده بشود. مثل قبلها.

آهان. نوشته بالا که درباره تئاتر بود یک نتیجه گیری خیلی خوب داشت ولی راستش را بخواهید حوصله اش را نداشتم بنویسم. برای همین تایپ نکردم. اما وسطهایش یک جمله ی خوب داشت که می گفت « در مرغزار پهناور ادب و فرهنگ ساقه های نحیف علفهای هرز را نشخوار می کنند»...نمی دانم شاید هم این بود : «در علفزار لگد کوب شده ی ادب و فرهنگ شبدرهای کهنه را نشخوار می کنند»...به هر حال از اینا بود. یه چیزایی هم نوشته بودم درباره اینکه بازیگران تئاتر حقیقی همان راننده تاکسی و پیرمرد سیگار فروش بودند که واقعی ترین مونولوگها را گفتند. از این جور چیزای عبرت آموز نوشته بودم. یک کمم به ادا اطوارهای هنری پرداخته بودم که خیلی کسل کننده بود و ایضا تکراری.

بیشتر مد نظرم این داستان بلندی است که نوشته ام. خیلی دو دلم بگذارم یا نگذارم. می ترسم شبیه این فیلمهای در علفزار پهناور ساقه های نحیف شده باشد. اعتماد به نفس ندارم. تقصیر مرتضی می باشد. مدام  مرا سرکوفت میزند از آنطرف هم مدام می گوید چرا آپ نمی کنی. خیلی تشویش اذهان دارم. تمرکزم را برای نوشتن از دست داده ام. یا ترسناک می شود یا خاله زنکی یا غرغری. شاید خاصیت پاییز است. چقدر حرف میزنم...

موزیک : porteqale man

موزیک مضاف : koop island blues

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 18:58  توسط کافه چی  | 

كارت سوختم را داخل دستگاه جا گذاشتم. جا گذاشتن كه، خيلي چيزها را جا مي گذارم ولي اينبار درست وقتي كه رسيدم دم در شركت يادم افتاد جا گذاشتم. سپرده ام عزیزان زحمتكش پليس + 10 المثني بزنند. از وقتي كارت بنزينم را جا گذاشته ام متوجه شدم آلابولا (آلزايمر)  گرفته ام. چون پشت بندش ريموت درب پاركينگ، گوشي موبايل، سوئيچ، كارت عبور و مرور، كيف پول، مدارك ماشين و اينا را در مسير منزل به اداره جا مي گذارم. جاي ديگري ندارم بروم كه جا بگذارم. مردم چيز ميزشان را خانه دوست دخترشان جا مي گذارند من در اداره و منزل. امروز يادم رفت صبحانه بخورم. ناهار يادم بود.

دختره، ازمن پرسيد بيمارستان ميلاد كجاست؟ بلواردریا پشت چراغ قرمز بودم كه اين سوال را ازمن پرسيد. سرش را كش داده بود به طرف من. وقتي سوال مي پرسيد به صورت همزمان خوشگل هم بود. دندانهايش خيلي سرحال به نظر مي رسيدند. كمي فكر كردم. بعد همه چيز در سرم مه آلود بود براي همين پرسيدم الان اينجا كجاست؟ به من خنديد و از ماشين آنطرفي پرسيد. براي خنده نگفته بودم. چراغ كه سبز شد فهميدم بلوار دريا پشت چراغ قرمز هستم. حالا وقتش بود ياد خودم بيايد بيمارستان ميلاد كجاست. هرجا باشد مربوط به برج ميلاد است. چشم انداختم برج را ديدم. همان طرفهاست. لابد.

يكسري چيزها مهم بود که به شكل عجيبي ديگر مهم نيست. نه اينكه مهم نباشد نه. ديگر موبايلم نيست، ماشينم نيست، پول نيست، لاس زدن نيست و كلي از آدمها غيبشان زده.

يَك باراني زد ديروز كه خيلي شديد بود. بارون مي زد شرشرشر آتيش مي زد گر گر گر

اگر خطرش را در نظر نگيري، فراموشی زیاد هم بد نيست. اصلا من خيلي به اين آلابولايي ها حسودي ام ميشود. فراموش كردن همه آت آشغالهاي گذشته و حتي اينكه خودت را هم فراموش كني حال غريب و قشنگي دارد. وقتي مي گويم آت آشغال، مقصودم همان چيزهايي است كه دسته بنديشان كرده ايم به خوب و بد. خوبهايش هم آشغال است. وقتي به هيچ دردي نمي خورد نگه داشتنشان چه فايده اي خواهد داشت. آه .

