X
تبلیغات
کافه کافکا


گفتم: من حوصله ندارما

گفت: باشه.

و رفت خانه پدرش!

پدرسگ متوجه نبود که آدم همان اولش به همین راحتی نمی گذارد برود. وقتی کسی می گوید حوصله ندارم، خب فقط یکی از احتمالاتش این می شود که واقعا حوصله ندارد. یک عالمه علت دیگر هم می تواند داشته باشد...خب، حوصله ندارم یعنی عشقم می کشد یه کم اصرار کنی. من برای تولدت یکی از آن کیفهای چرمی کوچک خریده بودم که فقط جای موبایل و پول و چیزهای کوچک دارد و روی شانه می اندازند و خیلی به آدم می آید. گذاشته بودم روز تولدت بدهم به این دخترکهای با سلیقه ای که در شهر کتابها هدیه ها را کادو می کنند و چیزمیزهای قشنگ را روی کادو می چسبانند، یک کادوی درست و حسابی بکنند و رویش بنویسند...بنویسند...آآآآ...حالا فعلا تصمیم نگرفته بودم چه بنویسند. اصلا چه اهمیتی دارد چه بنویسند. الان من این کیف چرم را باید چکار بکنم گوساله عوضی؟...

همان بهتر که رفتی. اصلا عشقم می کشد کیفی که برایت خریده ام را بدهم به سرور خانوم زن همسایه طبقه پایین که صبحهای زود وقتی می رود توی صف سبزی، جلوی زنها دست کند از داخل همچین کیف خوشگلی پول در بیاورد بدهد به این یارو قرمساق سبزی فروشه ی میوه تره بار. شایدم همینجوری دلم خواست دادم به یکی از این دختر رنگیا که از زیر پنجره رد می شوند. آنها هم داخلش را پر از لوازم آرایش و دو سه تا گوشی موبایل می کنند و هی اتو می زنند. وقتی هم راننده در حال دری وری گفتن است تا مقدمات ترتیب دادنش را مهیا کند، دست کند داخل کیفی به این خوشگلی، آینه و کرم پودر و این جور آت آشغالها را در بیاورد و هی خودش را برانداز کند تا ببیند قیافه ترکمونش برای خر شدن مناسب است یا نه.

حیف. بخدا حیف. حیفم می آید حرومش کنم. اینبار را بهت زنگ میزنم که برگردی. هه. فکر نکن من عقلم به این چیزها نمی رسد که نفهمم برای برگشتن همه دخترها لازم است آدم اصرار کند. بله. خیلی خوب هم از اینجور چیزها سر در می آورم. آدم باید یک جاهایی اصرار کند. زنگ میزنم و اصرار کردن را جوری یادت می دهم که خودت خجالت بکشی. کیف را هم می برم می دهم کادو کنند زودتر بهت می دهم. حالا برای تولدت هم یک فکری میکنم. طاقت نمی آورم تا تولدت صبر کنم باید زودتر ببینم کیف را می اندازی روی شانه ات. اصلا موقع خریدنش شانه تورا چند بار با جزئیات تصور کردم که ببینم این کیف به تو می خورد یا نه. خیالت راحت. تصور کردن من حرف ندارد. خیلی هم بهت می آید.

آدم تکلیفش را با تو نمی داند. یعنی من نمی فهمم چه مرگت است. نمی توانم پیش بینی ات کنم. یکجا که انتظار ندارم خودت را لوس می کنی می مالی به من. همه ش آدم فکر می کند با سیاست اینکارها را میکنی که بعدش حرف خودت را پیش ببری یا کاری میکنی ازت سوال و جواب نپرسم. توی این دوره زمانه که آدم هی از اینور و آنور چیزهای عجیب و غریب می شنود خب وهم برش می دارد. می گویند توی همین فیسبوک زن آدم را بلند می کنند چه برسد به این شهر گل گشاد. بخدا راست می گویم. همین آقای ضابطی می گفت از صاب کارش شنیده که زنش آخر شبها تا دم دمای صبح توی پذیرایی روی کاناپه دراز می کشد و با لب تاپ ور می رود. یکبار رفته دیده زنش توی فیسبوک با یک نره خر، از اینها که پرورش اندام کار می کنند روی هم ریخته. خودش رفته از نزدیک دیده حرفهای خیلی ناجور برای هم می نوشتند. صاب کار ضابطی هم همان فردا صبح سه طلاقش کرده. زنش هم میگویند چند ماه بعد هرپیس گرفته. هرپیس از این مرضهای جدید است که فلانشان جوش می زند و زخم می شود و هیچ دوا درمانی هم ندارد. میگن تا آخر عمر روی آدم می ماند. یعنی هی خوب میشود و هی عود میکند. اصلا یک چیزهایی آدم می شنود که بخدا حالش بد می شود. از اول امسال به جان دادش ات قسم می خورم که می دانم از جانت بیشتر دوسش داری خودم با چشم خودم دیدم همه از هم طلاق می گیرند. نمی دانم چه کرمی به فلان مردم افتاده این شکلی شده اند. جان جلال یک وقت تو از این بازیها نخوریها. بخدا کیف قرمز چرم که هیچ، همه زندگی ام را به پایت می ریزم. یک وقت کسی خرت نکند. من یک کمی می ترسم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 20:40 توسط کافه چی |

