هاه... دست همه شما را خوانده ام. دیشب که داشتم کتابهایم را داخل قفسه ها جابجا می کردم رسیدم به جلد اول دن کیشوت. بیرون که کشیدمش از دستم در رفت و افتاد روی پای راستم. آن قسمت از روی پا که یک برجستگی بالشتک مانندی دارد. لبه تیر جلد کتاب خورد روی همان بالشتکه. بعد نشستم پایم را گرفتم و نفس فس قفا گرفتم. همان حالتی که نفس آدم بالا نمی آید. همینجور بالشتک روی پایم را فشار میدادم و زیر لب غر می زدم. آمدم بلند شوم که سرم خورد زیر در کمد. اگر روی سر را یک دایر فرضی بکشیم. و آن دایره را به دوازده قسمت تقسیم کنید. ناحیه شمال از شمال غربی سرم بود که خورد زیر کمد. دلم ضعف رفت. دوباره نفسم گیر کرد. لنگ لنگان و در حالی که سرم را می مالیدم، رفتم لب پنجره مردم را نگاه کردم. خدای من... آن من بودم که با ماشین رد شد. آن یکی هم که نان دستش بود و پیچید ته کوچه من بودم. همساده روبرویی با بچه اش بیرون آمدند. همساده روبرویی و بچه اش هم من بودند. رفتم سراغ آلبوم... پدرم، مادرم، دوستانم، همه من بودند. دویدم و تلویزیون را روشن کردم. روحانی و اوباما دو تا از من ها بودند که داشتند با هم گفتگو می کردند. کانال را عوض کردم، اخبار اعلام کرد یک عده «من» زده اند یک عده از «من» های دیگر را ترکانده اند. لعنتی... من خودم در میلیاردها نقش بازی کرده ام. هر نقش یک زندگی برای خود دارد. اینجا محل ملاقات و اشتراک من با همه ی من هایم است.

جمع کنید بروید پی کارتان 31 سال علافم کرده بودید همه زندگی ام به ور رفتن با مردم گذشت نگو داشتم با خودم در نقشهای مختلف ور می رفتم!

من فهمیدم...الو؟ هو هو... آهای... بسه دیگه من فهمیدم... کسی صدامو می شنوه؟...کن یو اسپیک پرژن؟ ... حتما آدم باید مولانا باشه بهش توجه کنید؟!... ساقیا؟... بریم مرحله بعد؟...

در اتاقم ایستاده ام به گوشه های سقف نگاه میکنم و با چشمم دنبال نوری چیزی می گردم که به من توجه کند... هی...صدامو می شنوید؟ میگم من فهمیدم... همه ش منم...

صدای منی که در نقش مادرم است آمد که فریاد زد: «باز قاطی کردی؟!... در اتاقتو ببند وقتی با خودت حرف میزنی... نمی دونم چرا این یکی اینجوری شد!».

وقتی از موجود ناشناخته ای، ندایی چیزی نیامد مایوس شدم و پیش خودم گفتم حیف من که به چنین راز بزرگی پی بردم. کسی تره هم برایم خرد نمی کند. آمدم مثل همیشه پشت کامپیوتر نشستم. ایمیلم را چک کردم. یک ایمیل برایم رسیده که ناشناس است. وقتی باز کردم دیدم نوشته:

روح گرامی

شما مرحله اول را درست حدس زدید. با نهایت احترام آیا بهتر نیست دهانت را ببندی و اینقدر شلوغ نکنی؟ اما برای اینکه نا امید نشوید برای مرحله بعد یک راهنمایی به شما می شود.

راهنمایی: با خودهایتان یکی شوید و به تعادل برسید. برای اینکار نه باید شبیه من های بد و نه شبیه من های خوب باشید. نقطه سوم را پیدا کنید.

این نامه پس از سی ثانیه خودبخود منفجر می شود.

موفق باشید.

پوفففففففف

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1392ساعت 13:59 توسط کافه چی |

چهارشنبه 30 مرداد 1392 ساعت 3 نیمه شب در اتاقم یادداشت تولد 31 سالگی ام را می نویسم. آیا من بدجنسم؟ گمان نکنم. من فقط به ندرت از پاسخ دادن در می مانم. تصور میکنم بیشتر یک آدم رمانتیک درمان ناپذیرم که گاهی در خشونت های ساختگی زیاده روی می کند. موضوع علاقه من گفتگو درباره جهانهای اسرار آمیز و همینطور آینده بشر است. از گذشته بشر فقط به زندگی غار نشینی و طرح روی غارها علاقه دارم. طرحی بر روی یکی از غارهای فرانسه است که معنای آنرا نمی دانم. خطوطی درهم و احجامی نامتعارف کشیده شده. زیر طرح هم جای کف دست غار نشین با رنگ قرمزی که انگار اسپری شده نقش بسته. عکس این طرح را پرینت گرفته ام و روی میز مطالعه ام گذاشته ام. موجود غارنشین بدوی چه چیزی رویایی را بر روی دیوار غار کشیده؟ شاید بارقه های اولیه یک ذهن بدوی برای گرایشش به هنر...

***

234 تاریخ جدید، مصادف با 1592 تاریخ قدیم (هجری شمسی)، تولد 231 سالگی ام در سرزمینهای جنوب. روی بام ساختمانی سرخ رنگی که به تازگی در آن مستقر شده ام نشسته ام. 200 سال پیش حتی به فکر انسانها هم نمی رسید بتوانند عمری جاودانه داشته باشند. خوب به یاد دارم آن روزها اگر کسی بیش از 100 سال عمر می کرد همه را به شگفتی وا می داشت. در حالی که در این زمان مردم به میل خود میمیرند و یا به سیاره ای دیگر می روند. آنروزها کشورهای مستقل وجود داشتند حال اینکه اکنون جهان به دونیم تقسیم شده. سرزمین شمالی و سرزمین جنوبی. استوا هم مرز نفوذ ناپذیری است که عبور از آن غیر ممکن است. بعد از جنگ بزرگ دو سرزمین گازهای مسموم اوضاع را وخیم کرده. دیروز که برای تعویض پای چپم به مرکز تعویض اعضای بدن رفته بودم، دکتر سون را اتفاقی دیدم. گفت که اگر خیال مردن ندارم بهتر است به فکر رفتن از سیاره باشم. قرار است ساخت حبابهای کریستالی عظیمی را آغاز کنند و مردم جنوب را به داخل آن منتقل کنند. چون به زودی زندگی خارج از حباب امکانپذیر نیست. نمی دانم تا چه حد حرفهای دکتر سون درست باشد...

***

1356245 تاریخ بین کهکشانی مصادف با 3392 هجری شمسی (تاریخ کهن سیاره زمین). جشن تولدم را در سیاره ای کوچک در صورت فلکی آندرومدا برگذار کردم. مردم این سیاره بی نهایت باشکوهند. اینها هم مثل ما انسان هستند. و در تمام مدتی که ما در 2000 سال پیش همدیگر را می کشتیم در بالای سر ما تمدنی غیر قابل وصف را داشتند. دیدن یکی از این انسانها در 2000 سال پیش بر سیاره زمین کافی بود تا تمامی مردم زمین به یقین برسند که خداوند بر خاک زمین گام نهاده است. در حالی که اینجا هزاران هزار نفر از این موجودات غیر قابل وصف در تمدنی که اکنون برایم بی نهایت شگفتی دارد زندگی می کنند. در آخرین تعویض مغزم از دکتر خواستم تا خاطره های مربوط به گذشته را منتقل کند. این دوران کمتر کسی دست به چنین کاری میزند. در نظر آنها حفظ این خاطرات کاملا بیهوده است. اما من با وسواس عجیبی از این خاطرات نگهداری می کنم...

***

نمی دانم امروز چه روزی است. گمان میکنم فقط خاطرات مربوط به 100 سال گذشته در مغزم باقی مانده و قبل از آن به کلی پاک شده. جنگ بزرگی در کهکشان در گرفت. من با تعداد اندکی از دوستانم به سیاره ای آبی رنگ آمده ایم. قبل از غرق شدن سفینه مان در دریا، خودمان را به ساحل رساندیم. لباسهایمان برای این سیاره دست و پا گیر بود. اشتباهی که کردیم این بود که لباسها را در کنار ساحل که از اینجا دور است جا گذاشتیم. فکر میکنم این سیاره خالی از سکنه است. هیچ نشانی از زندگی هیچ نوع انسانی وجود ندارد. حتی آگورها، چایتانها و دیمونها هم در اینجا وجود ندارند. ما در یک غار بزرگ پناه گرفته ایم. در این سیاره پوشیده از درختان فقط یک ستاره از یک سو طلوع و از سوی مخالف غروب می کند. ما زمان را بر اساس حرکت این ستاره پایه گذاری کرده ایم. خدای من!  دانشی بی نهایت در سر داریم اما حتی تکه ای فلز هم در اختیارمان نیست. اینجا فقط می توانیم از سنگ استفاده کنیم و با آن حیوانات کوچکی را بکشیم و به شکل خام بخوریم. برای روشن کردن آتش هیچ نوع وسیله آتشزایی وجود ندارد. اینجا شاید همان تبعیدگاهی باشد که در بازوی چهارم منظومه وجود دارد. امروز صبح از بالای یک صخره طلوع ستاره درخشان را نگاه کردم. دلم برای صورت فلکی آندرومدا تنگ شده. از صخره پایین آمدم و روی دیوار غار با یک تکه سنگ ماجرای سقوطمان به این سیاره متروک را نوشتم. حتی سعی کردم به طور ناشیانه تصویر سفینه هایمان را کشیدم. دست آخر کاری معجزه آسا به ذهنم رسید. یک سنگ نرم سرخ رنگ را پودر کردم. با آب مخلوط کردم و در دهانم ریختم. کف دستم را روی دیوار غار گذاشتم. و محلول رنگی را مثل اسپری روی دستم فوت کردم. نتیجه خارق العاده بود. نقش کف دستم روی دیوار غار باقی ماند. عجب امضایی شد!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 5:7 توسط کافه چی |

هوس کردم مثل خارجی ها، البته خارجی های سابق، اینروزها که ایرانیها همه جای دنیا را تصرف کرده اند آدم نمی تواند درباره رفتار خارجی ها حرفی بزند. یکهو دیدی شخصیتی که راوی در حال شرح عادت آمریکایی اش است برمی گردد به راوی می گوید؛ «دادا شیکر میون کلامت،تا کارولینای جنوبی چند کیلومتر راه موندس؟» ...

نمی دانم چرا هرچه گرین کارت است ایرانیها برنده می شوند و هرچه متقاضی کارگر ماهر شدن در تورنتو و کبک است ایرانیها داوطلب می شوند. لامصب یکساله هم فرانسه یاد می گیرند عین بلبل آدم تعجب می کند با چنین عزمی چرا تا الان در همین ایران فیلی چیزی هوا نکرده اند!

هوس کرده بودم مثل خارجی های سابق _بعد از اینکه سریال "مادرانه" را دیدم _ بروم بیرون قدم بزنم. حین سریال اونقدر تخمه هندوانه فلفل دار خورده بودم و از بس این یارو تکرار می کرد "سمت بچه های من نیا" سر دلم سنگینی کرده بود.

در تهران نمی شود بر راه رفتن یکنواخت، تمرکز کرد. چون پیاده روها کلی پستی و بلندی و پله و دست انداز دارند. هر لحظه ممکن است پایت را روی موزائیکی بگذاری که زیرش آب جمع شده و بپاشد به پر و پاچه ات یا از پارکینگ خانه ها یکهو سر ماشین بیرون بزند... کنار خیابان هم که، آدم می ترسد له بشود.

دست آخر، بعد از کلی عدم امنیت در پیاده روی، یک خیابان خلوت که چراغهایش سوخته بود پیدا کردم. همان اول خیابان یک ولگردی چیزی بود که کنار وسایل کهنه و چرکش نشسته بود. احساس خوبی نداشتم از اینکه چنین تصویری را اول خیابان خلوتی که جان می داد برای پیاده روی ببینم. نزدیکتر که شدم خیلی چرب و همینطور مرموز به نظر می رسید. به من زل زده بود و چشم بر نمی داشت. من هم با اکراه و احتیاط خواستم از کنارش عبور کنم. بدون تردید کمی ترسیده بودم و احساس نا امنی می کردم. هنوز چند قدم دور نشده بود که به طرفم دوید. من هم فرار کردم. تمام طول خیابان که شیب سربالایی هم داشت را دنبالم می دوید و بد و بیراه می گفت. من هم سر می چرخاندم و مدام می پرسیدم چرا؟ آخه چرا؟... اما ولگرد با جدیت بیشتری تعقیبم می کرد...ته خیابان که رسیدم  جا خالی دادم و دوباره به سمت پایین خیابان دویدم . با خستگی ناپذیری عجیبی همان را آمده را دوباره دنبالم دوید و تا نزدیک وسایلش تعقیبم کرد اما دیگر ادامه نداد. به گمانم صلاح ندید از وسایلش جدا بشود. اما نهایت امکان، با بد و بیراه بدرقه ام کرد. من هم تا جایی که احتمال می رفت دوباره در تقدیر خیابانی مان با هم برخورد کنیم از او دور شدم.

در تمام مسیر بازگشتم به خانه به این فکر می کردم چرا باید کسی بی دلیل مردم را تعقیب کند و فریاد بکشد. حتی دیوانه ها هم در مقابل آزار و اذیت به ستوه می آیند و حمله می کنند. به خانه که رسیدم برادرم زیر لب زمزمه کرد: «پیاده روی چطور بود؟»... و بعد زیر زیرکی خندید. تصور می کرد من صدایش را نشنیدم. خواست با این حرف جمله من را که قبل از خروج از خانه بلند اعلام کرده بودم "میرم پیاده روی" به تمسخر بگیرد. و به طرز مسخره ای ادای دیالوگ فیلمها را در بیاورد که می گویند: «پیاده روی خوب بود؟»... یا سر میز صبحانه از هم می پرسند: «دیشب خوب خوابیدی؟»...یا مامانه از بچه می پرسه: «مدرسه چطور بود عزیزم؟»...

ساعت از نیمه شب گذشته بود و من به مرد چرب و خشمگینی فکر می کردم که با ممارست و جدیت مرا دنبال می کرد و فحش می داد. تمام احتمالات ممکن را بررسی کردم. شاید در حال کشیدن مواد بود که مزاحمش شده بودم. شاید مرا با کس دیگری در آن تاریکی اشتباه گرفته بود. شاید عده ای سر آن ساعت او را اذیت می کردند و من اینبار دست بر قضا در آن ساعت خاص در حال عبور بودم. شاید قیافه من او را یاد کسی می انداخت که تنفر داشت. شاید دچار جنون آنی شده بود...

و...شاید ...شاید قادر بود فکر عابران را بخواند. آنهم فکر مرد خودخواه احمقی را، که تصور می کرد حق دارد درباره بودن و نبودن آدمهای دیگر، احساس ناخوش آیند داشته باشد.