مادر بزرگ خدا بيامرز دوستم درست قبل از مرگش گفت: شرت بنفشه ي من كجاست؟ بعدش تمام كرد. آلابولا داشت.

بشر، خر است. اگر مي فهميد آلابولا چقدر كيف مي دهد بجاي جان كندن براي ساخت رادیودارو و واكسن و از اينا، مي رفت چيزي اختراع مي كرد كه صبح به صبح قرصش را بخورد كه از همان لحظه به قبل را فراموش كند. آنوقت اگر قانقاريا هم داشت يادش مي رفت قانقاريا دارد و فكر مي كرد همه ي آدمها قانقاريا دارند و قانقاريا جزوي از وجود قانقاريایی بشراست. تازه الان می فهمم چرا ما آدمها وقتی به دنیا می آییم چیزی از مکانیسم خلقت و دنیاهای قبلی به خاطر نمی آوریم. این فرصت را آسمان به ما داده تا تمام گندی که قبلها زده ایم را فراموش کنیم و دوباره جبران کنیم. چقدر هم که می کنیم ارواح شکممان.

پدرم در حال خوردن آش عدس گفت: برو به پمپ بنزين بگو فيلمهاي دوربينهاي مدار بسته را بازبيني كنند ببينند كدام بي وجداني كارت تو را از دستگاه برداشته. کمی نگاهش کردم. او هم به نقطه اي خيره شد و لحظاتي بعد به خوردن آش عدس ادامه داد.

صبح براي هر كس كه از در مي آمد گفتم كه كارت سوختم را داخل دستگاه جا گذاشته ام. همه شان به طعنه گفتند عاشق شدي. حرف مسخره ای به نظرم رسید اما به این هم فکر کردم شايد همه آلابولايي ها عاشق شده اند.

امروز که صبحانه یادم رفت بخورم، خیلی یادم بود ناهار بخورم. ظرف غذایم را داخل ناهارخوری جا گذاشتم. اگر همینطور پیشرفت کنم و موفق بشوم یادم برود غذا بخورم خیلی برایم خوب می شود. تصور اینکه مجبور نباشی سر ساعت خاصی احساس گرسنگی بکنی هیجان انگیز است. من عکس آن جوکی هندی که 70 سال آب و غذا نخورده را مدام نگاه می کنم و از صمیم قلب حسودی ام می شود. آلابولای غذا گرفته حتما. راستش من فکر میکنم آلابولای حرف مفت زدن و شر و ور گفتن، آلابولای قضاوت کردن، دروغ گفتن، خیانت کردن هم بد نباشد. لااقل یک خورده اش بد نیست.

دنیایی را تصور می کنم که آدمهایش می دانند هر روز صبح که بیدار می شوند گذشته را فراموش کرده اند. برای خودشان نشانه هایی دست و پا می کنند که فردا از طریق نشانه ها موضوعات مهم زندگی را بفهمند. و خیلی اتفاقات جالب دیگر در چنین دنیایی می افتد. نمی دانم چرا هیچ بی پدر و مادر هالیوودی با این موضوع فیلمی چیزی نمی سازد. همه ش بلدند فیلم بسازند که زن طرف می رود با یکی دیگر می پرد. از اینا نمی سازند که.

آلابولا را باید مدیریت کرد. این موضوع همین الان که داشتم بوخور(بخار) می دادم به ذهنم رسید. باران که می آمد شرشرشر و آتش می زد گرگرگر سرم را بیرون گرفتم باد سرد خورد سینوس هایم تحریک شد. مردم تحریک می شوند من هم تحریک می شوم خیر سرم. بوخور که می دادم دیدم بد نیست فراموشی را مدیریت کرد. یکجوری می شود طرح هدفمند کردن آلابولا. آدم از خرده آشغالها شروع کند تا به حجمهای غول آسای زباله برسد. همه را به دستهای با کفایت آلابولا بسپارد.