روی زمین، روی شکمم، دراز کشیده بودم و پوست پسته و تخمه ژاپنی گلپردارمی مکیدم و کتاب الفتوح از "ابو محمد احمد بن علی بن اعثم کوفی  الکندی"  را می خواندم و فقط با این کارمی توانستم احساس خوبی داشته باشم. خواهرزاده ام که آنطرف اتاق برای خودش بازی می کرد آمد روی کمرم نشست و گفت؛ برام شنگول منگول حبه انگور بکش. من هم یه مشت بز و گوسفند کشیدم و گفتم این خانواده بزبز قندیه. گفت چیراااا؟  البته منظورش این بود کدامشان شنگول، منگول و ایضا حبه انگور هستند. معمولا همه افعال پرسشی را با "چیرااا" حل و فصل میکند.  

با نوک مداد نشان دادم کی به کی است. اما قانع نشد و گفت باید نام گوسفندها را بنویسم. گفتم؛ عسلم، قربونت بره دایی، تو که هنوز بلد نیستی بخونی. گفت بلد است چون مدرسه موشها را دیده! بحث بی فایده بود برای همین من کتابی که در بالا اشاره کردم و حوصله تکرار کردنش را ندارم بستم و زیر گوسفندها اسمشان را نوشتم. کمی به نقاشی و اسمها نگاه کرد و به طرز با شکوهی گفت؛ حالا بنویس تق تق تق... اگر درو باز کردم منو نخوریاااااا...

الف آخر "نخوریا " را جوری کشید که تمام بی آلایشی های باقی مانده در دنیا را دوباره بیاد آوردم و به پاس این حال خوب، برایش قصه نوشتم. یعنی کل داستان بزبز قندی را با کلی تغییر و دست کاری و بدون خشونت های قورت دادن گوسفندان  و سزارین شکم گرگ و این جور فجایع نوشتم. حتی همه ی الف های  بخوریا، باز نکنیا، گول نخوریدا و غیره را حسابی امتداد دادم. وقتی نوشتنم تمام شد گفت؛ مسی ...و همانجا روی کمرم شاشید و رفت دوباره بازی کرد. این شد که مثل یک بذر تازه آبیاری شده میلی در من جوانه زد و دیدم بد نیست کمی چیز میز بنویسم. اما متاسفانه در این موقعیت روحی و فکری، وبلاگ نویسی برایم بیش از همیشه  بی خاصیت جلوه میکند و به آن بی میلم...یعنی این صدا همیشه در سرم است که این جور کارها هیچ اصالتی ندارند. به نظرم از این خرده سرگرمی های بی اهمیت گرفته تاااا آدمها و روابطشان و حتی چیزهایی که به چیزهای دیگر اعتبار می بخشند و به عنوان قاموس بشریت و مناسبات بشری نهادینه شده اند همه و همه، حبابهای رنگینی هستند که از محلول آب صابونی که دردست یک کودک شوخ است متولد می شوند و هر لحظه آبستن ترکیدن و محو شدنند. به هر حال این شر و ور ها را گفتم که بگویم چشمم آب نمی خورد بتوانم زود به زود چیزی بنویسم و بگذارم اینجا اما اجالتا اعلام زنده بودن میکنم برای همه کسانی که دو سه ماه در ایمیلم هر روز یادداشت می گذارند " کافه چی تو مُردی ؟ اعلام کن زنده ای..." یا پیغام می گذارید "بازمانده عزیز اگر کافه چی مرده است لطفا خبرش را به ایمیل من بفرستید".

و اما بعد؛

همین چند وقت پیش که از بام تهران بر می گشتم، خیابانهای ولنجک را گم کردم. از کنار یک خانه، یا بهتر است بگویم قصر بزرگی رد شدم که جلوی درب ورودی اش دو شیر سنگی بزرگ در حال نعره کشیدن بودند. ساکنین قصر را تصور کردم که هر روز از بین این دو شیر بزرگ عبور میکنند  و شیرهای غران، به حکم سنگی بودنشان محزون ترین شیرهایی به نظر می رسیدند که من دیده بودم. شاید بچه های کوچکی که برای میهمانی به قصر دعوت می شدند  روی پشتشان سوار می شدند و آنها مجبور بودند همچنان به نمایش صلابت و هیبتشان در موقعیتی که مناسبشان  نیست ادامه بدهند. برای شیرها که این موقعیت حقیر را تحمل می کردند دلم سوخت . خودشان خوب می دانستند که شیرنباید دربان کاخ باشد. یعنی می خواهم بگویم کار شیرهای سنگی تمام است اگر بخواهند جلوی کاخهای سنگی دندانهای بی خاصیتشان را به رهگذران نشان بدهند.  باید همت کنند و یک روز که ماه کامل است و همه جا در سکوت چسبناکی فرو رفته، حرکت کنند و بروند جایی که مناسب حال و روزشان باشد و نگران بازی میهمانان نباشند. بچه ها، روی نرده های ایوان هم می توانند سوار بشوند و همانقدر کیف کنند که بر پشت شیرهای سنگی سوارند...