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1392ساعت 18:16 توسط کافه چی |

بچه که بودم، بچه که نه. حدود 9 یا 10 سالگی. پس بهتر است اینطور شروع  کنم؛ نوجوان که بودم، ویدئو وی اچ اس بود. ما هم یک ویدئو فیلم کوچیک داشتیم. احتمالا الان خیلی ها نمی دانند ویدئو وی اچ اس فیلم کوچیک چیست. حتی فیلم بزرگش هم شاید ندیده باشند. علم پیشرفت کرده لامصب... بله. نمی شد گفت ما داشتیم. تقریبا سه یا چهار خانوار با هم یک ویدئو داشتند که شبها یا غروبها لای پتو می پیچیدند و جابجا می کردند. دست کم ماها که از طبقه متوسط بودیم اینجوری بودیم.

آنوقتها ویدئو داشتن جرم بود. برای همین لای پتو می پیچیدند و فیلمها را هم زیر پیراهن، جایی بین کمربند و شکم فرو می کردند و خیلی معمولی از خیابان رد می شدند. تقریبا همه می دانستند لای پتو چیست ولی کسی به روی خودش نمی آورد. خب نمیشد جلو انظار عمومی ویدئو را حمل کرد چون کمیته می گرفت چوب می کرد در آستین. البته من خیلی خوشحالم که آن سالها، داشتن ویدئو جرم بود. چون فیلم دیدن خیلی می چسبید. اساسا هر چیزی ممنوع باشد خیلی مزه می دهد. مثل سیگارهای له شده ارزان قیمتی که با ولع و مخفیانه  در پادگان می کشیدیم. یا بمبهای خنده ای که در کلاسهای خشک ریاضی که بیشترش را قورت می دادیم و کمی از آن را زیر نیمکت تخلیه می کردیم. به هر حال، ممنوعیت هایی از این دست اقتضای زمانه بود و من همیشه اقتضاهای زمانه را دوست دارم.

شبها بن هور می دیدیم، السید، ده فرمان، دیسکو دانس، شعله، سلطان قلبها و از این دست فیلمها. ما بچه های تخسی بودیم. بچه های زمان ما تخس بودند. تخس که نه، می شود گفت  یکجوری بودند که الان بچه ها نیستند. ما ماجراجو بودیم و در عین حال با حیا. بوسه در فیلمها واقعا می توانست قلب مارا به تپش وا دارد و دیدن حتی یک سکانس بوسه ی خشک و خالی قادر بود رویاهای زیبای عاشقانه همه شبهای تابستان ما را رقم بزند. مثل الان نبود که بچه های کم سن و سال کلکسیون عکسهای فلان را روی موبایلهای پیشرفته شان که من سردر نمی آورم دارند. یا یکی از این تبلتهای اپل توی کیف مدرسه شان باشد که منبع فیلمهای خاکبرسری است. این علم لعنتی بی رحمانه پیشرفته می کند هی... و نمی گذارد نفس بکشیم.

امشب فیلم می دیدم. یکی از صدها  فیلمهایی که این روزها اروپا و آمریکا می سازند و اصرار دارند وسط یک فیلم معمولی یا علمی تخیلی یکی دو نفر حداقل  با هم جفتگیری کنند. دستم رفت به موبایل اس ام اس زدم به رفیقم (که پسر است!) گفتم این فیلم را دیده است یا نه. گفت دیده و حالش هم بد شده. گفتم این چه وضعش است؟ درد دلش باز شد یک مشت ناله نفرین خطاب به روابط جدید آدمها نوشت و برایم اس ام اس کرد. من هم یک مشت غر غر نوشتم و در تایید حرفهایش برایش فرستادم. هر دو خوب می دانستیم دری وری هایمان بیهوده است. چون دنیا مسیر خودش را به سرعت طی می کند و این علم هم هی برای خودش پیشرفت می کند.

مدتهاست که صدای ملچ و ملوچ بوسه در فیلمها درست مثل صدای کشیدن ناخن روی تخته سیاه عصبی ام می کند. سکانسهای تختخواب عمیقا غمگینم می کند و آنها را رد می کنم. شمایلی از پوچی و تهی بودن عشقهای دروغین که تعبیر خواب هوسبازانه انسان بی روح امروز است آنقدردر نظرم ننگ بزرگی محسوب می شود که دلم می خواهد کاش بتوانم تصمیمی بگیرم که هرگز هیچ فیلمی نبینم تا مجبور نشوم اینقدر حرص بخورم. سریال ساخته اند درباره لئوناردو داوینچی. آنوقت داوینچی را شبیه یک زنباره پفیوز ساخته اند که مدام با زن پادشاه شیرملق می زند. یعنی کار به جایی رسیده  به لئوناردو داوینچی هم رحم نمی کنند. دست انداخته اند در سوراخ تاریخ یکی یکی شخصیتها را بیرون می کشند تا به نجاستی که می توانند ازش پول دربیاورند آلوده اش کنند.

من آدم خوبی نیستم. هیچ وقت هم آدم خوبی نبوده ام. تواضع تهوع آور نمیکنم، آدمهایی که از نزدیک مرا می شناسند حرفم را تایید می کنند که آدم خوبی نیستم. اما گاهی، نیمه شبها خیلی دلم برای خودم و همه آدمها می سوزد. از رنجی که همه مان می کشیم و از ورطه ای که همه مان گرفتارش شده ایم. گاهی اوقات میل خفه کننده ای برای گریستن دارم که قورتش می دهم و عنقریب است که یکی از همین شبها حناق بگیرم. سخت است وقتی می بینم دخترها و پسرهای کوچکتر از خودم کاملا باورشان شده این شکل رابطه درست است. همین روابط امروزی را می گویم. همین توهم و همین دروغهای دوست داشتنی و خیال انگیز. دوستت دارم عشق من. و همه ی بازیهایی که در حواشی این چیزها شکل می گیرد و علتش هرچیزیست به غیر از دوست داشتن. عمیقا معتقدم در خصوص روابط احساسی آدمها به راحتی می شود دایرة المعارفی تهیه کرد و هرکس ابتدای رابطه ای را که تازه شروع کرده را در این دایرة المعارف می تواند جستجو کند تا به راحتی بقیه اش را در آن بخواند ! ...اینقدر همه چیز قابل حدس و یکنواخت است و نگونبختانه (چه کلمه مسخره ای) تنها عکس العمل ما در قبال این روند از پیش تعیین شده، گیج بازی در آوردن است.

این کلاهی که سرمان رفته خیلی گل و گشاد است و ممکن است تا قوزک پایمان پایین بیاید. آیا کسی حال ترومن را در فیلم ترومن شو حس کرده؟ آنجایی که وقتی یک روز صبح از خانه اش بیرون آمد و دید همه ی اتفاقات را می تواند پیش بینی کند. همه دیالوگها را می تواند جلوتر بگوید. چون تمام عمرش، همه چیز زندگی اش تکراری و دروغین بوده و مسیرهای مشخص و پیش بینی شده ای را به او خورانده اند. و اینکه در تمام عمرش بدون آنکه بداند در یک استودیو فیلم سازی زندگی کرده و همه چیز جعلی و الکی است و همه آدمهایی که به او لبخند می زنند و دوستش دارند بازیگرند و جاعلند و یک عده ای هر روز زندگی او را مانند سریال جلوی تلوزیونهایشان پیگیری می کنند... حال غریبی است. خیلی محزون و غم انگیز. مثل صدای خفیف نی لبکی که از دور می آید.

شاید یک روز کتابی بنویسم و توی پیاده رو بفروشم. مثلا اولش بنویسم: تقدیم به پتوهای که ویدئو را لایشان می پیچیدیم.

بعد بنویسم:

آآآآ...می نویسم که...راستش...فعلا نمی دانم چه بنویسم...

اما به هرحال اگر یک روز دیدید که کسی در پیاده رو بساط کرده و کتابی که چیزی در آن نوشته نشده را به عابران می فروشد بدانید منم که کاملا دیوانه شده ام. بیایید جلو یکی دو کلمه دلداری ام بدهید و برای اینکه دلم نشکند یک جلد ازم بخرید. 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1392ساعت 14:53 توسط کافه چی |


گفتم: من حوصله ندارما

گفت: باشه.

و رفت خانه پدرش!

پدرسگ متوجه نبود که آدم همان اولش به همین راحتی نمی گذارد برود. وقتی کسی می گوید حوصله ندارم، خب فقط یکی از احتمالاتش این می شود که واقعا حوصله ندارد. یک عالمه علت دیگر هم می تواند داشته باشد...خب، حوصله ندارم یعنی عشقم می کشد یه کم اصرار کنی. من برای تولدت یکی از آن کیفهای چرمی کوچک خریده بودم که فقط جای موبایل و پول و چیزهای کوچک دارد و روی شانه می اندازند و خیلی به آدم می آید. گذاشته بودم روز تولدت بدهم به این دخترکهای با سلیقه ای که در شهر کتابها هدیه ها را کادو می کنند و چیزمیزهای قشنگ را روی کادو می چسبانند، یک کادوی درست و حسابی بکنند و رویش بنویسند...بنویسند...آآآآ...حالا فعلا تصمیم نگرفته بودم چه بنویسند. اصلا چه اهمیتی دارد چه بنویسند. الان من این کیف چرم را باید چکار بکنم گوساله عوضی؟...

همان بهتر که رفتی. اصلا عشقم می کشد کیفی که برایت خریده ام را بدهم به سرور خانوم زن همسایه طبقه پایین که صبحهای زود وقتی می رود توی صف سبزی، جلوی زنها دست کند از داخل همچین کیف خوشگلی پول در بیاورد بدهد به این یارو قرمساق سبزی فروشه ی میوه تره بار. شایدم همینجوری دلم خواست دادم به یکی از این دختر رنگیا که از زیر پنجره رد می شوند. آنها هم داخلش را پر از لوازم آرایش و دو سه تا گوشی موبایل می کنند و هی اتو می زنند. وقتی هم راننده در حال دری وری گفتن است تا مقدمات ترتیب دادنش را مهیا کند، دست کند داخل کیفی به این خوشگلی، آینه و کرم پودر و این جور آت آشغالها را در بیاورد و هی خودش را برانداز کند تا ببیند قیافه ترکمونش برای خر شدن مناسب است یا نه.

حیف. بخدا حیف. حیفم می آید حرومش کنم. اینبار را بهت زنگ میزنم که برگردی. هه. فکر نکن من عقلم به این چیزها نمی رسد که نفهمم برای برگشتن همه دخترها لازم است آدم اصرار کند. بله. خیلی خوب هم از اینجور چیزها سر در می آورم. آدم باید یک جاهایی اصرار کند. زنگ میزنم و اصرار کردن را جوری یادت می دهم که خودت خجالت بکشی. کیف را هم می برم می دهم کادو کنند زودتر بهت می دهم. حالا برای تولدت هم یک فکری میکنم. طاقت نمی آورم تا تولدت صبر کنم باید زودتر ببینم کیف را می اندازی روی شانه ات. اصلا موقع خریدنش شانه تورا چند بار با جزئیات تصور کردم که ببینم این کیف به تو می خورد یا نه. خیالت راحت. تصور کردن من حرف ندارد. خیلی هم بهت می آید.

آدم تکلیفش را با تو نمی داند. یعنی من نمی فهمم چه مرگت است. نمی توانم پیش بینی ات کنم. یکجا که انتظار ندارم خودت را لوس می کنی می مالی به من. همه ش آدم فکر می کند با سیاست اینکارها را میکنی که بعدش حرف خودت را پیش ببری یا کاری میکنی ازت سوال و جواب نپرسم. توی این دوره زمانه که آدم هی از اینور و آنور چیزهای عجیب و غریب می شنود خب وهم برش می دارد. می گویند توی همین فیسبوک زن آدم را بلند می کنند چه برسد به این شهر گل گشاد. بخدا راست می گویم. همین آقای ضابطی می گفت از صاب کارش شنیده که زنش آخر شبها تا دم دمای صبح توی پذیرایی روی کاناپه دراز می کشد و با لب تاپ ور می رود. یکبار رفته دیده زنش توی فیسبوک با یک نره خر، از اینها که پرورش اندام کار می کنند روی هم ریخته. خودش رفته از نزدیک دیده حرفهای خیلی ناجور برای هم می نوشتند. صاب کار ضابطی هم همان فردا صبح سه طلاقش کرده. زنش هم میگویند چند ماه بعد هرپیس گرفته. هرپیس از این مرضهای جدید است که فلانشان جوش می زند و زخم می شود و هیچ دوا درمانی هم ندارد. میگن تا آخر عمر روی آدم می ماند. یعنی هی خوب میشود و هی عود میکند. اصلا یک چیزهایی آدم می شنود که بخدا حالش بد می شود. از اول امسال به جان دادش ات قسم می خورم که می دانم از جانت بیشتر دوسش داری خودم با چشم خودم دیدم همه از هم طلاق می گیرند. نمی دانم چه کرمی به فلان مردم افتاده این شکلی شده اند. جان جلال یک وقت تو از این بازیها نخوریها. بخدا کیف قرمز چرم که هیچ، همه زندگی ام را به پایت می ریزم. یک وقت کسی خرت نکند. من یک کمی می ترسم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 20:40 توسط کافه چی |

روی زمین، روی شکمم، دراز کشیده بودم و پوست پسته و تخمه ژاپنی گلپردارمی مکیدم و کتاب الفتوح از "ابو محمد احمد بن علی بن اعثم کوفی  الکندی"  را می خواندم و فقط با این کارمی توانستم احساس خوبی داشته باشم. خواهرزاده ام که آنطرف اتاق برای خودش بازی می کرد آمد روی کمرم نشست و گفت؛ برام شنگول منگول حبه انگور بکش. من هم یه مشت بز و گوسفند کشیدم و گفتم این خانواده بزبز قندیه. گفت چیراااا؟  البته منظورش این بود کدامشان شنگول، منگول و ایضا حبه انگور هستند. معمولا همه افعال پرسشی را با "چیرااا" حل و فصل میکند.  

با نوک مداد نشان دادم کی به کی است. اما قانع نشد و گفت باید نام گوسفندها را بنویسم. گفتم؛ عسلم، قربونت بره دایی، تو که هنوز بلد نیستی بخونی. گفت بلد است چون مدرسه موشها را دیده! بحث بی فایده بود برای همین من کتابی که در بالا اشاره کردم و حوصله تکرار کردنش را ندارم بستم و زیر گوسفندها اسمشان را نوشتم. کمی به نقاشی و اسمها نگاه کرد و به طرز با شکوهی گفت؛ حالا بنویس تق تق تق... اگر درو باز کردم منو نخوریاااااا...