آنقدر دلم تنگ شده برای سوئیتم در شمال. دلم برای مصطفوی هم تنگ شده. برای اجاق گاز و ماهی تابه با طرح توپ فوتبالم که همه ش کباب تابه ای یا ماهی سفید درست می کردم با زیتون و سیرترشی تنگ شده. دلم برای همه ی دخترهای زیبایی که در زندگی ام دیده ام (حتی یک نظر) تنگ شده. دلم برای تنهایی های بی نظیرم تنگ شده. دلم برای اینکه کتابهای کلفت و قطور بخوانم تنگ شده. برای دعوا کردن و آشتی کردن هم تنگ شده. بد ماجرا اینجاست که نمی دانم چه چیزی در اکسیر زمان وجود دارد که همه خاطرات بد را هم خوب جلوه می دهد. آدم یکجوری مازوخیسم وار دلش برای آنها هم تنگ می شود. آلابولا بیا.

تصویر ساز : آزاده تجویدی

موزیک این روزها : pete murray - so beautiful

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1391ساعت 19:10  توسط کافه چی  | 

کسی توی خیابان زوزه می کشید. پشت میز، کنار پنجره نشسته بودم. پرده را کنار کشیدم تا صدای زوزه را بهتر بشنوم. باد بود که لای داربستهای ساختمان نیمه کاره ی آنطرف خیابان می پیچید. الان طوفانی چیزی می شود. این فکری بود که با خودم کردم.

حالا کنار پنجره ایستاده بودم و بارانی که تند می بارید را تماشا می کردم. کارگرهای ساختمان روبرو، جول و پلاسشان را جمع می کردند و با زبانی که نمی فهمیدم چیزهای می گفتند که ته صدایشان با باد در خیابان خلوت گم می شد. چیزی نگذشت که دیگر کسی در خیابان نبود.

یاد لوله ناودان پشت بام همسایه افتادم که فیلتر سیگارهایم را در آن می اندازم. حتما الان گندش در می آمد و حسابی آب جمع می شد. به این هم فکر کردم که خیابانها شلوغ شده. مردم گوشه خیابانها با اضطراب ایستاده اند و راننده تاکسی ها حوصله ی مسافر کشی زیر باران را ندارند و از جلوی مسافرها با سرعت رد می شوند و مسافرها صدای لاستیکی که روی آسفالت خیس حرکت می کند را می شنوند. ...شش شش ش ش ش ش ش ش....

لیوانم را پر از چای کردم. از کشوی میزم یک تکه شکلات بیرون آوردم. پاهایم شل شد.

***

طی روال همیشگی قرارهایمان، بعد از اینکه ناهار را می خوردیم، بخاطر آن همه نوشابه ای که می خوردم دنبال توالت می گشتیم. اینبار روبروی توالت عمومی خیابان شریعتی بود که نگه داشتم. از توالت که برگشتم از آنطرف خیابان دیدمت که آفتابگیر بالای سرت را پایین داده بودی و داشتی توی آینه ی کوچکش چشم و چشال ت را برانداز می کردی. آمدم اینطرف خیابان از کیوسک روزنامه فروشی یک پاکت سیگار خریدم و تا نشستم روی صندلی گفتی سیگار نکشم چون می میرم و تو دوست نداری من بمیرم. من هم یک مزخرفی چیزی گفتم که دست از سرم برداری. نذاشتی ماشین را روشن کنم. مچ دستم را گرفته بودی و می گفتی هوس چای کرده ای.

بالای پارک شریعتی یک دکه ای بود که چای و خرت و پرت می فروخت. وقتی داشتم لیوانهای آب جوش را پر می کردم دیدم صورت و کف دستهایت را روی شیشه ی دکه چسبانده ای و شکلاتهای کیت کت پشت شیشه را نگاه می کنی. من هم دو تا کیت کت بزرگ خریدم. تو گفتی کیت کتها را می آوری من هم گفتم لیوانهای چای را می آورم.