ناخن انگشت اشاره دست چپم را می جوم. احتمالا با این کار سرگشتگی و ترسهای درونی ام را نشان می دهم. بین این همه جمعیت، همیشه هیچ اتفاقی نمی افتد. همه چیز تقریبا خیلی خالی می شود و هیچ چیزی خالی تر از یک فضای پر نیست. یکی از راه آمد و گفت سلام. گفتم تو کی هستی. گفت؛ من توام. گفتم خیلی عوضی هستی که داری از فراموشی من سوء استفاده میکنی. خندید و گفت نترس شوخی کردم من فقط یک گیلاسم. بعد به یک گیلاس تبدیل شد و بلافاصله ناپدید شد. جوری ناپدید شد که هیچ گیلاسی تا بحال اینطور ناپدید نشده بود. من هم یک تکه از ناخنم که نوک زبانم بود را آرام تف کردم بیرون. لاجرم یک تکه از من در فضای بی نهایت اتاق و پرزهای بیشمار فرش، گم شد.

آهی کشیدم و گفتم؛ که اینطور.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت 0:42 توسط کافه چی |

از سالن که بیرون زدم، چند نفری از سینمایی ها و تلوزیونی هایی که نه فقط به تئاتر بلکه شاید به تمام کائنات منگنه شده اند و ممکن است در هر اجتماعی که بویی از هنر و فرهنگ بلند می شود (حالا چه فرقی می کند خر داغ کرده اند یا بوی کباب است) رویت شوند را دیدم. مرتضی مانده بود تا رفیق قدیمی اش را ملاقات کند و بهش تبریک و خسته نباشید بگوید که تئاتری متفاوت را کارگردانی کرده. تئاتر خاص و متفاوتی که نامش یک جمله ی 11 کلمه ای (با صرف نظر از حروف اضافه) بود.

خانوم چیش قشنگو (چشم قشنگ به لهجه اطراف شیراز) که در فیلمهای فخیم زاده آنقدرتحت تاثیرقرار گرفته که بالاخره به ورژن مونث فخیم زاده تبدیل شد، به همراه خواهر زاده اش و یکی دیگر که نمی دانم که بود سه شخصیت نمایش بودند. مرتضی خوابید. من به فکر مثانه کوچکم بودم. آنها هم برای قماش تئاتر خاص فهم، بازی می کردند. وقتی خانوم چیش قشنگوبا صدایی که از استاد فخیم زاده آموخته، فریاد زد "کجاااااست" مرتضی از خواب پرید و بلند گفت: جلسه م (بی نوا خوابی مربوط به چکهای در شرف برگشت خوردن را می دید). بعد چند قلپ آب معدنی نوشید و دوباره خوابید. همه چیز خیلی خاص بود.

آخرهای نمایش بود که مرتضی بیدار شد یک نگاه به روی صحنه کرد و به من زل زد. من پق خندیدم. او هم. بعد که تمام شد به احترام چنین نمایشی تمام قد ایستادیم و کف زدیم. همگی خیلی خاص بودیم.

از سالن که بیرون زدم، از لابلای همان سینمایی ها و تلوزیونی ها رد شدم آمدم بیرون ساختمان تئاتر شهر. موی بلند، ناخن دراز شلوار گشاد و ذهن باز واه و واه و واه...هم قلقلی هم فلفلی هم دلبرای کاکلی...خیلی خاص بود.

رفتیم دم دکه مرتضی سیگار بخرد (من که نمی کشم). به مرتضی گفتم دیدی خانوم چیش قشنگو رفته بود زیر میز دراز کشیده بود مونولوگ می گفت؟ به نظرت استعاره ای از فریاد بشریت در اجتماع ماشینی نبود؟ پیرمرد سیگار فروش که حرفهای ما را می شنید سیگارها را به مرتضی داد، نگاهی به من انداخت و با لحنی که بی برو برگرد متعلق به خود جان وین بود گفت: شما روشنفکرا ریدید به مملکت. پیرمرد خرفت بی نظیری بود. دلم باز شد. حض کردم.

بعد رفتیم یکجا نشستیم تئاتر را مسخره کردیم. مسخره مان که تمام شد به شکل جدی همه چیز را نقد کردیم. من در ادامه گفتم که ما خیلی خاص هستیم. مرتضی هم موافق من بود.