الف آخر "نخوریا " را جوری کشید که تمام بی آلایشی های باقی مانده در دنیا را دوباره بیاد آوردم و به پاس این حال خوب، برایش قصه نوشتم. یعنی کل داستان بزبز قندی را با کلی تغییر و دست کاری و بدون خشونت های قورت دادن گوسفندان  و سزارین شکم گرگ و این جور فجایع نوشتم. حتی همه ی الف های  بخوریا، باز نکنیا، گول نخوریدا و غیره را حسابی امتداد دادم. وقتی نوشتنم تمام شد گفت؛ مسی ...و همانجا روی کمرم شاشید و رفت دوباره بازی کرد. این شد که مثل یک بذر تازه آبیاری شده میلی در من جوانه زد و دیدم بد نیست کمی چیز میز بنویسم. اما متاسفانه در این موقعیت روحی و فکری، وبلاگ نویسی برایم بیش از همیشه  بی خاصیت جلوه میکند و به آن بی میلم...یعنی این صدا همیشه در سرم است که این جور کارها هیچ اصالتی ندارند. به نظرم از این خرده سرگرمی های بی اهمیت گرفته تاااا آدمها و روابطشان و حتی چیزهایی که به چیزهای دیگر اعتبار می بخشند و به عنوان قاموس بشریت و مناسبات بشری نهادینه شده اند همه و همه، حبابهای رنگینی هستند که از محلول آب صابونی که دردست یک کودک شوخ است متولد می شوند و هر لحظه آبستن ترکیدن و محو شدنند. به هر حال این شر و ور ها را گفتم که بگویم چشمم آب نمی خورد بتوانم زود به زود چیزی بنویسم و بگذارم اینجا اما اجالتا اعلام زنده بودن میکنم برای همه کسانی که دو سه ماه در ایمیلم هر روز یادداشت می گذارند " کافه چی تو مُردی ؟ اعلام کن زنده ای..." یا پیغام می گذارید "بازمانده عزیز اگر کافه چی مرده است لطفا خبرش را به ایمیل من بفرستید".

و اما بعد؛

همین چند وقت پیش که از بام تهران بر می گشتم، خیابانهای ولنجک را گم کردم. از کنار یک خانه، یا بهتر است بگویم قصر بزرگی رد شدم که جلوی درب ورودی اش دو شیر سنگی بزرگ در حال نعره کشیدن بودند. ساکنین قصر را تصور کردم که هر روز از بین این دو شیر بزرگ عبور میکنند  و شیرهای غران، به حکم سنگی بودنشان محزون ترین شیرهایی به نظر می رسیدند که من دیده بودم. شاید بچه های کوچکی که برای میهمانی به قصر دعوت می شدند  روی پشتشان سوار می شدند و آنها مجبور بودند همچنان به نمایش صلابت و هیبتشان در موقعیتی که مناسبشان  نیست ادامه بدهند. برای شیرها که این موقعیت حقیر را تحمل می کردند دلم سوخت . خودشان خوب می دانستند که شیرنباید دربان کاخ باشد. یعنی می خواهم بگویم کار شیرهای سنگی تمام است اگر بخواهند جلوی کاخهای سنگی دندانهای بی خاصیتشان را به رهگذران نشان بدهند.  باید همت کنند و یک روز که ماه کامل است و همه جا در سکوت چسبناکی فرو رفته، حرکت کنند و بروند جایی که مناسب حال و روزشان باشد و نگران بازی میهمانان نباشند. بچه ها، روی نرده های ایوان هم می توانند سوار بشوند و همانقدر کیف کنند که بر پشت شیرهای سنگی سوارند...

ناخن انگشت اشاره دست چپم را می جوم. احتمالا با این کار سرگشتگی و ترسهای درونی ام را نشان می دهم. بین این همه جمعیت، همیشه هیچ اتفاقی نمی افتد. همه چیز تقریبا خیلی خالی می شود و هیچ چیزی خالی تر از یک فضای پر نیست. یکی از راه آمد و گفت سلام. گفتم تو کی هستی. گفت؛ من توام. گفتم خیلی عوضی هستی که داری از فراموشی من سوء استفاده میکنی. خندید و گفت نترس شوخی کردم من فقط یک گیلاسم. بعد به یک گیلاس تبدیل شد و بلافاصله ناپدید شد. جوری ناپدید شد که هیچ گیلاسی تا بحال اینطور ناپدید نشده بود. من هم یک تکه از ناخنم که نوک زبانم بود را آرام تف کردم بیرون. لاجرم یک تکه از من در فضای بی نهایت اتاق و پرزهای بیشمار فرش، گم شد.

آهی کشیدم و گفتم؛ که اینطور.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت 0:42 توسط کافه چی |

از سالن که بیرون زدم، چند نفری از سینمایی ها و تلوزیونی هایی که نه فقط به تئاتر بلکه شاید به تمام کائنات منگنه شده اند و ممکن است در هر اجتماعی که بویی از هنر و فرهنگ بلند می شود (حالا چه فرقی می کند خر داغ کرده اند یا بوی کباب است) رویت شوند را دیدم. مرتضی مانده بود تا رفیق قدیمی اش را ملاقات کند و بهش تبریک و خسته نباشید بگوید که تئاتری متفاوت را کارگردانی کرده. تئاتر خاص و متفاوتی که نامش یک جمله ی 11 کلمه ای (با صرف نظر از حروف اضافه) بود.

خانوم چیش قشنگو (چشم قشنگ به لهجه اطراف شیراز) که در فیلمهای فخیم زاده آنقدرتحت تاثیرقرار گرفته که بالاخره به ورژن مونث فخیم زاده تبدیل شد، به همراه خواهر زاده اش و یکی دیگر که نمی دانم که بود سه شخصیت نمایش بودند. مرتضی خوابید. من به فکر مثانه کوچکم بودم. آنها هم برای قماش تئاتر خاص فهم، بازی می کردند. وقتی خانوم چیش قشنگوبا صدایی که از استاد فخیم زاده آموخته، فریاد زد "کجاااااست" مرتضی از خواب پرید و بلند گفت: جلسه م (بی نوا خوابی مربوط به چکهای در شرف برگشت خوردن را می دید). بعد چند قلپ آب معدنی نوشید و دوباره خوابید. همه چیز خیلی خاص بود.

آخرهای نمایش بود که مرتضی بیدار شد یک نگاه به روی صحنه کرد و به من زل زد. من پق خندیدم. او هم. بعد که تمام شد به احترام چنین نمایشی تمام قد ایستادیم و کف زدیم. همگی خیلی خاص بودیم.

از سالن که بیرون زدم، از لابلای همان سینمایی ها و تلوزیونی ها رد شدم آمدم بیرون ساختمان تئاتر شهر. موی بلند، ناخن دراز شلوار گشاد و ذهن باز واه و واه و واه...هم قلقلی هم فلفلی هم دلبرای کاکلی...خیلی خاص بود.

رفتیم دم دکه مرتضی سیگار بخرد (من که نمی کشم). به مرتضی گفتم دیدی خانوم چیش قشنگو رفته بود زیر میز دراز کشیده بود مونولوگ می گفت؟ به نظرت استعاره ای از فریاد بشریت در اجتماع ماشینی نبود؟ پیرمرد سیگار فروش که حرفهای ما را می شنید سیگارها را به مرتضی داد، نگاهی به من انداخت و با لحنی که بی برو برگرد متعلق به خود جان وین بود گفت: شما روشنفکرا ریدید به مملکت. پیرمرد خرفت بی نظیری بود. دلم باز شد. حض کردم.

بعد رفتیم یکجا نشستیم تئاتر را مسخره کردیم. مسخره مان که تمام شد به شکل جدی همه چیز را نقد کردیم. من در ادامه گفتم که ما خیلی خاص هستیم. مرتضی هم موافق من بود.

همه ی اینهایی که آن بالا گفتم یعنی من هیچ امیدی به هیچ هنر و هنرمند و فرهنگ و ادب در این سرزمین ندارم. مرتضی سخت با من مخالف است چون ارق ملی دارد. تا من یک چیزی می گویم سعی میکند مثل مجری های تلوزیون متعادل حرف بزند. وقتی تیم ملی می بازد من می گویم تمیتون هم که باخت. مرتضی هم با حرص می گوید تیم تو برد؟!

می خواستم یک چیزی  در این نوشته ام بگویم یادم رفته. چون هفته ی گذشته اینرا نوشته بودم ولی دلم نمی آمد بگذارمش در وبلاگ چون دلم نمی آمد حرکت ضد فرهنگی بکنم. از دیروز هم نشستم یک داستان ترسناک نوشتم که به وسطهایش می رسید پاک می کردم. خیلی ترسناک بود. بعد ترسناکی اش را کم کردم تبدیل شد به این داستانهای تیم برتونی که خوشم نیامد. انگولکش کردم شد مثل این فیلمهای سینمای مستقل هالیوودی. خلاصه اینکه همین الان تمام شد خواستم بگذارم در وبلاگم یکهو دیدم 10 صفحه شده. فکر کردم هیچ بیکاری حوصله ندارد 10 صفحه داستانی را بخواند که شبیه فیلمهای معمولی هالیوودی است. اما خودم از پایان بندی اش خوشم می آید. نمی دانم شاید در یک صفحه جداگانه نوشتم. آخیش. راحت شدم. چند روز بود پیش خودم می گفتم باید نوشته ای بنویسم که خیلی خوب باشد. الان آمدم خیلی راحت با زبان ساده هرچه ته دلم بود را اینجا نوشتم تا دوباره وبلاگم ساده بشود. مثل قبلها.

آهان. نوشته بالا که درباره تئاتر بود یک نتیجه گیری خیلی خوب داشت ولی راستش را بخواهید حوصله اش را نداشتم بنویسم. برای همین تایپ نکردم. اما وسطهایش یک جمله ی خوب داشت که می گفت « در مرغزار پهناور ادب و فرهنگ ساقه های نحیف علفهای هرز را نشخوار می کنند»...نمی دانم شاید هم این بود : «در علفزار لگد کوب شده ی ادب و فرهنگ شبدرهای کهنه را نشخوار می کنند»...به هر حال از اینا بود. یه چیزایی هم نوشته بودم درباره اینکه بازیگران تئاتر حقیقی همان راننده تاکسی و پیرمرد سیگار فروش بودند که واقعی ترین مونولوگها را گفتند. از این جور چیزای عبرت آموز نوشته بودم. یک کمم به ادا اطوارهای هنری پرداخته بودم که خیلی کسل کننده بود و ایضا تکراری.

بیشتر مد نظرم این داستان بلندی است که نوشته ام. خیلی دو دلم بگذارم یا نگذارم. می ترسم شبیه این فیلمهای در علفزار پهناور ساقه های نحیف شده باشد. اعتماد به نفس ندارم. تقصیر مرتضی می باشد. مدام  مرا سرکوفت میزند از آنطرف هم مدام می گوید چرا آپ نمی کنی. خیلی تشویش اذهان دارم. تمرکزم را برای نوشتن از دست داده ام. یا ترسناک می شود یا خاله زنکی یا غرغری. شاید خاصیت پاییز است. چقدر حرف میزنم...

موزیک : porteqale man

موزیک مضاف : koop island blues

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 18:58 توسط کافه چی |

كارت سوختم را داخل دستگاه جا گذاشتم. جا گذاشتن كه، خيلي چيزها را جا مي گذارم ولي اينبار درست وقتي كه رسيدم دم در شركت يادم افتاد جا گذاشتم. سپرده ام عزیزان زحمتكش پليس + 10 المثني بزنند. از وقتي كارت بنزينم را جا گذاشته ام متوجه شدم آلابولا (آلزايمر)  گرفته ام. چون پشت بندش ريموت درب پاركينگ، گوشي موبايل، سوئيچ، كارت عبور و مرور، كيف پول، مدارك ماشين و اينا را در مسير منزل به اداره جا مي گذارم. جاي ديگري ندارم بروم كه جا بگذارم. مردم چيز ميزشان را خانه دوست دخترشان جا مي گذارند من در اداره و منزل. امروز يادم رفت صبحانه بخورم. ناهار يادم بود.

دختره، ازمن پرسيد بيمارستان ميلاد كجاست؟ بلواردریا پشت چراغ قرمز بودم كه اين سوال را ازمن پرسيد. سرش را كش داده بود به طرف من. وقتي سوال مي پرسيد به صورت همزمان خوشگل هم بود. دندانهايش خيلي سرحال به نظر مي رسيدند. كمي فكر كردم. بعد همه چيز در سرم مه آلود بود براي همين پرسيدم الان اينجا كجاست؟ به من خنديد و از ماشين آنطرفي پرسيد. براي خنده نگفته بودم. چراغ كه سبز شد فهميدم بلوار دريا پشت چراغ قرمز هستم. حالا وقتش بود ياد خودم بيايد بيمارستان ميلاد كجاست. هرجا باشد مربوط به برج ميلاد است. چشم انداختم برج را ديدم. همان طرفهاست. لابد.

يكسري چيزها مهم بود که به شكل عجيبي ديگر مهم نيست. نه اينكه مهم نباشد نه. ديگر موبايلم نيست، ماشينم نيست، پول نيست، لاس زدن نيست و كلي از آدمها غيبشان زده.

يَك باراني زد ديروز كه خيلي شديد بود. بارون مي زد شرشرشر آتيش مي زد گر گر گر

اگر خطرش را در نظر نگيري، فراموشی زیاد هم بد نيست. اصلا من خيلي به اين آلابولايي ها حسودي ام ميشود. فراموش كردن همه آت آشغالهاي گذشته و حتي اينكه خودت را هم فراموش كني حال غريب و قشنگي دارد. وقتي مي گويم آت آشغال، مقصودم همان چيزهايي است كه دسته بنديشان كرده ايم به خوب و بد. خوبهايش هم آشغال است. وقتي به هيچ دردي نمي خورد نگه داشتنشان چه فايده اي خواهد داشت. آه .

مادر بزرگ خدا بيامرز دوستم درست قبل از مرگش گفت: شرت بنفشه ي من كجاست؟ بعدش تمام كرد. آلابولا داشت.

بشر، خر است. اگر مي فهميد آلابولا چقدر كيف مي دهد بجاي جان كندن براي ساخت رادیودارو و واكسن و از اينا، مي رفت چيزي اختراع مي كرد كه صبح به صبح قرصش را بخورد كه از همان لحظه به قبل را فراموش كند. آنوقت اگر قانقاريا هم داشت يادش مي رفت قانقاريا دارد و فكر مي كرد همه ي آدمها قانقاريا دارند و قانقاريا جزوي از وجود قانقاريایی بشراست. تازه الان می فهمم چرا ما آدمها وقتی به دنیا می آییم چیزی از مکانیسم خلقت و دنیاهای قبلی به خاطر نمی آوریم. این فرصت را آسمان به ما داده تا تمام گندی که قبلها زده ایم را فراموش کنیم و دوباره جبران کنیم. چقدر هم که می کنیم ارواح شکممان.

پدرم در حال خوردن آش عدس گفت: برو به پمپ بنزين بگو فيلمهاي دوربينهاي مدار بسته را بازبيني كنند ببينند كدام بي وجداني كارت تو را از دستگاه برداشته. کمی نگاهش کردم. او هم به نقطه اي خيره شد و لحظاتي بعد به خوردن آش عدس ادامه داد.

صبح براي هر كس كه از در مي آمد گفتم كه كارت سوختم را داخل دستگاه جا گذاشته ام. همه شان به طعنه گفتند عاشق شدي. حرف مسخره ای به نظرم رسید اما به این هم فکر کردم شايد همه آلابولايي ها عاشق شده اند.