من نشسته بودم این سر نیمکت تو نشسته بودی آن سر نیمکت. لیوانهای چای هم وسط ما بود. من تا کیسه های چای را در آب جوش بیاندازم تو همه ی کیت کت خودت را در دهانت فرو کردی و برای تحسین طعم شکلات از خودت صدا در می آوردی. دهانت که پر بود گفتی آیی اوو اده. منظورت این بود "چایی رو بده". چای را دادم دستت و داغ داغ ریختی روی شکلاتهای دهانت. من خواستم کیت کت م را باز کنم که دیدم تو با چشمهای گرد براق زل زدی به من. باورم نمی شد همه محتویات دهانت را در یک پلک زدن قورت داده بودی. گفتم چیه؟ گفتی استاد باز کردن کیت کت هستی و حاضری در ازای باز کردن کیت کت من، یک تکه کوچک حق الزحمه بگیری. تا گفتم باشه، شکلات را از دستم قاپیدی و با انگشتهای با شخصیت زیبایت آنرا باز کردی و همه اش را فرو کردی در دهانت و باز صدا دادی. تو گولم زده بودی اما من جرات نداشتم اعتراض کنم. چون ممکن بود لیوان چای را روی پاهایم خالی کنی چون مزاحم لذت بردن از کیت کت دزدی ات می شدم.

آخرین قلپ چای ات را که خوردی دور دهانت را پاک کردی و خودت را مظلوم کردی و اسمم را صدا کردی. گفتم بله؟ گفتی چرا دخترا برات ایمیل می دن؟ گفتم مگه ایرادی داره؟

گفتی هیچ دوست نداری کسی به من ایمیل بدهد و تاکید کردی باید جواب هیچکدام از ایمیلها را ندهم. گفتم: اینکار به دور از رفتار مودبانه ست و ضمنا خیلی از ایمیلها واقعا محب آمیزه و دوستشون دارم. گفتی دلت می خواهد همه دخترهایی که ایمیل می دهند را خفه کنی. گفتم :زشته اینجوری نگو. گفتی: چیه چرا طرافداری اونا رو میکنی؟ گفتم طرفداری نمیکنم. گفتی پسوورد ایمیلت و میدی؟ اخم کردم. حساب کار خودت را کردی و حرف را عوض کردی.

اسمم را که دوباره صدا زدی زود گفتم جانم. گفتی اگر با اسلحه مجبورت کنند یک قاشق پشکل بخوری یا منو از دست بدی، کدوم رو انتخاب می کنی؟ یک ربع به سوالت خندیدم. اما تو کاملا جدی بودی. گفتی روزهاست که این سوال را طرح کردی و به پاسخ آن فکر میکنی. بعد از اینکه خنده ام تمام شد کلی از بانمک بودن سوالت تعریف کردم و تو خیلی کیف کردی که من از سوالت تعریف میکنم. جنبه های ظریف سوالت را به خودت نشان دادم و تو انگار تازه به معنای طنز آمیز سوالت پی برده بودی برای همین یک ربع دیگر باهم به سوالت خندیدیم. از خنده که فارغ شدیم زیر لب گفتی: خب؟ گفتم خب چی؟ گفتی: جواب؟ گفتم بی خیال. داد زدی: جواب؟ گفتم ترجیح می دهم تو رو از دست بدم و پشت بندش زدم زیر خنده. تو جوری با آرنج زدی وسط قفسه ی سینه ام که نفسم بند آمد و در ادامه گفتی توله سگ.

نیم ساعت عذر خواهی می کردی و خودت را لوس می کردی اما من به شکل استراتژیک با تو سر سنگین شده بودم و تحویلت نمی گرفتم. سیگارم را تا روشن کردم گفتی میشه نکشی آخه نباید بمیری. گفتم نمی میرم. خودت را جوری مظلوم کرده بودی که ممکن بود سیگارم را خاموش کنم اما بهت باج ندادم و خاموشش نکردم. سیگار به کام دوم نرسیده بود که اولین باران پاییز، آنقدر تند بارید که دیدم از نوک سیگارم آب می چکد. تو همه ی وجودت احساس پیروزی بود و به من می خندیدی و من در دلم به این فکر می کردم تو بی اطوار ترین و بکرترین موجودی هستی که در زندگی ام دیده ام چون هیچ کدام از کارهایت بوی تعفن اطوار و خاص بودن نمی داد. تو به دلخواه خودت دختر 4 ساله ای می شدی که دختر چهار ساله بود. نه خرس گنده ی لوسی که آدمهای زندگی گذشته اش بابت شیرین کاری هایش تحسینش کرده بودند و حالا مثل دلقکها آنرا تکرار می کرد و انتظار تحسین از من را داشت. بزرگ بودنهایت خودم می شدی. با همه چیزهایی که می دانستم. هرچه را می دیدم تو می دیدی. ساعتها حرفها داشتیم برای زدن. دعوا می کردیم. توی سر هم می زدیم. آشتی میکردیم. ولی تو چیزی بیشتر از من داشتی. بچگی هایت را داشتی که من فراموشش کرده بودم. بچگی هایم را در تو می دیدم. همان پسر بچه ی تخس را اینبار به شکل دختر بچه ای می دیدم که تخس بود اما لوس نبود. بزرگ بود اما بزرگ نمانده بود.