همه ی اینهایی که آن بالا گفتم یعنی من هیچ امیدی به هیچ هنر و هنرمند و فرهنگ و ادب در این سرزمین ندارم. مرتضی سخت با من مخالف است چون ارق ملی دارد. تا من یک چیزی می گویم سعی میکند مثل مجری های تلوزیون متعادل حرف بزند. وقتی تیم ملی می بازد من می گویم تمیتون هم که باخت. مرتضی هم با حرص می گوید تیم تو برد؟!

می خواستم یک چیزی  در این نوشته ام بگویم یادم رفته. چون هفته ی گذشته اینرا نوشته بودم ولی دلم نمی آمد بگذارمش در وبلاگ چون دلم نمی آمد حرکت ضد فرهنگی بکنم. از دیروز هم نشستم یک داستان ترسناک نوشتم که به وسطهایش می رسید پاک می کردم. خیلی ترسناک بود. بعد ترسناکی اش را کم کردم تبدیل شد به این داستانهای تیم برتونی که خوشم نیامد. انگولکش کردم شد مثل این فیلمهای سینمای مستقل هالیوودی. خلاصه اینکه همین الان تمام شد خواستم بگذارم در وبلاگم یکهو دیدم 10 صفحه شده. فکر کردم هیچ بیکاری حوصله ندارد 10 صفحه داستانی را بخواند که شبیه فیلمهای معمولی هالیوودی است. اما خودم از پایان بندی اش خوشم می آید. نمی دانم شاید در یک صفحه جداگانه نوشتم. آخیش. راحت شدم. چند روز بود پیش خودم می گفتم باید نوشته ای بنویسم که خیلی خوب باشد. الان آمدم خیلی راحت با زبان ساده هرچه ته دلم بود را اینجا نوشتم تا دوباره وبلاگم ساده بشود. مثل قبلها.

آهان. نوشته بالا که درباره تئاتر بود یک نتیجه گیری خیلی خوب داشت ولی راستش را بخواهید حوصله اش را نداشتم بنویسم. برای همین تایپ نکردم. اما وسطهایش یک جمله ی خوب داشت که می گفت « در مرغزار پهناور ادب و فرهنگ ساقه های نحیف علفهای هرز را نشخوار می کنند»...نمی دانم شاید هم این بود : «در علفزار لگد کوب شده ی ادب و فرهنگ شبدرهای کهنه را نشخوار می کنند»...به هر حال از اینا بود. یه چیزایی هم نوشته بودم درباره اینکه بازیگران تئاتر حقیقی همان راننده تاکسی و پیرمرد سیگار فروش بودند که واقعی ترین مونولوگها را گفتند. از این جور چیزای عبرت آموز نوشته بودم. یک کمم به ادا اطوارهای هنری پرداخته بودم که خیلی کسل کننده بود و ایضا تکراری.

بیشتر مد نظرم این داستان بلندی است که نوشته ام. خیلی دو دلم بگذارم یا نگذارم. می ترسم شبیه این فیلمهای در علفزار پهناور ساقه های نحیف شده باشد. اعتماد به نفس ندارم. تقصیر مرتضی می باشد. مدام  مرا سرکوفت میزند از آنطرف هم مدام می گوید چرا آپ نمی کنی. خیلی تشویش اذهان دارم. تمرکزم را برای نوشتن از دست داده ام. یا ترسناک می شود یا خاله زنکی یا غرغری. شاید خاصیت پاییز است. چقدر حرف میزنم...

موزیک : porteqale man

موزیک مضاف : koop island blues

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 18:58 توسط کافه چی |

كارت سوختم را داخل دستگاه جا گذاشتم. جا گذاشتن كه، خيلي چيزها را جا مي گذارم ولي اينبار درست وقتي كه رسيدم دم در شركت يادم افتاد جا گذاشتم. سپرده ام عزیزان زحمتكش پليس + 10 المثني بزنند. از وقتي كارت بنزينم را جا گذاشته ام متوجه شدم آلابولا (آلزايمر)  گرفته ام. چون پشت بندش ريموت درب پاركينگ، گوشي موبايل، سوئيچ، كارت عبور و مرور، كيف پول، مدارك ماشين و اينا را در مسير منزل به اداره جا مي گذارم. جاي ديگري ندارم بروم كه جا بگذارم. مردم چيز ميزشان را خانه دوست دخترشان جا مي گذارند من در اداره و منزل. امروز يادم رفت صبحانه بخورم. ناهار يادم بود.

دختره، ازمن پرسيد بيمارستان ميلاد كجاست؟ بلواردریا پشت چراغ قرمز بودم كه اين سوال را ازمن پرسيد. سرش را كش داده بود به طرف من. وقتي سوال مي پرسيد به صورت همزمان خوشگل هم بود. دندانهايش خيلي سرحال به نظر مي رسيدند. كمي فكر كردم. بعد همه چيز در سرم مه آلود بود براي همين پرسيدم الان اينجا كجاست؟ به من خنديد و از ماشين آنطرفي پرسيد. براي خنده نگفته بودم. چراغ كه سبز شد فهميدم بلوار دريا پشت چراغ قرمز هستم. حالا وقتش بود ياد خودم بيايد بيمارستان ميلاد كجاست. هرجا باشد مربوط به برج ميلاد است. چشم انداختم برج را ديدم. همان طرفهاست. لابد.