امروز که صبحانه یادم رفت بخورم، خیلی یادم بود ناهار بخورم. ظرف غذایم را داخل ناهارخوری جا گذاشتم. اگر همینطور پیشرفت کنم و موفق بشوم یادم برود غذا بخورم خیلی برایم خوب می شود. تصور اینکه مجبور نباشی سر ساعت خاصی احساس گرسنگی بکنی هیجان انگیز است. من عکس آن جوکی هندی که 70 سال آب و غذا نخورده را مدام نگاه می کنم و از صمیم قلب حسودی ام می شود. آلابولای غذا گرفته حتما. راستش من فکر میکنم آلابولای حرف مفت زدن و شر و ور گفتن، آلابولای قضاوت کردن، دروغ گفتن، خیانت کردن هم بد نباشد. لااقل یک خورده اش بد نیست.

دنیایی را تصور می کنم که آدمهایش می دانند هر روز صبح که بیدار می شوند گذشته را فراموش کرده اند. برای خودشان نشانه هایی دست و پا می کنند که فردا از طریق نشانه ها موضوعات مهم زندگی را بفهمند. و خیلی اتفاقات جالب دیگر در چنین دنیایی می افتد. نمی دانم چرا هیچ بی پدر و مادر هالیوودی با این موضوع فیلمی چیزی نمی سازد. همه ش بلدند فیلم بسازند که زن طرف می رود با یکی دیگر می پرد. از اینا نمی سازند که.

آلابولا را باید مدیریت کرد. این موضوع همین الان که داشتم بوخور(بخار) می دادم به ذهنم رسید. باران که می آمد شرشرشر و آتش می زد گرگرگر سرم را بیرون گرفتم باد سرد خورد سینوس هایم تحریک شد. مردم تحریک می شوند من هم تحریک می شوم خیر سرم. بوخور که می دادم دیدم بد نیست فراموشی را مدیریت کرد. یکجوری می شود طرح هدفمند کردن آلابولا. آدم از خرده آشغالها شروع کند تا به حجمهای غول آسای زباله برسد. همه را به دستهای با کفایت آلابولا بسپارد.

آنقدر دلم تنگ شده برای سوئیتم در شمال. دلم برای مصطفوی هم تنگ شده. برای اجاق گاز و ماهی تابه با طرح توپ فوتبالم که همه ش کباب تابه ای یا ماهی سفید درست می کردم با زیتون و سیرترشی تنگ شده. دلم برای همه ی دخترهای زیبایی که در زندگی ام دیده ام (حتی یک نظر) تنگ شده. دلم برای تنهایی های بی نظیرم تنگ شده. دلم برای اینکه کتابهای کلفت و قطور بخوانم تنگ شده. برای دعوا کردن و آشتی کردن هم تنگ شده. بد ماجرا اینجاست که نمی دانم چه چیزی در اکسیر زمان وجود دارد که همه خاطرات بد را هم خوب جلوه می دهد. آدم یکجوری مازوخیسم وار دلش برای آنها هم تنگ می شود. آلابولا بیا.

تصویر ساز : آزاده تجویدی

موزیک این روزها : pete murray - so beautiful

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1391ساعت 19:10 توسط کافه چی |

کسی توی خیابان زوزه می کشید. پشت میز، کنار پنجره نشسته بودم. پرده را کنار کشیدم تا صدای زوزه را بهتر بشنوم. باد بود که لای داربستهای ساختمان نیمه کاره ی آنطرف خیابان می پیچید. الان طوفانی چیزی می شود. این فکری بود که با خودم کردم.

حالا کنار پنجره ایستاده بودم و بارانی که تند می بارید را تماشا می کردم. کارگرهای ساختمان روبرو، جول و پلاسشان را جمع می کردند و با زبانی که نمی فهمیدم چیزهای می گفتند که ته صدایشان با باد در خیابان خلوت گم می شد. چیزی نگذشت که دیگر کسی در خیابان نبود.

یاد لوله ناودان پشت بام همسایه افتادم که فیلتر سیگارهایم را در آن می اندازم. حتما الان گندش در می آمد و حسابی آب جمع می شد. به این هم فکر کردم که خیابانها شلوغ شده. مردم گوشه خیابانها با اضطراب ایستاده اند و راننده تاکسی ها حوصله ی مسافر کشی زیر باران را ندارند و از جلوی مسافرها با سرعت رد می شوند و مسافرها صدای لاستیکی که روی آسفالت خیس حرکت می کند را می شنوند. ...شش شش ش ش ش ش ش ش....

لیوانم را پر از چای کردم. از کشوی میزم یک تکه شکلات بیرون آوردم. پاهایم شل شد.

***

طی روال همیشگی قرارهایمان، بعد از اینکه ناهار را می خوردیم، بخاطر آن همه نوشابه ای که می خوردم دنبال توالت می گشتیم. اینبار روبروی توالت عمومی خیابان شریعتی بود که نگه داشتم. از توالت که برگشتم از آنطرف خیابان دیدمت که آفتابگیر بالای سرت را پایین داده بودی و داشتی توی آینه ی کوچکش چشم و چشال ت را برانداز می کردی. آمدم اینطرف خیابان از کیوسک روزنامه فروشی یک پاکت سیگار خریدم و تا نشستم روی صندلی گفتی سیگار نکشم چون می میرم و تو دوست نداری من بمیرم. من هم یک مزخرفی چیزی گفتم که دست از سرم برداری. نذاشتی ماشین را روشن کنم. مچ دستم را گرفته بودی و می گفتی هوس چای کرده ای.

بالای پارک شریعتی یک دکه ای بود که چای و خرت و پرت می فروخت. وقتی داشتم لیوانهای آب جوش را پر می کردم دیدم صورت و کف دستهایت را روی شیشه ی دکه چسبانده ای و شکلاتهای کیت کت پشت شیشه را نگاه می کنی. من هم دو تا کیت کت بزرگ خریدم. تو گفتی کیت کتها را می آوری من هم گفتم لیوانهای چای را می آورم.

من نشسته بودم این سر نیمکت تو نشسته بودی آن سر نیمکت. لیوانهای چای هم وسط ما بود. من تا کیسه های چای را در آب جوش بیاندازم تو همه ی کیت کت خودت را در دهانت فرو کردی و برای تحسین طعم شکلات از خودت صدا در می آوردی. دهانت که پر بود گفتی آیی اوو اده. منظورت این بود "چایی رو بده". چای را دادم دستت و داغ داغ ریختی روی شکلاتهای دهانت. من خواستم کیت کت م را باز کنم که دیدم تو با چشمهای گرد براق زل زدی به من. باورم نمی شد همه محتویات دهانت را در یک پلک زدن قورت داده بودی. گفتم چیه؟ گفتی استاد باز کردن کیت کت هستی و حاضری در ازای باز کردن کیت کت من، یک تکه کوچک حق الزحمه بگیری. تا گفتم باشه، شکلات را از دستم قاپیدی و با انگشتهای با شخصیت زیبایت آنرا باز کردی و همه اش را فرو کردی در دهانت و باز صدا دادی. تو گولم زده بودی اما من جرات نداشتم اعتراض کنم. چون ممکن بود لیوان چای را روی پاهایم خالی کنی چون مزاحم لذت بردن از کیت کت دزدی ات می شدم.

آخرین قلپ چای ات را که خوردی دور دهانت را پاک کردی و خودت را مظلوم کردی و اسمم را صدا کردی. گفتم بله؟ گفتی چرا دخترا برات ایمیل می دن؟ گفتم مگه ایرادی داره؟

گفتی هیچ دوست نداری کسی به من ایمیل بدهد و تاکید کردی باید جواب هیچکدام از ایمیلها را ندهم. گفتم: اینکار به دور از رفتار مودبانه ست و ضمنا خیلی از ایمیلها واقعا محب آمیزه و دوستشون دارم. گفتی دلت می خواهد همه دخترهایی که ایمیل می دهند را خفه کنی. گفتم :زشته اینجوری نگو. گفتی: چیه چرا طرافداری اونا رو میکنی؟ گفتم طرفداری نمیکنم. گفتی پسوورد ایمیلت و میدی؟ اخم کردم. حساب کار خودت را کردی و حرف را عوض کردی.

اسمم را که دوباره صدا زدی زود گفتم جانم. گفتی اگر با اسلحه مجبورت کنند یک قاشق پشکل بخوری یا منو از دست بدی، کدوم رو انتخاب می کنی؟ یک ربع به سوالت خندیدم. اما تو کاملا جدی بودی. گفتی روزهاست که این سوال را طرح کردی و به پاسخ آن فکر میکنی. بعد از اینکه خنده ام تمام شد کلی از بانمک بودن سوالت تعریف کردم و تو خیلی کیف کردی که من از سوالت تعریف میکنم. جنبه های ظریف سوالت را به خودت نشان دادم و تو انگار تازه به معنای طنز آمیز سوالت پی برده بودی برای همین یک ربع دیگر باهم به سوالت خندیدیم. از خنده که فارغ شدیم زیر لب گفتی: خب؟ گفتم خب چی؟ گفتی: جواب؟ گفتم بی خیال. داد زدی: جواب؟ گفتم ترجیح می دهم تو رو از دست بدم و پشت بندش زدم زیر خنده. تو جوری با آرنج زدی وسط قفسه ی سینه ام که نفسم بند آمد و در ادامه گفتی توله سگ.

نیم ساعت عذر خواهی می کردی و خودت را لوس می کردی اما من به شکل استراتژیک با تو سر سنگین شده بودم و تحویلت نمی گرفتم. سیگارم را تا روشن کردم گفتی میشه نکشی آخه نباید بمیری. گفتم نمی میرم. خودت را جوری مظلوم کرده بودی که ممکن بود سیگارم را خاموش کنم اما بهت باج ندادم و خاموشش نکردم. سیگار به کام دوم نرسیده بود که اولین باران پاییز، آنقدر تند بارید که دیدم از نوک سیگارم آب می چکد. تو همه ی وجودت احساس پیروزی بود و به من می خندیدی و من در دلم به این فکر می کردم تو بی اطوار ترین و بکرترین موجودی هستی که در زندگی ام دیده ام چون هیچ کدام از کارهایت بوی تعفن اطوار و خاص بودن نمی داد. تو به دلخواه خودت دختر 4 ساله ای می شدی که دختر چهار ساله بود. نه خرس گنده ی لوسی که آدمهای زندگی گذشته اش بابت شیرین کاری هایش تحسینش کرده بودند و حالا مثل دلقکها آنرا تکرار می کرد و انتظار تحسین از من را داشت. بزرگ بودنهایت خودم می شدی. با همه چیزهایی که می دانستم. هرچه را می دیدم تو می دیدی. ساعتها حرفها داشتیم برای زدن. دعوا می کردیم. توی سر هم می زدیم. آشتی میکردیم. ولی تو چیزی بیشتر از من داشتی. بچگی هایت را داشتی که من فراموشش کرده بودم. بچگی هایم را در تو می دیدم. همان پسر بچه ی تخس را اینبار به شکل دختر بچه ای می دیدم که تخس بود اما لوس نبود. بزرگ بود اما بزرگ نمانده بود.

مردم فرار می کردند و آن روز من و تو ترجیح دادیم به خیس شدن ادامه بدهیم. برق نگاه کودک چهار ساله کنار رفته بود و تو به دلخواه خودت در آن لحظه ی بی نهایت لعنتی و زیبا دوباره بزرگ شدی. گفتی می لرزی. گفتم خودت را گوله کن در دلم. خودت را گوله کردی در دلم و من خیس خیس بوسیدمت.

خیلی از آنروزها می گذرد. اولین باران پاییزهای بدون تو آمده اند و رفته اند. حتما برای خودت زندگی میکنی و شاید گاهی هم خیلی گریه میکنی که چرا بین آن انتخاب، قاشق پشکل را انتخاب نکرده ام. زندگی چیزهایی دارد که نمی خواهم بگویم مثل خوره روح آدم را ذره ذره...اما کمر آدم را می شکند. همه چیزمان مثل فیلم شروع می شود اوج می گیرد و تمام می شود. شاید تو آنقدر خوش شانس بوده ای که در اولین باران پاییز صدای زوزه ی خیابان باعث نشود مجبور بشوی اینهمه تصویر را روی گرده هایت تحمل کنی. اما من سنگینی اش را در تمام اولین بارانهای پاییز به دوش خواهم کشید.

***

لیوان چای سرد شده بود و تکه ی شکلات روی میز بود. رفتم سر قفسه ی زونکنها و سعی کردم به نقشه های پروژه ها سرم را گرم کنم. شاید تا ابدیت.

مضاف:

موزیک: zaz

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1391ساعت 16:59 توسط کافه چی |

وقتی یک تکه از خورشید و ماه روی زمین بیافتند، حتی اگر لباس بلوچی کهنه هم بپوشند و سر و صورتشان هم از واکس سیاه بشود، لبهاشان ترک بخورد و گاهی گرسنگی بکشند، باز تکه های ماه و خورشیدند. آنکه طرف راست نشسته یوسف است. از یک خانواده هفت نفره که پدرش خانه نشین شده و یوسف و برادرها سر جمع روزی ده هزار تومان به خانه می برند. یوسف نمی تواند درس بخواند چون...

"چون" احمقانه ترین کلمه ای است که می شود انتهای این جمله گذاشت و جمله بعد را شروع کرد.

آن یکی که خیلی زبل و تخم جن به نظر می رسد امان الله است. خدا او را به پدر و مادرش امانت داده لابد. امان الله روزی پنج کیلومتر پیاده روی می کند که درس بخواند چون...!

اینجا زاهدان است و من یک هفته میهمان بلوچها هستم با لباسهای آیرودینامیکشان و ساعتهایی که یا رادو است یا برندهای گرانقیمت که وقتی ازشان بپرسی چرا ساعت اینقدر مهم است می گویند "بله  آنقدر مهم است که اگر مردی ساعت اعلا نبندد بهش زن نمی دهند، چون وقت نماز را نمی داند".

***

یوسف و امان الله جلوی رستورانی که ناهار خوردیم نشسته بودند و خواستند برای اینکه استانشان درست و حسابی برق دار می کنیم واکس مجانی بزنند. گفتم: یوسف، پدرت چرا ناخوشه؟

گفت: خدا خواسته

گفتم: یوسف چرا درس نمی خونی؟

گفت: می خونم اگر خدا بخواد

گفتم: یوسف ناراحت نیستی که پولدار نیستی؟

گفت: خدا هست

گفتم: این خدایی که تو می شناسی چقدر با خدایی که من می شناسم فرق می کنه.

امان الله پرید وسط حرفم گفت: خدا یکیه. شما چقدرمی پرسی...

گفتم: تو چی میگی تخم جن...

نفهمید چی گفتم چون با خنده گفت: جن چی؟

گفتم: تو شیطونی

هر دو خندیدند بعد عکس انداختیم. همدیگر را بوسیدیم. برای هم دست تکان دادیم. و به هم فکر کردیم.