مردم فرار می کردند و آن روز من و تو ترجیح دادیم به خیس شدن ادامه بدهیم. برق نگاه کودک چهار ساله کنار رفته بود و تو به دلخواه خودت در آن لحظه ی بی نهایت لعنتی و زیبا دوباره بزرگ شدی. گفتی می لرزی. گفتم خودت را گوله کن در دلم. خودت را گوله کردی در دلم و من خیس خیس بوسیدمت.

خیلی از آنروزها می گذرد. اولین باران پاییزهای بدون تو آمده اند و رفته اند. حتما برای خودت زندگی میکنی و شاید گاهی هم خیلی گریه میکنی که چرا بین آن انتخاب، قاشق پشکل را انتخاب نکرده ام. زندگی چیزهایی دارد که نمی خواهم بگویم مثل خوره روح آدم را ذره ذره...اما کمر آدم را می شکند. همه چیزمان مثل فیلم شروع می شود اوج می گیرد و تمام می شود. شاید تو آنقدر خوش شانس بوده ای که در اولین باران پاییز صدای زوزه ی خیابان باعث نشود مجبور بشوی اینهمه تصویر را روی گرده هایت تحمل کنی. اما من سنگینی اش را در تمام اولین بارانهای پاییز به دوش خواهم کشید.

***

لیوان چای سرد شده بود و تکه ی شکلات روی میز بود. رفتم سر قفسه ی زونکنها و سعی کردم به نقشه های پروژه ها سرم را گرم کنم. شاید تا ابدیت.

مضاف:

موزیک: zaz

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1391ساعت 16:59  توسط کافه چی  | 

وقتی یک تکه از خورشید و ماه روی زمین بیافتند، حتی اگر لباس بلوچی کهنه هم بپوشند و سر و صورتشان هم از واکس سیاه بشود، لبهاشان ترک بخورد و گاهی گرسنگی بکشند، باز تکه های ماه و خورشیدند. آنکه طرف راست نشسته یوسف است. از یک خانواده هفت نفره که پدرش خانه نشین شده و یوسف و برادرها سر جمع روزی ده هزار تومان به خانه می برند. یوسف نمی تواند درس بخواند چون...

"چون" احمقانه ترین کلمه ای است که می شود انتهای این جمله گذاشت و جمله بعد را شروع کرد.

آن یکی که خیلی زبل و تخم جن به نظر می رسد امان الله است. خدا او را به پدر و مادرش امانت داده لابد. امان الله روزی پنج کیلومتر پیاده روی می کند که درس بخواند چون...!

اینجا زاهدان است و من یک هفته میهمان بلوچها هستم با لباسهای آیرودینامیکشان و ساعتهایی که یا رادو است یا برندهای گرانقیمت که وقتی ازشان بپرسی چرا ساعت اینقدر مهم است می گویند "بله  آنقدر مهم است که اگر مردی ساعت اعلا نبندد بهش زن نمی دهند، چون وقت نماز را نمی داند".

***

یوسف و امان الله جلوی رستورانی که ناهار خوردیم نشسته بودند و خواستند برای اینکه استانشان درست و حسابی برق دار می کنیم واکس مجانی بزنند. گفتم: یوسف، پدرت چرا ناخوشه؟

گفت: خدا خواسته

گفتم: یوسف چرا درس نمی خونی؟

گفت: می خونم اگر خدا بخواد

گفتم: یوسف ناراحت نیستی که پولدار نیستی؟

گفت: خدا هست

گفتم: این خدایی که تو می شناسی چقدر با خدایی که من می شناسم فرق می کنه.

امان الله پرید وسط حرفم گفت: خدا یکیه. شما چقدرمی پرسی...

گفتم: تو چی میگی تخم جن...