يكسري چيزها مهم بود که به شكل عجيبي ديگر مهم نيست. نه اينكه مهم نباشد نه. ديگر موبايلم نيست، ماشينم نيست، پول نيست، لاس زدن نيست و كلي از آدمها غيبشان زده.

يَك باراني زد ديروز كه خيلي شديد بود. بارون مي زد شرشرشر آتيش مي زد گر گر گر

اگر خطرش را در نظر نگيري، فراموشی زیاد هم بد نيست. اصلا من خيلي به اين آلابولايي ها حسودي ام ميشود. فراموش كردن همه آت آشغالهاي گذشته و حتي اينكه خودت را هم فراموش كني حال غريب و قشنگي دارد. وقتي مي گويم آت آشغال، مقصودم همان چيزهايي است كه دسته بنديشان كرده ايم به خوب و بد. خوبهايش هم آشغال است. وقتي به هيچ دردي نمي خورد نگه داشتنشان چه فايده اي خواهد داشت. آه .

مادر بزرگ خدا بيامرز دوستم درست قبل از مرگش گفت: شرت بنفشه ي من كجاست؟ بعدش تمام كرد. آلابولا داشت.

بشر، خر است. اگر مي فهميد آلابولا چقدر كيف مي دهد بجاي جان كندن براي ساخت رادیودارو و واكسن و از اينا، مي رفت چيزي اختراع مي كرد كه صبح به صبح قرصش را بخورد كه از همان لحظه به قبل را فراموش كند. آنوقت اگر قانقاريا هم داشت يادش مي رفت قانقاريا دارد و فكر مي كرد همه ي آدمها قانقاريا دارند و قانقاريا جزوي از وجود قانقاريایی بشراست. تازه الان می فهمم چرا ما آدمها وقتی به دنیا می آییم چیزی از مکانیسم خلقت و دنیاهای قبلی به خاطر نمی آوریم. این فرصت را آسمان به ما داده تا تمام گندی که قبلها زده ایم را فراموش کنیم و دوباره جبران کنیم. چقدر هم که می کنیم ارواح شکممان.

پدرم در حال خوردن آش عدس گفت: برو به پمپ بنزين بگو فيلمهاي دوربينهاي مدار بسته را بازبيني كنند ببينند كدام بي وجداني كارت تو را از دستگاه برداشته. کمی نگاهش کردم. او هم به نقطه اي خيره شد و لحظاتي بعد به خوردن آش عدس ادامه داد.

صبح براي هر كس كه از در مي آمد گفتم كه كارت سوختم را داخل دستگاه جا گذاشته ام. همه شان به طعنه گفتند عاشق شدي. حرف مسخره ای به نظرم رسید اما به این هم فکر کردم شايد همه آلابولايي ها عاشق شده اند.

امروز که صبحانه یادم رفت بخورم، خیلی یادم بود ناهار بخورم. ظرف غذایم را داخل ناهارخوری جا گذاشتم. اگر همینطور پیشرفت کنم و موفق بشوم یادم برود غذا بخورم خیلی برایم خوب می شود. تصور اینکه مجبور نباشی سر ساعت خاصی احساس گرسنگی بکنی هیجان انگیز است. من عکس آن جوکی هندی که 70 سال آب و غذا نخورده را مدام نگاه می کنم و از صمیم قلب حسودی ام می شود. آلابولای غذا گرفته حتما. راستش من فکر میکنم آلابولای حرف مفت زدن و شر و ور گفتن، آلابولای قضاوت کردن، دروغ گفتن، خیانت کردن هم بد نباشد. لااقل یک خورده اش بد نیست.

دنیایی را تصور می کنم که آدمهایش می دانند هر روز صبح که بیدار می شوند گذشته را فراموش کرده اند. برای خودشان نشانه هایی دست و پا می کنند که فردا از طریق نشانه ها موضوعات مهم زندگی را بفهمند. و خیلی اتفاقات جالب دیگر در چنین دنیایی می افتد. نمی دانم چرا هیچ بی پدر و مادر هالیوودی با این موضوع فیلمی چیزی نمی سازد. همه ش بلدند فیلم بسازند که زن طرف می رود با یکی دیگر می پرد. از اینا نمی سازند که.

آلابولا را باید مدیریت کرد. این موضوع همین الان که داشتم بوخور(بخار) می دادم به ذهنم رسید. باران که می آمد شرشرشر و آتش می زد گرگرگر سرم را بیرون گرفتم باد سرد خورد سینوس هایم تحریک شد. مردم تحریک می شوند من هم تحریک می شوم خیر سرم. بوخور که می دادم دیدم بد نیست فراموشی را مدیریت کرد. یکجوری می شود طرح هدفمند کردن آلابولا. آدم از خرده آشغالها شروع کند تا به حجمهای غول آسای زباله برسد. همه را به دستهای با کفایت آلابولا بسپارد.