***

خدانظر راننده ای است که یک هفته مارا به محل پروژه، یعنی شمال زاهدان، درست جایی که زمانی عبدالمالک ریگی  دور دور می کرد می برد. خدانظر بچه ی هجدهم از خانواده ی چهل و دونفری شان است. سی و سه سال سن دارد و خودش هفت بچه دارد. هر صبح موهایش را آلاگارسونی شانه می کشد، با روغنی خوشبو چرب می کند، مشک می زند و لباس بلوچی سپیدی به سپیدی شرافتش تن می کند. آنقدر نجیب است که جلوی در می رسد خبر نمی دهد بلکم مزاحم خواب یا صبحانه مان بشود.

وقتی به جاده ی خاکی انحرافی می رسیم خدانظر شیشه ها را بالا می دهد و گاز می دهد. درست مثل رالی هایی که در گردنه ها و راه های مار پیچ دیده بودم. احساس میکنم طهالم را قرار است بالا بیاورم. خدانظر چرا اینجوری میری؟

شوتیه

چی؟

باید شوتی بریم نا امنه.

خدانظر الان چپ میکنیم

خدا نمیکنه

میکنه

خدا نمیکنه. موتوری ها ببینند مهندسی هستی میکنن تو گونی می برن پاکستان.

که چی بشه؟

بعد میگن صد میلیونی پولی بدی تا نکشنت و آزاد کنن

خدانظر کسی واسه ما پول نمیده یواش برو چپ می کنیم

نه اگر قرار بود چپ بشم، زمانها که گازوئیل کِشی می کردم چپ می شدم.

گازوئیل کشی چه کوفتیه.

قاچاق گازوئیل. از کوهها. از پاکستان...

خسته نباشی!

سلامت باشی خدا با شما

باشه :-)

***

برای تهران بلیط نیست. قرار شد فردا صبح با پرواز بم – تهران برگردیم. ظهر به همراه خدا نظر عازم بم شدیم. حدود 200 کیلومتر راهی که تا ابدیت امتداد دارد. تا چشم کار می کند بیابان، سراب، گون و کوه های خشک. مرگ تنها تصویری است همه جای جاده رسوب کرده. نه پرنده ای و نه حتی چیزی که در باد تکان بخورد. همه چیز بیرون پنجره اتومبیل مرده.

به یک کانکس رسیدم. چند قوطی رانی و تعدادی کیکهای خاک گرفته.

خدا نظر این یارو وسط این برهوت رانی می فروشه؟

نه تریاک می فروشه.

خسته نباشه

سلامت باشی خدا با شما

میدونم :-)

***

از دور نخلستانها یکی یکی جلو آمدند. دسته دسته خرما داشتند. بوی خرمای آفتاب خورده و بم. شهری که دوباره ساخته شده و زندگی میکند. هیچ اثری از زلزله باقی نمانده و مردم روز آخر جشن خرما را در ارگ جدید سپری کرده اند. جلالی به پیشواز ما آمده. راننده ای با لهجه کرمانی و طنزی بی نظیر. به جرات می توانم خلاقیت طنز گونه اش را با بهترین کمدینها قیاس کنم. جلالیه به ظاهر پنجاه ساله همه ی بم را نشانمان می دهد و حسابی از شوخ طبعی اش می خندیم. هر کس را می بیند سلام می کند و بعد میزان تلفات آن خانواده را جوری می گوید که انگار هیچ تراژدی در کار نیست. ازش می پرسم اینا چطوری اینقدر سرحال موندن؟ گفت: خدا صبر میده.

وقتی جلوی هتل پیاده شدیم همدیگر را بغل کردیم بوسیدیم و همانجا دلم برایش تنگ شد.

داخل هتل که آمدیم افشار گفت زن و پسرش جلوی چشمهایش زیر آوار جان داده اند.

***

درحالی که به همه ی اتفاقات فکر میکنم و به اینکه فردا دوباره به ترافیک تهران خواهم پیوست، آب گرم حمام هتل را باز میکنم تا وان پر شود. داخل وان که رفتم تا مغز استخوان تیر کشید. آب یخ بود. اول فکر کردم آب گرم و سرد را اشتباه گرفته ام اما هر دو تگری بودند.

سلام

سلام

آب حمام سرده

گازوئیل تموم کردیم

یعنی چی؟!

گازوئیل موتور خونه...

میدونم گازوئیل تموم کردین یعنی چی. به من بگو تکلیف ما چیه؟ من تمام روز تو گرما بودم.

چاره چیه؟

شما به من می گی چاره چیه؟!

گازوئیل تموم کردیم

گوشی را می گذارم. درحالی که حسابی عصبی هستم درب یخچال را باز میکنم. کاملا خالی است و از داخلش سوز می آید.

خانوم یخچال خالیه

به 128 زنگ بزنید. زدم کسی جواب نداد.

چای داریم

بیار گلوم خشک شده

***

ساعت 2 نیمه شب

خانوم چی شد چای؟

آب جوش اومد الان خودم میارم

چرا فن باد خنک نمیده؟ نمیتونیم بخوابیم

ها؟

هیچی

***

ساعت چهار صبح است و من هنوز نخوابیده ام. احساس میکنم یه چیزای ریز میکروسکوپی لعنتی از بالش توی گوشم می روند. صدای فن هم می آید. افشار خروپف می کند. از طبقه بالا ی هتل صدای جفت گیری و فنر تخت می آید...

***

بعد از اینکه کارمند هتل فراموش کرد کارت ملی مان را بدهد و نزدیک بود از پرواز جا بمانیم، بالاخره سوار هواپیما شدیم. یکی از چند مسافر چینی کنار دستم نشسته و هرسی ثانیه با صدای بلند خمیازه می کشد. بقیه چینی ها هم از پشت سر جواب خمیازه اش را می دهند. تقریبا همه ی مسافرها به این نتیجه رسیده اند این خمیازه های صدا دار نوعی آئین و عرف چینی است که ابدا در نظر خودشان زشت نیست. افشار از کوره در رفت و بلند گفت هی جنتلمن  پلیز شات آپ. تنکیو!

مثل بچه گربه به افشار نگاه کردند و بعد پچ پچ چینی کردند. و یکهو نیم ساعت همزمان همه با هم خوابیدند.

***

ساکم را روی زمین می کشم و تاکسی می گیرم. چینی ها با هم راه می روند و چرت و پرت می گویند. اینجا تهران است. اول مهر. مردم از روی هم می روند.

 موسیقی اینروزها : آبی

+ نوشته شده در شنبه یکم مهر 1391ساعت 22:45 توسط کافه چی |

سوراخ را همان روزهای اول پیدا کردم. جایی که می شود سیگار کشید سوراخ است. نه اینکه سوراخ باشد. اسمش را سوراخ گذاشته ام. اما اینجا شبیه سوراخ نیست چون به همه جا دید دارد. به همه جا که می گویم منظورم همه ی تهران است.

من در پشت بام قل دوم ساختمان دوقلوی شرکتی که در آن کار میکنم، درست کنار یک دسته ی 5 تایی از کولرهای آبی که یک کانال مشترک دارند، دقیقا کنار تابلوی " لطفا از کشیدن سیگار کنار کولرها جدا خودداری فرمائید" می ایستم و در حالی که به تهران که درست مثل تکه سیمان خشک شده ای که زیر اگزوز مینی بوس افتاده و یه چیز دراز بی ریخت هم از آن بیرون زده است نگاه می کنم، دخان می کشم. شرکت ما گل و گشاد است. برای همین میلی برای کشف قسمتهای دیگر پشت بام ندارم.

***

آره

***

واحدی که من در آن هستم طبقه پنجم قل دوم است که تا پشت بام یک طبقه فاصله دارد. می پیچم بالا و می خزم در سوراخ و مثل یک لوکوموتیو قدیمی دود میکنم. یک بار دیدم پشت خرپشته صدای گزگز میدهد. رفتم دیدم چند تا مهندس شکم گنده با هم پچ پچ می کنند. بعد که من را دیدند ساکت شدند و عین چی به من زل زدند. من هم سلام کردم و برگشتم به سوراخ. یه وخ دیگه دیدم یک ور دیگر قز قز صدا داد. جستم آن پشت دیدم دوتا خانوم مهندس هم سیگار می کشند. آنها هم ساکت شدند و زل زدند. من هم خزیدم در سوراخ و به این فکر کردم چقدر آدمهای سیگاری مرموز به نظر می رسند. قبل از اینکه بهشان نگاه کنی توی خودشان پچ پچ می کنند و بهد یکهو ساکت می شوند و عین چی بهت زل می زنند. درست شبیه گروههای مخفی آزادیبخش فرانسه ی اشغالی توسط نازیها عمل می کنند. یک عالمه برای خودشان اسرار دارند و احتمالا درباره پارتیزانهای زخمی فراری که پناه داده اند صحبت می کنند. یکبار که پیچیدم بالا دیدم سوراخ توسط پارتیزانها اشغال شده. من را که دیدند زل زدند. من هم احساس یک مامور گشتاپو را پیدا کردم. رفتم آن گوشه زیر آفتاب برای خودم دخان کشیدم. دخان زدن زیر آفتاب خیلی آدم را فرسوده می کند. زیر چشمی نگاهشان می کردم که داشتند برای حمله به اردوگاه کار اجباری نقشه می کشیدند که بتوانند یکی دوتا جهود را آزاد کنند...

***

الان که فهمیدند من عضو اس اس یا گشتاپو نیستم من را هم بین خودشان راه می دهند و با هم دود را به کانالهای کولر فوت می کنیم و پچ پچ می کنیم و برای فرانسه ی آزاد نقشه می کشیم.

زندگی کارمندهای شرکتهای خصوصی اندوه دارد. دنیایشان می شود امید پرداخت به موقع و کامل حقوق خودشان که بتوانند قسطهای تا همیشه ناتمامشان را بدهند. دلخوشی شان می شود روزهای قرمز تقویم روی میز که یک دل سیر بخوابد یا تفریحی بکنند. یک بن بیست هزار تومانی می تواند خوشحالشان کند و برایش برنامه بریزند. آدمهایی با تخصص و سابقه ی زیاد که تفاوتشان با کارمندهای دولتی نه تنها همین کار بلد بودنشان است بلکه، نا امنی شغلی، از دست دادن مزایای شغلی و آب رفتن سال به ساله ی حقوقشان است که چندر غاز به چندر جوجه غاز تبدیل بشود.

اینها مهندس ها و متخصصهای واقعی هستند که شاید خجالت بکشند جایی بگویند من مهندسی هستم با ده سال سابقه ی کار. از بس که حال و روزشان معمولیست و در عوض جلوی چشمشان ازگلهای بی سواد یکشبه اوج می گیرند. اربابهای کارمندهای شرکتهای خصوصی روز به روز بدتر می شوند. زور می گویند. تحکم می کنند و نامش را می گذارند مدیریت مدرن. و شاید بلاخره کار بجایی بکشد که پول نفسها و اکسیژنی که در محیط کار تنفس می شود را از حقوق ماهیانه کارمندها کسر کنند.

وقتی دل به دلشان می دهی و با آنها هم کلام می شوی شرافت می بینی. درست همان عنصر مخرب دنیای امروز که جلوی موفقیت را می گیرد. شرافت و سلامت وجدان. بلد نیستند پا روی هم بگذارند. زیر پای هم را بکشند. از اول کاری که تخصص داشته اند را انجام داده اند. این چیزها برای خودش تخصص جدید می خواهد. شاید باید یکی دو سال در ارگانهای دولتی کار می کردند. آنوقت استاد تعریف کردن سریالهای شب گذشته و چرت بعد از غذا می شدند. اضافه کار می گرفتند آنهم برای چند دست بیشتر ورق بازی ویندوز یا حرف زدن درباره لنگ و پاچه ی یک بدبخت بی نوا...

اینروزها بدجور این مسئله ی سیگار (دخان) حالم را گرفته. هر چهار روز بیست هزار تومان پول دخان گران قیمت می دادم. پولی که می تواند بلیط سینمای تعطیلات آخر هفته ی یک خانواده باشد. برای همین شاید بهتر باشد به روزی سه نخ دخان قناعت کنم. از بس آدم شریفی شده ام لامصب.

عکس: از سریال ارتش سری

 مضاف:

حوصله داشته باشم موزیک حال و روزم را می گذارم.

موزیک این روزها:tree of life 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391ساعت 21:44 توسط کافه چی |

 

سلام جان برادر.

عارضم که:

پدرم 22 ساله بود، اولین فرزندش، یعنی من به دنیا آمدم. سی ساله که شد کوچکترین بچه اش یعنی برادرم به دنیا آمد. پنجاه و پنج سالگی نوه دار شد. چند ماه دیگرهم در سن پنجاه وهفت سالگی خودش را با اختیار خودش در کمال سلامت و تندرستی  بازنشسته میکند. زندگی پدرمن نمونه کاملی از یک زندگی استاندارد است. همه چیزش آنقدر به موقع است که اگر سلسله ی پیامبران ختم نشده بود ممکن بود پیامبری چیزی بشود از بس که همه چیزش بدون اشتباه و روی اصول است.  پدرمن اگر نان بسته ای که سوپری ها می فروشند در خانه ببیند شب کابوس خواهد دید چون نان داغ تنوری جزو مناسک آیینی زندگی اش است. به ندرت غذای آماده ی بیرون را می خورد. روزی دو بار دوش می گیرد. تمام دندانهایش محکم و سالم هستند. لباسهایش همیشه اتو کشیده و تمیز است. محال ممکن است قبض جریمه ای برایش صادر شود. به فکرمخلوقی خطور نمی کند اتومبیلش کثیف، خراب و یا حتی خاکی بشود. هیچ وسیله ای توسط او خراب نمی شود. هیچ انسانی از او شکایت نمی کند. هیچ وسوسه ای در او شکل نمی گیرد و اگر بگیرد به سرانجامی نخواهد رسید. هیچ 5 صبحی در خواب نبوده و هیچ 11 شبی را ندیده. هرگز دکتر نرفته. هرگز قرص یا شربتی را نبلعیده. هیچ مویی جرات روییدن در محدوده ی آنکارد شقیقه ها و خط پشت گردنش را ندارد. هیچ آزاری حتی برای سوسکها ندارد. هیچ مشت و لگدی پرت نکرده و هیچ یقه ای را نفشرده. و هرگز از چهارچوب قوانین رد نشده.

من، به عنوان فرزند ارشد او،  در 22 سالگی این سوال برایم مطرح شد آیا می شود دختری را دوست داشت؟!  در بیست و پنج سالگی وقتی در حیاط پادگان نگهبانی می دادم و آنقدر هوا سرد بود که اگر عین دوساعت پاس شبانه ام را بالا پایین نمی پریدم بدون تردید یخ می زدم، آنهم درحالت نیمه هوشیاری  که ناشی از دو روز بی خوابی بود، یک لحظه ی کوتاه به این فکر کردم چقدر خوب است کسی در زندگی آدم باشد که وقتهای سختی،  فکر کردن به او امید دهنده باشد. که فردا صبح کاملا یادم رفت!