نفهمید چی گفتم چون با خنده گفت: جن چی؟

گفتم: تو شیطونی

هر دو خندیدند بعد عکس انداختیم. همدیگر را بوسیدیم. برای هم دست تکان دادیم. و به هم فکر کردیم.

***

خدانظر راننده ای است که یک هفته مارا به محل پروژه، یعنی شمال زاهدان، درست جایی که زمانی عبدالمالک ریگی  دور دور می کرد می برد. خدانظر بچه ی هجدهم از خانواده ی چهل و دونفری شان است. سی و سه سال سن دارد و خودش هفت بچه دارد. هر صبح موهایش را آلاگارسونی شانه می کشد، با روغنی خوشبو چرب می کند، مشک می زند و لباس بلوچی سپیدی به سپیدی شرافتش تن می کند. آنقدر نجیب است که جلوی در می رسد خبر نمی دهد بلکم مزاحم خواب یا صبحانه مان بشود.

وقتی به جاده ی خاکی انحرافی می رسیم خدانظر شیشه ها را بالا می دهد و گاز می دهد. درست مثل رالی هایی که در گردنه ها و راه های مار پیچ دیده بودم. احساس میکنم طهالم را قرار است بالا بیاورم. خدانظر چرا اینجوری میری؟

شوتیه

چی؟

باید شوتی بریم نا امنه.

خدانظر الان چپ میکنیم

خدا نمیکنه

میکنه

خدا نمیکنه. موتوری ها ببینند مهندسی هستی میکنن تو گونی می برن پاکستان.

که چی بشه؟

بعد میگن صد میلیونی پولی بدی تا نکشنت و آزاد کنن

خدانظر کسی واسه ما پول نمیده یواش برو چپ می کنیم

نه اگر قرار بود چپ بشم، زمانها که گازوئیل کِشی می کردم چپ می شدم.

گازوئیل کشی چه کوفتیه.

قاچاق گازوئیل. از کوهها. از پاکستان...

خسته نباشی!

سلامت باشی خدا با شما

باشه :-)

***

برای تهران بلیط نیست. قرار شد فردا صبح با پرواز بم – تهران برگردیم. ظهر به همراه خدا نظر عازم بم شدیم. حدود 200 کیلومتر راهی که تا ابدیت امتداد دارد. تا چشم کار می کند بیابان، سراب، گون و کوه های خشک. مرگ تنها تصویری است همه جای جاده رسوب کرده. نه پرنده ای و نه حتی چیزی که در باد تکان بخورد. همه چیز بیرون پنجره اتومبیل مرده.

به یک کانکس رسیدم. چند قوطی رانی و تعدادی کیکهای خاک گرفته.

خدا نظر این یارو وسط این برهوت رانی می فروشه؟

نه تریاک می فروشه.

خسته نباشه

سلامت باشی خدا با شما

میدونم :-)

***

از دور نخلستانها یکی یکی جلو آمدند. دسته دسته خرما داشتند. بوی خرمای آفتاب خورده و بم. شهری که دوباره ساخته شده و زندگی میکند. هیچ اثری از زلزله باقی نمانده و مردم روز آخر جشن خرما را در ارگ جدید سپری کرده اند. جلالی به پیشواز ما آمده. راننده ای با لهجه کرمانی و طنزی بی نظیر. به جرات می توانم خلاقیت طنز گونه اش را با بهترین کمدینها قیاس کنم. جلالیه به ظاهر پنجاه ساله همه ی بم را نشانمان می دهد و حسابی از شوخ طبعی اش می خندیم. هر کس را می بیند سلام می کند و بعد میزان تلفات آن خانواده را جوری می گوید که انگار هیچ تراژدی در کار نیست. ازش می پرسم اینا چطوری اینقدر سرحال موندن؟ گفت: خدا صبر میده.

وقتی جلوی هتل پیاده شدیم همدیگر را بغل کردیم بوسیدیم و همانجا دلم برایش تنگ شد.

داخل هتل که آمدیم افشار گفت زن و پسرش جلوی چشمهایش زیر آوار جان داده اند.

***

درحالی که به همه ی اتفاقات فکر میکنم و به اینکه فردا دوباره به ترافیک تهران خواهم پیوست، آب گرم حمام هتل را باز میکنم تا وان پر شود. داخل وان که رفتم تا مغز استخوان تیر کشید. آب یخ بود. اول فکر کردم آب گرم و سرد را اشتباه گرفته ام اما هر دو تگری بودند.