آنقدر دلم تنگ شده برای سوئیتم در شمال. دلم برای مصطفوی هم تنگ شده. برای اجاق گاز و ماهی تابه با طرح توپ فوتبالم که همه ش کباب تابه ای یا ماهی سفید درست می کردم با زیتون و سیرترشی تنگ شده. دلم برای همه ی دخترهای زیبایی که در زندگی ام دیده ام (حتی یک نظر) تنگ شده. دلم برای تنهایی های بی نظیرم تنگ شده. دلم برای اینکه کتابهای کلفت و قطور بخوانم تنگ شده. برای دعوا کردن و آشتی کردن هم تنگ شده. بد ماجرا اینجاست که نمی دانم چه چیزی در اکسیر زمان وجود دارد که همه خاطرات بد را هم خوب جلوه می دهد. آدم یکجوری مازوخیسم وار دلش برای آنها هم تنگ می شود. آلابولا بیا.

تصویر ساز : آزاده تجویدی

موزیک این روزها : pete murray - so beautiful

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1391ساعت 19:10 توسط کافه چی |

کسی توی خیابان زوزه می کشید. پشت میز، کنار پنجره نشسته بودم. پرده را کنار کشیدم تا صدای زوزه را بهتر بشنوم. باد بود که لای داربستهای ساختمان نیمه کاره ی آنطرف خیابان می پیچید. الان طوفانی چیزی می شود. این فکری بود که با خودم کردم.

حالا کنار پنجره ایستاده بودم و بارانی که تند می بارید را تماشا می کردم. کارگرهای ساختمان روبرو، جول و پلاسشان را جمع می کردند و با زبانی که نمی فهمیدم چیزهای می گفتند که ته صدایشان با باد در خیابان خلوت گم می شد. چیزی نگذشت که دیگر کسی در خیابان نبود.

یاد لوله ناودان پشت بام همسایه افتادم که فیلتر سیگارهایم را در آن می اندازم. حتما الان گندش در می آمد و حسابی آب جمع می شد. به این هم فکر کردم که خیابانها شلوغ شده. مردم گوشه خیابانها با اضطراب ایستاده اند و راننده تاکسی ها حوصله ی مسافر کشی زیر باران را ندارند و از جلوی مسافرها با سرعت رد می شوند و مسافرها صدای لاستیکی که روی آسفالت خیس حرکت می کند را می شنوند. ...شش شش ش ش ش ش ش ش....

لیوانم را پر از چای کردم. از کشوی میزم یک تکه شکلات بیرون آوردم. پاهایم شل شد.

***

طی روال همیشگی قرارهایمان، بعد از اینکه ناهار را می خوردیم، بخاطر آن همه نوشابه ای که می خوردم دنبال توالت می گشتیم. اینبار روبروی توالت عمومی خیابان شریعتی بود که نگه داشتم. از توالت که برگشتم از آنطرف خیابان دیدمت که آفتابگیر بالای سرت را پایین داده بودی و داشتی توی آینه ی کوچکش چشم و چشال ت را برانداز می کردی. آمدم اینطرف خیابان از کیوسک روزنامه فروشی یک پاکت سیگار خریدم و تا نشستم روی صندلی گفتی سیگار نکشم چون می میرم و تو دوست نداری من بمیرم. من هم یک مزخرفی چیزی گفتم که دست از سرم برداری. نذاشتی ماشین را روشن کنم. مچ دستم را گرفته بودی و می گفتی هوس چای کرده ای.

بالای پارک شریعتی یک دکه ای بود که چای و خرت و پرت می فروخت. وقتی داشتم لیوانهای آب جوش را پر می کردم دیدم صورت و کف دستهایت را روی شیشه ی دکه چسبانده ای و شکلاتهای کیت کت پشت شیشه را نگاه می کنی. من هم دو تا کیت کت بزرگ خریدم. تو گفتی کیت کتها را می آوری من هم گفتم لیوانهای چای را می آورم.

من نشسته بودم این سر نیمکت تو نشسته بودی آن سر نیمکت. لیوانهای چای هم وسط ما بود. من تا کیسه های چای را در آب جوش بیاندازم تو همه ی کیت کت خودت را در دهانت فرو کردی و برای تحسین طعم شکلات از خودت صدا در می آوردی. دهانت که پر بود گفتی آیی اوو اده. منظورت این بود "چایی رو بده". چای را دادم دستت و داغ داغ ریختی روی شکلاتهای دهانت. من خواستم کیت کت م را باز کنم که دیدم تو با چشمهای گرد براق زل زدی به من. باورم نمی شد همه محتویات دهانت را در یک پلک زدن قورت داده بودی. گفتم چیه؟ گفتی استاد باز کردن کیت کت هستی و حاضری در ازای باز کردن کیت کت من، یک تکه کوچک حق الزحمه بگیری. تا گفتم باشه، شکلات را از دستم قاپیدی و با انگشتهای با شخصیت زیبایت آنرا باز کردی و همه اش را فرو کردی در دهانت و باز صدا دادی. تو گولم زده بودی اما من جرات نداشتم اعتراض کنم. چون ممکن بود لیوان چای را روی پاهایم خالی کنی چون مزاحم لذت بردن از کیت کت دزدی ات می شدم.