امروز من، در سی سالگی، و نه در آستانه سی سالگی، بلکه خود سی سالگی ، یکه و یالقوز هستم. نه زن، نه زندگی مستقل، نه سرمایه ی زیاد، نه شغلی که از درآمد و امنیتش مطمئن باشم. شبها بی خوابم. از بس دوران دانشجویی آشغال خورده ام معده ام مثل سیرابی پخته شده له است. ماهی سه بار سرما می خورم و هر بار هفت، هشت، ده تا پنی سیلین می زنم. دنده دو اتومبیل چرکم چند هفته است جا نمی رود و با سه دنده تردد می کنم و داخل ماشین بوی زیر سیگاری می دهد. داشبوردم  پر از قبض جریمه های کهنه و کپک زده است و دوربینهای اتوبان شبها از من عکاسی می کنند. عاشق نانهای بسته ای هستم که نیازی به صف بستن ندارند. روزی چند بار لای درب آسانسور اداره یا منزل می مانم آنقدر که حواسم جمع نیست.  سیگاری هستم و...و...و...و...و هنوز فکر میکنم آیا امکانش وجود دارد عاشق کسی شد؟

امروز، در سی سالگی، درحالی که با شلوارکی که کش کمرش خیلی تنگ است و مدام باعت می شود با انگشتهایم کش را جابجا کنم تا بتوانم نفس بکشم، و دراطمینانی  که از احمق به نظر رسیدنم هنگام جابجا کردن مداوم کش شلوارک دارم، به غیر از این همه نق و ناله و ناامیدی و درد و ورم که در آن بالا گفتم، باید کتبا و حقیقتا اعلام کنم که ابدا ناراحت نیستم. چون من در سی سالگی چیزهایی فهمیده ام که ممکن بود هرگز نفهمم.

واقعا نمی دانم کِی و کجا کار خوبی انجام داده ام که آسمان  به من رحم کرد و به ماهرانه ترین شکل ممکن به من فهماند باید همه چیز را متوقف کنم. همه می دانند فهماندن به این جانور وحشی متوهم (یعنی خودم) دشوار است. اما کار نشد ندارد. یک لحظه اتفاق می افتد. و درست زمانی که خودت را آنطور که واقعا هستی ببینی. نه آنطور که می پنداری هستی. صادقانه، منصفانه و بی رحمانه. اینکه بفهمی هیچ گهی نیستی. اینکه بپذیری هیچ هستی. هیچ تر از هر هیچ. اینکه وقتی گُرده هایت زیر این حقیقت خرد شد و وقتی صدای شکستن استخوانهایت را شنیدی و همه چیزت ناگهان سوخت و خاکستر شد، دوبار از خاکستر متولد بشوی. اصلا همه ی ماجرا همین دوباره زاده شدن است وگرنه خیلی ها استاد خودزنی و خود سوزی اند.

امروز، همین الان، مثل حقیقت وجود همین کش تنگ شلوارکم، این توانایی را درخودم می بینم جوری برای شما بنویسم که "من خیلی زبلم" ....و یا " من خیلی خاص هستم" ....و یا " بشتابید بشتابید سیرک شروع شد".... و یا " من تا آخرتو رو می خونم چون باهوووووووووشم" را بدون کوچکترین زنندگی و تابلو شدن، از من بپذیرید. حتی برایم ایمیل "چیکار کردی به اینجا رسیدی" هم ارسال کنید. اما باید خیلی چیزها اعم از "برآورده کردن انتظار خواننده" را نادیده بگیرم که بتوانم با کلیشه ای ترین جملات بگویم بر این باورم که همه چیز از "سادگی" متولد و به "سادگی" ختم می شود. این وسط حقیرانه ترین تقلای دلقک مابانه از آن کسی است که سعی در پیچیده کردن این سادگی دارد.

پس این کلیشه های ساده را از من بپذیرید که می خواهم بنویسم زندگی مسابقه ای برای کی برده کی باخته نیست. زندگی طی کردن به موقع مراحل عرف اجتماعی مثل، مدرسه، دانشگاه، سربازی، شغل، ازدواج،  بچه،  نوه و مرگ نیست. همه ی زندگی ما برای فهمیدن چیزیست که نمی دانیم و باید بفهمیم و چون نمی فهمیم مسابقه ای به نام خوشبختی و بدبختی راه انداخته ایم تا لااقل سرمان با رقابت و جلو زدن از همدیگر گرم بشود تا روز موعود کپه مرگمان را بگذاریم و سقط بشویم.

اینکه من زن و بچه و زندگی ندارم بخاطر این است که مثل پدرم بودن از من بر نمی آید. شباهت ما فقط مربوط به خصوصیات ژنتیک است و نه روح و شخصیتمان. من بارها و بارها شغل عوض کرده ام چون اگر بیشتر از یک ساعت پشت میز بنشینم زخم بستر می گیرم. اگر شبها بیدار نباشم نمی توانم چیزی بخوانم و بنویسم. اگر شیطنت نکنم افسرده می شوم. اگر در چرخه ی تکرار بیافتم پلاسیده می شوم. و شاید همه ی اینها امتیازات منفی مسابقه ی عرف زندگی است که باعث شده اینقدر عقب بمانم. من همیشه ی خدا بدنبال انگولک روحم بودم. چه از راه روشن و چه به اشتباه، از راه تاریک. برای همین هیچ وقت  پول وپس انداز دغدغه من نبوده. هیچ وقت برای چیزی حرص نزدم. هیچ وقت تعریفی از منافع خودم نداشتم چه برسد به پا گذاشتن روی دیگران برای منفعت شخصی. ولی اشتباه از جایی شروع می شود که این آزادگی خام،  به بیراهه می افتد و به زبان ساده ترآدم از آنطرف بام کله می شود. مثلا جایی که جنس مونث را همردیف پول و تفریح و لذت و عشق و حال قرار بدهی. اینجاست که روزگار برمی گردد جوری می کوبد پس کله ات تا بتوانی خود حقیقی ات را ببینی و تمام حفره هایی که از نبود بخش زنانه ات بوجود آمده را درک کنی. همه ی ترسها و گره ها. همه ی بی رحمی ها و سنگ بودنها. و همه ی ایثارهای دروغینی که فقط برای التیام عذاب وجدان انجام دادی.

آدم خیلی راحت می تواند در سی سالگی دوباره به دنیا بیاید و اینبار سعی کند تا دیگر تن به مسابقه ی مضحکی که عرف و اجتماع  دعوتش می کنند ندهد و از روی قطب نمای درونش جوری فکر و عمل کند تا آنچه باید بفهمد را بفهمد که زودتراز این نمایش مسخره ی کره ی خاکی بزند به چاک  برود یکجایی بهتربنشیند ماست خودش را بخورد.

بله، جان برادر.

کاشکی بفهمیم

پاورقی:

خطابم از "جان برادر" تک تک شما هستید که لااقل امروز من را برادر خودتان فرض کنید  :-)

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1391ساعت 11:39 توسط کافه چی |

هر دو آرنجش را روی میز گذاشته بود و دستهایش را ستون کرده بود زیر چانه اش. حالا وزن سرش که کاملا روی کف دستها ول شده بود پوست صورتش را می کشید و برای همین دهانش گشادتر از حد معمول به نظر می رسید. وقتی فک پایین آدم، بین کف دستهای ستون شده ی زیر چانه باشد، حرف زدن بفهمی نفهمی غیر ممکن می شود. مگر اینکه آدم از خودش صداهایی دربیاورد و پیش خودش فکر کند مشغول حرف زدن است. این جور وقتها حس غریبی می آید سراغت.  شبیه اینکه حس میکنی طرف حوصله حرف زدنت را ندارد و همه ی این حسهای مزخرف ، وقتی به اوج خودش می رسد که شروع کند به ضرب گرفتن روی پوست صورتش. انگشت کوچک، انگشت انگشتر، انگشت میانی و حالا پایان این سمفونی کوتاه، نُت آخر و کوبنده ی انگشت سبابه، و دوباره تکرار ملودی...یک دو سه، چهار... یک دو سه، چهار... یک دو سه، چهار...همینطور یک دو سه ، چهار... و امکان دارد تا ابدیت، یک دو سه، چهار...

مکث کردم. بدون هیچ حرفی. با چشمهای خمار به جایی بین ابروهایم زل زده بود و هنوز ریتم ضرب انگشتها ادامه داشت. مردمک چشمهایش هم به شکل نا امید کننده ای تنگ و گشاد نمی شد. یعنی می خواهم بگویم اصلا نبود.

«اوهوم»

این را سی ثانیه بعد از ساکت شدنم گفت. چون آن بخش از خودآگاهش که وظایف ابتدایی حیاتش را  مثل ضربان قلب، تنفس، شاشیدن و شنیدن اصوات بسیار نزدیک (نه به جهت پردازش)، به عهده دارد بعد از گذشت حدود سی ثانیه متوجه قطع صدای من شد و به شکل کاملا اتوماتیک و بدون دخالت هوشیاری و قوه ی اراده، پالسی به مغز فرستاد و مغز هم در حالت نیمه خودکار به زبان دستور داد تا سهل الوصول ترین صوتی که می تواند را تولید کند. این شد که به شکل مایوس کننده ای سرش را نیم اینچ بالا آورد تا فکش قابلیت باز شدن و ایجاد فضا برای گردش مختصر زبان را داشته باشد و گفت «اوهوم». شاید بدین معنا که من متوجه شدم حرف زدن تو به پایان رسیده و شک نکن که تمام مدت سراپا گوش بودم.

گفتم: خب؟

گفت: آآآآآم...خوبه...

گفتم: چی خوبه؟

گفت: همینا که الان گفتی دیگه...

انگشت شصت و اشاره ی دست راستم را به زحمت در جیب عقبم فرو کردم و کیف چرمم که حالا بخاطر انحنای باسن و فشار وزنم کمی مقعر شده بود بیرون کشیدم. یک طرف کیف از عرق خیس و گرم بود. دوتا اسکناس درشت بیرون کشیدم و روی میز گذاشتم. حالا تقریبا هوشیاری اش برگشته بود و حرکاتم را دنبال می کرد. یکی از ستونهای زیر چانه اش را برداشت و حالا دیگر وزن سرش روی دستش نبود و اندازه دهانش به حالت اول برگشت. اینبار با همان یک ستون باقی مانده وانمود کرد زیر گلویش را می خاراند. ته قهوه ام را سر کشیدم و بلند شدم. وقتی پاکت سیگار و عینک آفتابی ام را که از روی میز بر می داشتم پرسید: کجا؟

نگاهی به صورتش انداختم که پر از غافلگیری بود.

من می رم

کجا؟ چت شد یهو؟

حرفم تموم شده

یعنی چی؟! بیا بشین دوباره بگو ببینم چی میگی...

دوباره بگم چی میگم؟!

آره مشکل تو چیه؟ یه ساعت حرف میزنی بعد یهو بلند میشی می خوای بری!

کف هر دوستش را بهم زد و خودش را جابجا کرد. نفس عمیقی کشید و گفت: باشه قبول...من یه کم حواسم پرت بود.

پرسیدم: مشکلت چیه؟

من مشکلی ندارم...

موبایلش را که روی میز بود نگاه کرد. انگار اس ام اس می خواند. همانطور که به موبایل ور می رفت گفت:  پسر خوب...دیگه بد اخلاق نباش...

و بعد چیزی تایپ کرد و موبایل را دوباره روی میز گذاشت.

پیشخدمت را صدا کردم و چای سفارش دادم. گفت که یکی هم برای او بیاورد. حواسش سر جایش آمده بود و ترجیح می داد نقش بذله گو و شوخ طبع را بازی کند برای همین کمی قیافه اش را کج و کوله کردو خندید. هر وقت می خندد، خنده اش صدا ندارد در عوض یه ردیف سی دوتایی از دندانهای سفید و مرتب را نشانت می دهد که آن اوایل برایم جذاب بود  اما کم کم  حس کردم عمدی در این طرز خندیدن وجود دارد که قضیه را لوس میکند.

گفت: حالا حرف بزن

جواب اس ام اس ی که فرستاده بود آمد. این را وقتی فهمیدم که نور صفحه موبایلش روشن شد. و متوجه شدم دفعه ی قبل موبایل را برعکس روی میز گذاشته بود. سعی کرد با بی تفاوتی اس ام اس را بخواند و سریع به گفتگو برگردد اما انگار متن طولانی بود چون چشمهایش از موبایل به سختی کنده شد. سیگاری روشن کردم و مدام خاک سیگاری که هنوز وجود نداشت را در زیر سیگاری می تکاندم.

چای را آورد و روی میز گذاشت. اشاره کردم فنجانهای خالی را ببرد. آمدن پیش خدمت مکثی بین ما انداخت و باعث شد هردو موقعیت خودمان را ارزیابی کنیم.

گفت : اونور فوت کن

چی؟

دود سیگارتو تو صورتم نده

به چشمهایش زل زدم و اینبار دود سیگارم را با کج کردن لبهایم به پهلو فوت کردم . اینکار خنده اش انداخت و من هنوز به چشمهایش نگاه می کردم.

پرسیدم: مشکل چیه؟

مشکل؟

با کسی آشنا شدی؟

با کسی؟

محض رضای خدا اینقدر سوال منو تکرار نکن.

نمی فهمم چی میگی

با پسر تازه ای آشنا شدی؟

دیوونه

موبایلتو ببینم

گوشی را از روی میز برداشت و جلوی صورتم نگه داشت

از دستش گرفتم و سعی کردم وارد باکس اس ام اس هایش بشوم

خجالت بکش

لیست اس ام اس های دریافتی را نگاه کردم و تکرار شماره ای بود که با نام ذخیره نشده بود

یکی را باز کردم که نوشته بود : «عاشق خندیدنتم». به قسمت اس ام اس های ارسالی رفتم که آخرینش آیکون بوسیدن بود. دکمه ی قرمز رنگ را زدم و عکس بک گراند موبایلش ظاهر شد. عکس دونفره مان بود که چند ماه پیش در جشن تولد خواهرش انداخته بودیم. دستش را دور گردنم انداخته بود و همه ی دندانهایش را به دوربین نشان می داد و من مصنوعی ترین خنده ی جهان را روی لبم پرچ کرده بودم.

موبایل را روی میز انداختم و به چای لب زدم. متوجه سیگارمشدم که در لبه ی زیر سیگاری به خاکستر تبدیل شد بود.

گفت: حالا چی؟

چرا به من نگفتی؟

چیو؟

اینکه با یه نفر دیگه رو هم ریختی

خجالت بکش...این  لاله ست

لاله ترکیه ست

کمی مضطرب بود اما ادامه داد: چه ربطی داره...ایرانسلشه...بیا خودت زنگ بزن.

من باید برم بیرون

باشه بریم

تنها

تورو خدا مسخره بازیو شروع نکن...

کف دستم را برای اینکه ادامه ندهد جلوی صورتش گرفتم و از کافه بیرون زدم.