سلام

سلام

آب حمام سرده

گازوئیل تموم کردیم

یعنی چی؟!

گازوئیل موتور خونه...

میدونم گازوئیل تموم کردین یعنی چی. به من بگو تکلیف ما چیه؟ من تمام روز تو گرما بودم.

چاره چیه؟

شما به من می گی چاره چیه؟!

گازوئیل تموم کردیم

گوشی را می گذارم. درحالی که حسابی عصبی هستم درب یخچال را باز میکنم. کاملا خالی است و از داخلش سوز می آید.

خانوم یخچال خالیه

به 128 زنگ بزنید. زدم کسی جواب نداد.

چای داریم

بیار گلوم خشک شده

***

ساعت 2 نیمه شب

خانوم چی شد چای؟

آب جوش اومد الان خودم میارم

چرا فن باد خنک نمیده؟ نمیتونیم بخوابیم

ها؟

هیچی

***

ساعت چهار صبح است و من هنوز نخوابیده ام. احساس میکنم یه چیزای ریز میکروسکوپی لعنتی از بالش توی گوشم می روند. صدای فن هم می آید. افشار خروپف می کند. از طبقه بالا ی هتل صدای جفت گیری و فنر تخت می آید...

***

بعد از اینکه کارمند هتل فراموش کرد کارت ملی مان را بدهد و نزدیک بود از پرواز جا بمانیم، بالاخره سوار هواپیما شدیم. یکی از چند مسافر چینی کنار دستم نشسته و هرسی ثانیه با صدای بلند خمیازه می کشد. بقیه چینی ها هم از پشت سر جواب خمیازه اش را می دهند. تقریبا همه ی مسافرها به این نتیجه رسیده اند این خمیازه های صدا دار نوعی آئین و عرف چینی است که ابدا در نظر خودشان زشت نیست. افشار از کوره در رفت و بلند گفت هی جنتلمن  پلیز شات آپ. تنکیو!

مثل بچه گربه به افشار نگاه کردند و بعد پچ پچ چینی کردند. و یکهو نیم ساعت همزمان همه با هم خوابیدند.

***

ساکم را روی زمین می کشم و تاکسی می گیرم. چینی ها با هم راه می روند و چرت و پرت می گویند. اینجا تهران است. اول مهر. مردم از روی هم می روند.

 موسیقی اینروزها : آبی

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1391ساعت 22:45  توسط کافه چی  | 

سوراخ را همان روزهای اول پیدا کردم. جایی که می شود سیگار کشید سوراخ است. نه اینکه سوراخ باشد. اسمش را سوراخ گذاشته ام. اما اینجا شبیه سوراخ نیست چون به همه جا دید دارد. به همه جا که می گویم منظورم همه ی تهران است.

من در پشت بام قل دوم ساختمان دوقلوی شرکتی که در آن کار میکنم، درست کنار یک دسته ی 5 تایی از کولرهای آبی که یک کانال مشترک دارند، دقیقا کنار تابلوی " لطفا از کشیدن سیگار کنار کولرها جدا خودداری فرمائید" می ایستم و در حالی که به تهران که درست مثل تکه سیمان خشک شده ای که زیر اگزوز مینی بوس افتاده و یه چیز دراز بی ریخت هم از آن بیرون زده است نگاه می کنم، دخان می کشم. شرکت ما گل و گشاد است. برای همین میلی برای کشف قسمتهای دیگر پشت بام ندارم.