آخرین قلپ چای ات را که خوردی دور دهانت را پاک کردی و خودت را مظلوم کردی و اسمم را صدا کردی. گفتم بله؟ گفتی چرا دخترا برات ایمیل می دن؟ گفتم مگه ایرادی داره؟

گفتی هیچ دوست نداری کسی به من ایمیل بدهد و تاکید کردی باید جواب هیچکدام از ایمیلها را ندهم. گفتم: اینکار به دور از رفتار مودبانه ست و ضمنا خیلی از ایمیلها واقعا محب آمیزه و دوستشون دارم. گفتی دلت می خواهد همه دخترهایی که ایمیل می دهند را خفه کنی. گفتم :زشته اینجوری نگو. گفتی: چیه چرا طرافداری اونا رو میکنی؟ گفتم طرفداری نمیکنم. گفتی پسوورد ایمیلت و میدی؟ اخم کردم. حساب کار خودت را کردی و حرف را عوض کردی.

اسمم را که دوباره صدا زدی زود گفتم جانم. گفتی اگر با اسلحه مجبورت کنند یک قاشق پشکل بخوری یا منو از دست بدی، کدوم رو انتخاب می کنی؟ یک ربع به سوالت خندیدم. اما تو کاملا جدی بودی. گفتی روزهاست که این سوال را طرح کردی و به پاسخ آن فکر میکنی. بعد از اینکه خنده ام تمام شد کلی از بانمک بودن سوالت تعریف کردم و تو خیلی کیف کردی که من از سوالت تعریف میکنم. جنبه های ظریف سوالت را به خودت نشان دادم و تو انگار تازه به معنای طنز آمیز سوالت پی برده بودی برای همین یک ربع دیگر باهم به سوالت خندیدیم. از خنده که فارغ شدیم زیر لب گفتی: خب؟ گفتم خب چی؟ گفتی: جواب؟ گفتم بی خیال. داد زدی: جواب؟ گفتم ترجیح می دهم تو رو از دست بدم و پشت بندش زدم زیر خنده. تو جوری با آرنج زدی وسط قفسه ی سینه ام که نفسم بند آمد و در ادامه گفتی توله سگ.

نیم ساعت عذر خواهی می کردی و خودت را لوس می کردی اما من به شکل استراتژیک با تو سر سنگین شده بودم و تحویلت نمی گرفتم. سیگارم را تا روشن کردم گفتی میشه نکشی آخه نباید بمیری. گفتم نمی میرم. خودت را جوری مظلوم کرده بودی که ممکن بود سیگارم را خاموش کنم اما بهت باج ندادم و خاموشش نکردم. سیگار به کام دوم نرسیده بود که اولین باران پاییز، آنقدر تند بارید که دیدم از نوک سیگارم آب می چکد. تو همه ی وجودت احساس پیروزی بود و به من می خندیدی و من در دلم به این فکر می کردم تو بی اطوار ترین و بکرترین موجودی هستی که در زندگی ام دیده ام چون هیچ کدام از کارهایت بوی تعفن اطوار و خاص بودن نمی داد. تو به دلخواه خودت دختر 4 ساله ای می شدی که دختر چهار ساله بود. نه خرس گنده ی لوسی که آدمهای زندگی گذشته اش بابت شیرین کاری هایش تحسینش کرده بودند و حالا مثل دلقکها آنرا تکرار می کرد و انتظار تحسین از من را داشت. بزرگ بودنهایت خودم می شدی. با همه چیزهایی که می دانستم. هرچه را می دیدم تو می دیدی. ساعتها حرفها داشتیم برای زدن. دعوا می کردیم. توی سر هم می زدیم. آشتی میکردیم. ولی تو چیزی بیشتر از من داشتی. بچگی هایت را داشتی که من فراموشش کرده بودم. بچگی هایم را در تو می دیدم. همان پسر بچه ی تخس را اینبار به شکل دختر بچه ای می دیدم که تخس بود اما لوس نبود. بزرگ بود اما بزرگ نمانده بود.

مردم فرار می کردند و آن روز من و تو ترجیح دادیم به خیس شدن ادامه بدهیم. برق نگاه کودک چهار ساله کنار رفته بود و تو به دلخواه خودت در آن لحظه ی بی نهایت لعنتی و زیبا دوباره بزرگ شدی. گفتی می لرزی. گفتم خودت را گوله کن در دلم. خودت را گوله کردی در دلم و من خیس خیس بوسیدمت.