تقریبا دستم لرزش مختصری داشت. این را وقتی فهمیدم که داشتم عینک آفتابی را روی چشمم می گذاشتم. بیرون، آفتاب نبود. به آسمان نگاه نکردم اما می دانستم تکه ابری گذرا جلوی خورشید را گرفته. چون  در مدتی که توی کافه نشسته بودم آفتاب خیابان از پنجره ی کافه، روی کمرم افتاده بود. هنوز جلوی کافه ایستاده بودم و خیابان را نگاه می کردم. کمی دور تر از من، آنطرف خیابان، دستگاه خودپرداز بانک بود که چند نفری جلوی دستگاه صف بسته بودند. کمی آنطرفتر مغازه ی میوه فروشی نسبتا بزرگی بود که صاحب میوه فروشی از وانت بدترکیبی بار سبز رنگ وانت و گلوله های سرخ  تُربچه که شاید بخاطر خیس بودنشان برق می زدند را خالی می کرد. می شد از این طرف خیابان هم بوی سبزیهای تازه و حتی بوی زمین گل آلودی که سبزیکار با چکمه روی آن راه می رفته، خم می شده و تربچه ها را از خاک بیرون می کشیده را حس کرد. پشت سرم صدای زنگوله ی در کافه آمد. وقتی برگشتم زن و مرد میانسالی از کافه بیرون آمدند.  هر دو درحالی که ماجرای خنده داری را برای هم تعریف می کردند امتداد پیاده رو را قدم زدند. دور که شدند صدای قهقهه  مرد از ته خیابان آمد و زن را دیدم که ریسه می رفت و به بازوی مرد مشت می زد.

خیابان خلوت بود، برای همین صدای جیغ کوتاه بچه ای که آنطرف خیابان داخل کالسکه بی تابی می کرد چند بار در سکوت خیابان تکرار شد. مادرش که شال سبز روی سرش انداخته بود کنار کالسکه زانو زد و به بچه چیزهایی می گفت که از این طرف خیابان نمی توانستم بشنوم.  دستش را داخل کالسکه برده بود و شاید صورت بچه را نوازش می کرد. درب صورتی رنگ خانه ای خیلی آرام باز شد. و از تاریکی درون خانه میله های براق فلزی بیرون آمد و آرام آرام حجم خموده ای را به دنبال خودش بیرون کشید.  پیرزن چروکیده ای که آهسته واکر را هل می داد...انگار جایی و چیزی را به غیر از واکری که در دست داشت نمی دید. مانتو قهوه ای رنگ بلندی که دو انگشت مانده بود به زمین سائیده شود تنش بود. آستینهای مانتو را تا روی آرنج تا زده بود و پوست شل و ساعد دستش مثل پوست زیر گلوی گاو، آویزان بود و تاب می خورد. روسری کوچک خردلی رنگ، عبور خفیفی از بین موهای انبوه فِر دارش داشت. موهایی که نیمی از آن با حنا رنگ شده بود و نیم دیگر سپید چرک مرده دیده می شد. آنقدر نهیف و سست حرکت می کرد که فکر کردم هرگز به انتهای خیابان نخواهد رسید. مرد میانسالی که تازه پولش را از دستگاه خود پرداز گرفته بود چند قدم آنطرف تر به رسیدی که از دستگاه گرفته بود زل زده بود. هنوز پول در دستهایش بود. کارت لای انگشتهایش و رسید در دست دیگرش. قد کوتاهی داشت و بخاطر خم کردن سرش برای دیدن رسید پول، می توانستم فرق سرش را ببینم. موهای تنکی داشت و در آستانه ی تاس شدن. شانه های تکیده اش مرا به این فکر انداخت شاید کارمند باشد. کارمندی که باقی مانده ی پول در حسابش حیاتی تر از هر چیز دیگر در زندگی اش است. و شکمی که حاصل پشت میز نشستن های زیاد و خوردن ناهاری که برنج شفته ی باقی مانده از شب گذشته است و زنش هر روز قبل از شام، در ظرف فلزی میزیزد و در یخچال می گذارد تا همسرش هر صبح زود ظرف را در کیف بگذارد.

 صاحب میوه فروشی با راننده ی وانت سبزی حرف می زد و دستهایش در هوا می چرخید و خطهای فرضی می کشید. راننده وانت، مرد لاغری بود که لباس گشادی تنش بود. کمر بند چرم باریکش را آنقدر محکم بسته بود که می شد معذب بودن نفس کشیدنش را حس کرد. در جیب روی سینه ی پیراهنش پاکت سیگاری گذاشته بود که آنقسمت پیراهن را به پایین می کشید. شبیه کیسه ای که در آن چیز سنگینی انداخته باشند. شاید همراه سیگار، مدارک وانت فرتوت و قدیمی اش هم در جیب پیراهنش بود. در دست دیگرش که من نمی دیدم سیگاری بود که با کام گرفتن، متوجهش شدم. وقتی سیگار را می مکید رگهای کردن باریکش بیرون می زد و حتی می توانستم تا حدودی برجستگی گلویش، همان برجستگی هایی که در گلوی آدمهای لاغر بالا و پایین می رود را ببینم.

من حالا می توانم خیابان را، نه به شکل واضح، بفهمم. داغی آسفالت و درد هولناکی که در تمام تنم پیچده. روی زمین، کمی سبزی ریخته و چند تا تربچه قرمز که حالا بیشتر برق می زنند. صداها را نمی توانم خوب تشخیص بدهم آدمهایی که دور من حلقه زده اند و هر کدام چیزی می گویند. صورتم روی آسفالت است و حس میکنم خط گرمی از سرم روی زمین می ریزد. مرد لاغر از وانت پیاده شده و فریاد می کشد. می توانم رگهای گردنش را ببینم و پاکت سیگاری که تا نیمه از جیبش بیرون آمده. دلم برایش می سوزد. مادر بچه ی توی کالسکه گریه می کند. مرد کارمند خم شده روی من. صدایش را نمی شنوم. زیر چشمهایش گود رفته. حتما کارمند است. میوه فروش دستکشهای سبز بزرگی دارد. اول سرم را از کنار سپر وانت کنار می کشد و بعد پاهایم را تکان می دهد که با اینکار دردم زیادتر می شود. نای فریاد زدن ندارم. انگار فکم به آرواره ام چسبیده. صدای زنگوله ی در کافه مثل ناقوس کلیسا در سرم می پیچد و حالا تو کنارم نشسته ای. خودت را بی مبالات روی زمین انداخته ای. چشمهایت هوشیار است. و چقدر وقتی دستت زیر چانه ات نیست زیباتری. نمی فهمم چه می گویی و لی دستهایت را حس میکنم که روی صورتم می کشی.  مادر بچه، از زمین بلندت می کند  اما باز خودت را کنارم می اندازی. روسری ات از سرت افتاده و ناله می کنی. هیچ وقت تو را اینطور ندیده بودم. صورتت را نزدیکم میکنی حالا از لبهایت می فهمم. اسمم را صدا می زنی و حالم را می پرسی. آخرین رمقی که برایم مانده را جمع میکنم. کمی فکم را باز میکنم و فقط می توانم بگویم «اوهوم». آنهم همراه با حجم داغی که از دهانم بیرون می ریزد.  دلم می خواست برایت توضیح می دادم که پیرزن زمین خورد و وقتی وسط خیابان دویدم اینطور شد. نباید خودت را بابت چیزی سرزنش کنی. حالا تکه ابر خودش را کنار کشیده.  نور خورشید چشمهایم را می زند و تو را نمی بینم.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1391ساعت 19:57 توسط کافه چی |

این پست، بدور از هرگونه واژه بازی و ساخت موقعیت های مختلف، جدا از هر گونه خلق طنز و خنده و با برائت از هر ادعای فیلسوفانه و شعاری، توسط کسی که هیچ ادعا و غرضی در هیچ زمینه ای ندارد و به شما به چشم دوست نگاه میکند چون معتقد است اگر آدمهایی دور هم جمع بشوند حتما نقاط مشترکی دارند که همین نقاط مشترک آنها را کم کم به یک اندیشه واحد متعالی خواهد رساند، نوعی فراخوان برای لحظاتی تامل و تفکر است. شاید ساعتهای زیادی در زندگی مان فکرهای مهمی کرده باشیم اما اینبار می خواهم به دعوت من، برای لحظاتی حتی کوتاه به این سولات بی اهمیت فکر کنید و همگی نتیجه هایمان را روی هم بگذاریم تا ببینیم به نقطه ی مشترکی خواهیم رسید یا نه. بدون شک برای ما که در زندگی به چیزهای مهم زیادی فکر کرده ایم این سولات پاسخهای ساده ای خواهند داشت. البته امیدوارم.

تابحال شده تحت تاثیر شهوت، حرفهایی بزنید و یا رفتاری انجام بدهید که فردای آنروز از به یاد آوردنشان خجالت بکشید و نوعی پشیمانی شرم آوری گریبانتان را بگیرد؟ یا شاید آدمهایی را دیده اید که علی رغم وجهه ی متین و متشخص اجتماعی در اثر مصرف الکل رفتاری نامتعادل و گاها زننده و شرم آوری از خودشان نشان داده اند. این تجربه که رد خور ندارد برای همه مان پیش آمده که در لحظه ای آنقدر از کسی یا چیزی عصبانی هستیم که فکرهای کاملا فانتزی و غیر واقع خشنی در سرمان شکل می گیرد و درنهایت ممکن است حرفهایی بزنیم یا رفتاری بکنیم که بعد از فروکش کردن خشم، باورمان نشود این فکرها و رفتارها از ما سر زده.

سوال اینجاست که برای نمونه، در مثال شهوت، چه عاملی باعث می شود ما پشیمان بشویم؟ قاعدتا خواهید گفت تمام شدن حس شهوت. و باز هم در جواب سوالی که می پرسد چه عاملی باعث شد از خود بی خود بشویم و رفتاری شهوانی نشان بدهیم خواهید گفت حضور حس شهوت. نتیجه می گیریم بودن یا نبودن یک عامل می تواند از ما دو موجود جداگانه با جهانبینی و اندیشه ای جداگانه بسازد. با حضور حس شهوت تمام دنیا را شهوانی میبینم و طبق قوانین دنیای شهوانی، شهوانی رفتار میکنیم. با حضور عامل خشم، به یک جانی بالفطره تبدیل می شویم و با عامل الکل به یک دلقک دیوانه. اما آیا این عوامل محرک دائمی هستند؟ اصلا همین دائمی نبودنشان است که ما می توانیم تشخیص بدهیم به دو موجود متفاوت تبدیل شده بودیم. وگرنه وقتی تحت تاثیر شهوت هستیم که در آن لحظه ابدا فکر نمیکنیم رفتاری غیر معمول داریم. اتفاقا در نظرمان حرفها و رفتارمان لذتبخش و هیجان انگیز هم جلوه میکند. همینطور انسان مست فراموش میکند در زمان هوشیاری یک جنتلمن و یا انسان عقلانی تمام عیار است. درهمان لحظات مستی هم هنوز فکر میکند اعمالش بر اساس منطق و عقل و خرد است در حالی که یک ناظر بیرونی رفتاری دلقک مابانه را تماشا میکند.

و اما سوال اصلی این است که چکسی می تواند این مسئله را تضمین کند که عاملی با ماندگاری طولانی مدت، همه ی مارا مسخ نکرده باشد؟ یعنی در حال حاضر همه ی مردم شهر علی رغم اینکه فکر میکنند رفتار و اعمال و تفکرشان معمولی و درست است، تحت تاثیر یک عامل با ماندگاری طولانی مدت هستند. قانونی وجود ندارد عواملِ از خود بی خود کننده، زمان ماندگاری کوتاهی داشته باشند. ممکن است ویروسی سالها کسی را مبتلا کند. یا همین دیوانه های تیمارستانهای خودمان را نگاه کنید. فکر میکنید می دانند که دیوانه اند؟ تحت یک عامل بیماری، سالهاست که بستری هستند. شاید بد نباشد سوال را در ابعاد بزرگتری مطرح کنیم. مثلا در ابعاد جهانی! رفتار آدمها را در طی دهه های مختلف و قرون مختلف رصد کنیم و ببنیم چیزی دستگیرمان می شود؟ من به ظهور مدرنیته و پست مدرنیسم و واژه های مضحک عده ای که فکر می کنند برفراز قله های روشنگری نشسته اند و مردم را رصد می کنند کاری ندارم. من از یک عامل مسخ کننده ی واقعی، درست به واقعی بودن حس شهوت و خشم حرف می زنم.

آیا کسی می تواند ادعا کند با زیر رو کردن تمام جزئیات رفتارش و کند کاو آنها به این نتیجه رسیده همه ی ما مسخ شده ی یک عامل مجهول هستیم؟ یا اینکه از همین راه بگوید اساسا مسخ شدگی دسته جمعی ما مزخرف تمام عیار است؟ اصلا تفکرات جهانی را فراموش کنیم. بگویید کسی وجود دارد که در طی ۲۴ ساعت کاملا متوجه باشد که همین عوامل کوتاه مدت مثل خشم و شهوت و غیره هر لحظه از اون یک موجود متفاوت نساخته اند؟

دوست دارم شما هم در این فراخوان تفکر شرکت کنید و نتایج را با هم بررسی کنیم. مطمئنم پیدا کردن مثالهای روزمره پاسخهای مارا قابل فهم تر خواهد کرد. کسی چه می داند شاید یکنفر از شما توانست مسخ شدگی را اثبات کند و دیگران را با چک و لگد هوشیار کند!

بعد نوشت:

چیزی که از کامنتهای شما یاد گرفتم و همینطور بخشی از آموخته های خودم را به شکل این ضمیمه ی طولانی در آوردم و سعی کردم به ساده ترین شکل ممکن بنویسم که کامنتی مبنی بر نفهمیدن نداشته باشم. کاملا واضح و بدیهی است که این حرفهایی که نوشتم کاملا برداشت شخصی ست و صد البته ممکن است درست نباشد. قصه را تمام نکردم و اگر مورد پسند بود در آینده بخش دوم گفتگو را خواهم نوشت. و البته این بستگی به بازخورد و میزان جذابیت موضوع دارد که خودم فکر نمیکنم مقبول باشد. چون این قبیل بحثها همیشه خسته کننده و زودگذر جلوه می کنند. کلیک کنید

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 1:37 توسط کافه چی |

نزدیک تپه های شیان کنار بزرگراه، چشم می چرخاندم. شنیده بودم کنار بزرگراه می نشینند و چوبدستی هم دارند. نیم ساعتی را چرخ زدم تا عاقبت یکنفر را دیدم که با کلاه شاپوی حصیری  کنار جدول نشسته بود و چوبدستی اش را تکان می داد...بالا... پایین...بالا...پایین...عینک آفتابی، از آنها که نیو در فیلم ماتریکس به چشم می زد داشت و با پوست آفتاب سوخته اش من را به یاد داگلاس پدر در فیلم غرب وحشی می انداخت وقتی که خاک و خولی و پوست پوست شده از یک گاوچرانی طولانی به مزرعه برمی گشت. کنارش آهسته  ترمز کردم. شیشه را آرام پایین دادم. متوجه من که شد، چوب دستی را ثابت نگه داشت. کمی عینکش را پایین داد و از بالای عینک به من نگاه کرد. سرم را با نگرانی طرفش کشیدم و با جدیت آمیخته به تردید گفتم : گوسفند.