***

آره

***

واحدی که من در آن هستم طبقه پنجم قل دوم است که تا پشت بام یک طبقه فاصله دارد. می پیچم بالا و می خزم در سوراخ و مثل یک لوکوموتیو قدیمی دود میکنم. یک بار دیدم پشت خرپشته صدای گزگز میدهد. رفتم دیدم چند تا مهندس شکم گنده با هم پچ پچ می کنند. بعد که من را دیدند ساکت شدند و عین چی به من زل زدند. من هم سلام کردم و برگشتم به سوراخ. یه وخ دیگه دیدم یک ور دیگر قز قز صدا داد. جستم آن پشت دیدم دوتا خانوم مهندس هم سیگار می کشند. آنها هم ساکت شدند و زل زدند. من هم خزیدم در سوراخ و به این فکر کردم چقدر آدمهای سیگاری مرموز به نظر می رسند. قبل از اینکه بهشان نگاه کنی توی خودشان پچ پچ می کنند و بهد یکهو ساکت می شوند و عین چی بهت زل می زنند. درست شبیه گروههای مخفی آزادیبخش فرانسه ی اشغالی توسط نازیها عمل می کنند. یک عالمه برای خودشان اسرار دارند و احتمالا درباره پارتیزانهای زخمی فراری که پناه داده اند صحبت می کنند. یکبار که پیچیدم بالا دیدم سوراخ توسط پارتیزانها اشغال شده. من را که دیدند زل زدند. من هم احساس یک مامور گشتاپو را پیدا کردم. رفتم آن گوشه زیر آفتاب برای خودم دخان کشیدم. دخان زدن زیر آفتاب خیلی آدم را فرسوده می کند. زیر چشمی نگاهشان می کردم که داشتند برای حمله به اردوگاه کار اجباری نقشه می کشیدند که بتوانند یکی دوتا جهود را آزاد کنند...

***

الان که فهمیدند من عضو اس اس یا گشتاپو نیستم من را هم بین خودشان راه می دهند و با هم دود را به کانالهای کولر فوت می کنیم و پچ پچ می کنیم و برای فرانسه ی آزاد نقشه می کشیم.

زندگی کارمندهای شرکتهای خصوصی اندوه دارد. دنیایشان می شود امید پرداخت به موقع و کامل حقوق خودشان که بتوانند قسطهای تا همیشه ناتمامشان را بدهند. دلخوشی شان می شود روزهای قرمز تقویم روی میز که یک دل سیر بخوابد یا تفریحی بکنند. یک بن بیست هزار تومانی می تواند خوشحالشان کند و برایش برنامه بریزند. آدمهایی با تخصص و سابقه ی زیاد که تفاوتشان با کارمندهای دولتی نه تنها همین کار بلد بودنشان است بلکه، نا امنی شغلی، از دست دادن مزایای شغلی و آب رفتن سال به ساله ی حقوقشان است که چندر غاز به چندر جوجه غاز تبدیل بشود.

اینها مهندس ها و متخصصهای واقعی هستند که شاید خجالت بکشند جایی بگویند من مهندسی هستم با ده سال سابقه ی کار. از بس که حال و روزشان معمولیست و در عوض جلوی چشمشان ازگلهای بی سواد یکشبه اوج می گیرند. اربابهای کارمندهای شرکتهای خصوصی روز به روز بدتر می شوند. زور می گویند. تحکم می کنند و نامش را می گذارند مدیریت مدرن. و شاید بلاخره کار بجایی بکشد که پول نفسها و اکسیژنی که در محیط کار تنفس می شود را از حقوق ماهیانه کارمندها کسر کنند.

وقتی دل به دلشان می دهی و با آنها هم کلام می شوی شرافت می بینی. درست همان عنصر مخرب دنیای امروز که جلوی موفقیت را می گیرد. شرافت و سلامت وجدان. بلد نیستند پا روی هم بگذارند. زیر پای هم را بکشند. از اول کاری که تخصص داشته اند را انجام داده اند. این چیزها برای خودش تخصص جدید می خواهد. شاید باید یکی دو سال در ارگانهای دولتی کار می کردند. آنوقت استاد تعریف کردن سریالهای شب گذشته و چرت بعد از غذا می شدند. اضافه کار می گرفتند آنهم برای چند دست بیشتر ورق بازی ویندوز یا حرف زدن درباره لنگ و پاچه ی یک بدبخت بی نوا...

اینروزها بدجور این مسئله ی سیگار (دخان) حالم را گرفته. هر چهار روز بیست هزار تومان پول دخان گران قیمت می دادم. پولی که می تواند بلیط سینمای تعطیلات آخر هفته ی یک خانواده باشد. برای همین شاید بهتر باشد به روزی سه نخ دخان قناعت کنم. از بس آدم شریفی شده ام لامصب.

عکس: از سریال ارتش سری

 مضاف:

حوصله داشته باشم موزیک حال و روزم را می گذارم.

موزیک این روزها:tree of life 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391ساعت 21:44  توسط کافه چی  | 

مطالب قدیمی‌تر