با انگشت اشاره عینکش را بالا داد و گفت:  گوسفند.

***

حالا کنار دست من نشسته بود و مسیر را به من نشان می داد. پیچ و خم و کوچه پس کوچه هایی که پایان نداشت و من تمام مدت سعی می کردم مسیر را درحافظه ام بسپارم تا موقع برگشت گم و گور نشوم. سربالایی تندی را رفتیم و تقریبا حواشی جنگل شیان بودیم که گفت : بپیچ توی فرعی. راه خاکی پرچاله چوله ای بود که مارپیچ از بین درختهای تنک می گذشت. لباسش بوی پشکل تازه می داد و این مسئله اطمینان من را از گوسفند فروش بودنش بیشتر می کرد تا فکر اینکه، نکند آدمکشی، دزدی چیزی باشد از سرم بیافتد. چوب دستی اش را به شکل ناشیانه ای منبت کاری کرده بود. شاید ساعتهای بی کاری اش وقتی کنار اتوبان منتظر خریدار گوسفند می نشیند از این جور سرگرمی های هنری دارد. زیر چشمی به چوبدستی نگاه می کردم. برای از پا درآوردن آدمی در ابعاد من کافی بود.

پرسیدم: گوسفندات کجان پس؟

دوباره عینکش را پایین داد و از بالای عینک نگاهم کرد. فهمیدم  از این کار خوشش می آید مخصوصا وقتی با حالت خاصی عینک را دوباره به صورتش می چسباند. یکجور امضای هنری یا ژست سینمایی برای رفتارش بود.

باید زیاد باشن نه؟

ها؟

گوسفنداتو میگم...زیادن؟

یکهو دو دستی کوبید روی داشبورد ماشین که منم با هر دوپا ترمز را فشار دادم. خاک زیادی بلند شد و چون شیشه ها پایین بود دیگر چیزی ندیدم. فکر کردم به آدمی چیزی زده ام. تقریبا نفسم بند آمده بود که کم کم گرد و خاک خوابید. نفهمیدم چه موقع بیرون رفته بود. حالا جلوی ماشین ایستاده بود و چوبدستی اش را پشت گردنش انداخته بود و مثل مراد بیک هر دو دستش را به آن قلاب کرده بود.

بیو

چی؟

بیو بیرون

چرا؟

گوسفند

آهان... گوسفند

پیاده شدم و اطراف را نگاه کردم. کمی آنطرفتر یک گاراژ متروکه بود که درب بزرگ زنگ زده ای داشت. ساق پاهای سگی را می دیدم که داخل گاراژ پشت در قدم می زد و مدام پارس می کرد.

اونجان؟ ...گوسفندات؟

هاه؟

گوسفندات اون تو هستن؟

په نه چی؟ اون توان دیگه؟ مگه گوسفند نمی خوای؟

آره بابا گوسفند می خوام

پَ بیو

و خودش جلو جلو حرکت کرد. چند قدم مانده بود به درب بزرگ برسد خیلی فرز و چالاک خودش را روی زمین انداخت و میله ی پایین در را بالا کشید و در باز شد.

خدای من. این زشت ترین سگی بود که به عمرم دیده بودم. تقریبا سوراخهای  دماغش کنار چشمهایش  قرار داشت و با هر بار پارس کردن کلی کف و تف از دهانش بیرون می پاشید. یکجور رنگ خاکستری چرکی داشت که نفهمیدم بخاطر کثیف بودنش چرک به نظر می رسد یا نژاد مزخرف حرامزاده اش این رنگی بود. روی دو پای عقبش بلند شد و هر دو دست بد ترکیبش را روی شکم داگلاس پدر گذاشت.

جولی...ای ول ...جولی...دمت گرم...

بدون هیچ تردیدی اسم "جولی" برای آن هیولای فرانکشتاین یک ننگ بزرگ و بی احترامی عظیمی برای همه ی جولی های دلفریب و دوست داشتنی دنیا محسوب می شد.

خودم را به هر جان کندنی بود از کنار سگ عبور دادم. تمام مدت زل زده بود به چشمهایم و از خودش صداهای ناجوری در می آورد. به ته گاراژ که رسیدیم عده ای را دیدم که با لباسهای خونی و چاقوهای تیز، پیکر گوسفندهای ذبح شده را از سقف آویخته بودند و سلاخی می کردند. بلند سلام کردم اما حتی یکی از آنها هم برنگشت نگاهم کند. ضد حیوانی ترین تصویری بود که در زندگی ام به شکل مستند و زنده می دیدم. روی کف پوش سپید رنگ، خون جریان داشت. همه جا خون بود. دیوارها و لباسهایشان. حتی روی صورتهایشان هم قطره های خون چکیده بود.

اَ ایی ور...

چی؟

اَ این ور بیو...

دنبالش راه افتادم تا به ورودی یک زیر زمین رسیدیم. سرش را خم کرد، داخل رفت و در تاریکی گم شد. کمی تردید کردم و به اطراف نگاه کردم. سلاخ ها هنوز سلاخی می کردند و گربه ها از دور به دست سلاخها نگاه می کردند و منتظر آشغال گوشتی چیزی بودند که مثل دله ها بدزدند و بروند یه گوشه سق بزنند.

گوسفند... گوسفند

گوسفند... آره الان میام

به محض ورود، هاله ای از بوی پشکل به صورتم خورد و ریه هایم پر از هوای گوسفندی شد. بدون هیچ تردیدی آنجا زندان آشویتز گوسفندها بود. یعنی پر ازدحام ترین تجمع گوسفندی دنیا. همه در هم لولیده بودند. حتی حق بره ها هم رعایت نشده بود و مدام لگد می شدند. به هیچ عنوان نشانی از احساسات گوسفند دوستانه در آن محیط وجود نداشت. هنوز عینکش به چشمش بود. با چوبدستی اش به طرف گوسفندها اشاره کرد و گفت: گوسفند.

بله میبینم.

کدومشومی خوای ؟

هوم؟

کدومو می خوای؟

چالش برانگیز ترین سوالی بود که کسی می توانست از من بپرسد. حس مسئول تیرباران زندانیان آشویتز را داشتم. به دستور من یکی از این بی نواها باید بدست سلاخ کشته می شد. در موقعیت بغرنجی گرفتار شده بودم. کمی به آنها نگاه کردم. چشمهای لعنتیشان همیشه خدا خیس است. انگار قبل از اینکه پیششان بروی یک دل سیر گریه کرده اند.

زودباش...

اومممم...خب من یه گوسفند خوب می خوام دیگه!

خوبن دیگه پس نه چی ان؟

آره خوبن ...خب...اون...نه نه ...اون یکی...نه...

بزرگ یا کوچیک؟

نه بزرگ نه کوچیک

نر یا ماده؟

نر باشه...به بلوغ رسیده باشه...زن نباشه ها

هااااااااااا ها ها ها...زن چیه؟...گوسفنده

آره همون ... منظورم گوسفند ماده ست

اون خوبه؟

کدوم؟

اون؟

نمی بینم.

تقریبا شیرجه زد و گردن یکی از گوسفندها را گرفت

ولش کن...خفه ش کردی

نه خفه نمیشه مهندسبازی در نیار

مهندس بازی چیه ! داری خفه ش میکنی زبون بسته رو

خوبه؟

چی خوبه؟

 گوسفنده

آره گوسفنده ...میبینم...ولش کن بذار حرف می زنیم انتخاب میکنیم...

در میره

کجارو داره بره؟!

گم میشه

نمیشه من حواسم هست

و گوسفند بی نوا را ول کرد که انگار خودم نفس راحتی کشیدم.

نیم ساعت گذشته بود. آنجا گوشه طویله پایش را تکیه داده بود به دیوار و داشت از بالای عینک من را نگاه می کرد. من هم دستم را پشتم زده بودم و دنبال گوسفندی بودم که نر باشد، نه کوچک باشد نه بزرگ، چشمهایش خیس نباشد که وقتی نگاهت به چشمش افتاد غم دنیا بیاید سنگینی کند بالای سینه ات و خداراچه دیدی یکهو خودت هم زار زار بزنی زیر گریه...

گرمه

چی؟

گرمه

حواسمو پرت نکن دارم انتخاب میکنم

اون سیاهه خوبه... ببین مردانگیشو...حسابی مرده ها...همو خوبه ها

هوم؟ نه مگه نمی بینی چقدر خسته ست.

سر جدت  گرمه

حالا میبینی  اینا چی میکشن تو این گرما؟

اینا حیوانه...نافهمه

از تو بهتر می فهمن...چرا اونجوری گردنشو گرفته بودی؟ خجالت نمیکشی؟ با اون عینک دودی ت...ورش دار از چشمت تو این تاریکی...

مهندس...جان هر کی دوس داری ...

قسم نده...

خو اگه نمی خوای اذیتمان نکن...

می خوام...اینقدر حرف نزن... الان یکی انتخاب می کنم برو بکشش راحت بشی...

چهل و پنج دقیقه بود که آن پایین بین جماعت گوسفندها بودیم و تقریبا داگلاس پدر داشت از پا می افتاد. سرم را که چرخاندم یکی از سلاخها که شلوار زندان دوزش را تا زیر گردنش بالا کشیده بود و چاقوی دسته زردش را لای کش شلوار فرو کرده بود داخل آمد.

چه میکنید؟

نمیگه کدومو می خواد

چه می خواد؟

میگه نر باشه متوسط باشه

خو...او که خوبه

هجوم برد و یکی از گوسفندها را زیر بغلش زد و بیرون رفت. من که خشکم زده بود به داگلاس پدر نگاه کردم که عینکش را به صورتش چسباند و با خوشحالی بیرون دوید.

به حیاط گاراژ که رسیدم نور چشمهایم را زد و هنوز گیج از بوی پشکل بودم. حالم که سرجایش آمد داگلاس پدر را دیدم که بین سلاخها قدم می زند. به طرف آنها دویدم و هنوز چند قدم مانده بود که برسم، کله ی خون آلود گوسفندم را دیدم که روی زمین افتاده بود و سلاخ داشت آماده می شد پوستش را بکند. بی معرفت چشمهایش خیس ترین چشم گوسفندیه دنیا بود. برای دقایقی از انسان بودن خودم پشیمان شدم و میل عجیبی داشتم که کاش جای یکی از این گربه های دله دزد نره گدا بودم و تمام عمرم آشغال گوشت سق می زدم بدون آنکه بفهمم چه می خورم.

پشت رل، بیرون گاراژ، منتظر بودم و سیگار دود می کردم... یک گوسفند بود. من آمدم. یک گوسفند نبود.

کسی چه می داند گوسفند بودن چگونه است. شاید از من هم بهتر حالیشان بشود. شاید بفهمد. شاید التماس کند که سرش را نبرند.

***

غروب در خانه نشسته ام و تکه های جگر را به دندان می کشم. زیر زبانم له می شوند و لذت می برم. همگی جگر می خوریم و می خندیم.  چقدر خوب است عشق و حال و دور هم بودن و جگر به رگ زدن...

مضاف:

از آنجا که هیچگونه تعصب به دور از عقلانیت ندارم و همه پدیده ها را با نگاهی به دور از انصاف نگاه نمیکنم، اینبار باید بگویم حتی در یکی از فعالیتهای مضحک بشریت، یعنی فوتبال، جذابیتهایی نهفته است که گاهی باید مدت کوتاهی دل به آن سپرد و در این رودخانه ی بی عمق، برای ساعاتی شناور شد و خود را به دست جریان پر شتاب و پر پیچ و خم آن داد. طی رصدهایم از این دوره ی مسابقات و تعقیب بازیها فهمیدم فوتبال ورزشی است که قوانین و مناسکی کاملا منحصر به فرد دارد و در هیچکدام از طبقه بندی های ورزشی نمی گنجد. عاملی جادویی در رگهای این ورزش جریان دارد که بر دو پایه استوار است. اولین آن، روح زندگی و دومین آن عنصر غافلگیری است. این دو عامل، از این ورزش محبوب که از هر دو طیف خاص و عام طرفدار دارد دنیایی اسراری ساخته که با ورود به آن در هزار تویی اسیر خواهی شد که شاید تا ابدیت راه خروج را پیدا نکنی.

با آنکه بازی تیم قدرتمند اسپانیا منجر به نتایجی خوب شد اما باید بگویم برای من فینال این دوره از مسابقات بین دو تیم آلمان و ایتالیا برگزار شد و جام خیالی ام را در همان مسابقه به ایتالیا تقدیم کردم. اسپانیا قدرتمند است اما از دنیای فوتبال حقیقی فاصله دارد. به روح وحشی و خلاقانه ی فوتبال توهین میکند و روباتهایی در زمین بازی میکنند که اگر کیتهای برنامه ریزی شده را از پشت گردنشان بیرون بیاوری قادر به حرکت نیستند. پاس دادن فوتبال نیست. با این پاسهای فوتسالی، دست آخر به ابرپاسورهایی مبدل خواهند شد که حوصله مخاطب پرهیجان فوتبال را سر می برند. ایتالیا در این مسابقات نشان داد فوتبال یعنی زندگی، هیجان، اشک، اشتباه و پیروزی. بالوتلی نشان داد که می توان فوتبال را که خشن ترین ورزش است با طنز در آمیخت و بعد از زدن گل، فیگور قهرمانان پرورش اندام را جلوی داوری که کارت زرد کشیده گرفت. پیرلو در ایتالیا ثابت کرد می شود با یک ضربه چیپ در حساس ترین لحظات، کپسولی از انرژی و امید را در رگهای تیم صد در صد شکست خورده تزریق کرد و ماجرا را به هندی ترین وجه ممکن تغییر داد. بوفون ثابت کرد هر تیم به پدری معنوی نیاز دارد که می تواند فقط با حضورش مثل نخ تسبیح تمام مهره های پراکنده را متحد کند و مربی تیم ایتالیا ثابت کرد می شود با ساختار شکنی و غریزی عمل کردن، عجیبترین تعویض ها را در بحرانی ترین شرایط انجام داد و از هجوم مطبوعات نترسید و نتیجه گرفت. ایتالیا برای ما قصه تعریف کرد. مثل قصه هایی که شخصیت اول آن یک انسان بدشانس است که طی اتفاقاتی ناخواسته وارد ماجراهایی پر فراز و نشیب می شود و دست آخر به قهرمانی تبدیل می شود که اگر چه در مبارزه ی نهایی شکست می خورد اما تمام مخاطبین قصه با او همدلی کرده اند و شکستش را پیروزی می بینند. ایتالیا امشب مقابل قدرت حال حاضر فوتبال جهان که پر از ستاره و به تعبیر من هنرمند است باخت، اما به طرفداران فوتبال ثابت کرد هنوز هم می شود از فوتبال هجومی و خلاقانه لذت برد و هنوز هم می شود فوتبال را به زندگی، با تمام غافلگیری هایش، تشبیه کرد. 

+ نوشته شده در جمعه دوم تیر 1391ساعت 20:40 توسط کافه چی |

مطالب قدیمی‌تر