خیلی از آنروزها می گذرد. اولین باران پاییزهای بدون تو آمده اند و رفته اند. حتما برای خودت زندگی میکنی و شاید گاهی هم خیلی گریه میکنی که چرا بین آن انتخاب، قاشق پشکل را انتخاب نکرده ام. زندگی چیزهایی دارد که نمی خواهم بگویم مثل خوره روح آدم را ذره ذره...اما کمر آدم را می شکند. همه چیزمان مثل فیلم شروع می شود اوج می گیرد و تمام می شود. شاید تو آنقدر خوش شانس بوده ای که در اولین باران پاییز صدای زوزه ی خیابان باعث نشود مجبور بشوی اینهمه تصویر را روی گرده هایت تحمل کنی. اما من سنگینی اش را در تمام اولین بارانهای پاییز به دوش خواهم کشید.

***

لیوان چای سرد شده بود و تکه ی شکلات روی میز بود. رفتم سر قفسه ی زونکنها و سعی کردم به نقشه های پروژه ها سرم را گرم کنم. شاید تا ابدیت.

مضاف:

موزیک: zaz

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1391ساعت 16:59 توسط کافه چی |

وقتی یک تکه از خورشید و ماه روی زمین بیافتند، حتی اگر لباس بلوچی کهنه هم بپوشند و سر و صورتشان هم از واکس سیاه بشود، لبهاشان ترک بخورد و گاهی گرسنگی بکشند، باز تکه های ماه و خورشیدند. آنکه طرف راست نشسته یوسف است. از یک خانواده هفت نفره که پدرش خانه نشین شده و یوسف و برادرها سر جمع روزی ده هزار تومان به خانه می برند. یوسف نمی تواند درس بخواند چون...

"چون" احمقانه ترین کلمه ای است که می شود انتهای این جمله گذاشت و جمله بعد را شروع کرد.

آن یکی که خیلی زبل و تخم جن به نظر می رسد امان الله است. خدا او را به پدر و مادرش امانت داده لابد. امان الله روزی پنج کیلومتر پیاده روی می کند که درس بخواند چون...!

اینجا زاهدان است و من یک هفته میهمان بلوچها هستم با لباسهای آیرودینامیکشان و ساعتهایی که یا رادو است یا برندهای گرانقیمت که وقتی ازشان بپرسی چرا ساعت اینقدر مهم است می گویند "بله  آنقدر مهم است که اگر مردی ساعت اعلا نبندد بهش زن نمی دهند، چون وقت نماز را نمی داند".

***

یوسف و امان الله جلوی رستورانی که ناهار خوردیم نشسته بودند و خواستند برای اینکه استانشان درست و حسابی برق دار می کنیم واکس مجانی بزنند. گفتم: یوسف، پدرت چرا ناخوشه؟

گفت: خدا خواسته

گفتم: یوسف چرا درس نمی خونی؟

گفت: می خونم اگر خدا بخواد

گفتم: یوسف ناراحت نیستی که پولدار نیستی؟

گفت: خدا هست

گفتم: این خدایی که تو می شناسی چقدر با خدایی که من می شناسم فرق می کنه.

امان الله پرید وسط حرفم گفت: خدا یکیه. شما چقدرمی پرسی...

گفتم: تو چی میگی تخم جن...

نفهمید چی گفتم چون با خنده گفت: جن چی؟

گفتم: تو شیطونی

هر دو خندیدند بعد عکس انداختیم. همدیگر را بوسیدیم. برای هم دست تکان دادیم. و به هم فکر کردیم.

***

خدانظر راننده ای است که یک هفته مارا به محل پروژه، یعنی شمال زاهدان، درست جایی که زمانی عبدالمالک ریگی  دور دور می کرد می برد. خدانظر بچه ی هجدهم از خانواده ی چهل و دونفری شان است. سی و سه سال سن دارد و خودش هفت بچه دارد. هر صبح موهایش را آلاگارسونی شانه می کشد، با روغنی خوشبو چرب می کند، مشک می زند و لباس بلوچی سپیدی به سپیدی شرافتش تن می کند. آنقدر نجیب است که جلوی در می رسد خبر نمی دهد بلکم مزاحم خواب یا صبحانه مان بشود.

وقتی به جاده ی خاکی انحرافی می رسیم خدانظر شیشه ها را بالا می دهد و گاز می دهد. درست مثل رالی هایی که در گردنه ها و راه های مار پیچ دیده بودم. احساس میکنم طهالم را قرار است بالا بیاورم. خدانظر چرا اینجوری میری؟

شوتیه

چی؟

باید شوتی بریم نا امنه.

خدانظر الان چپ میکنیم

خدا نمیکنه

میکنه

خدا نمیکنه. موتوری ها ببینند مهندسی هستی میکنن تو گونی می برن پاکستان.

که چی بشه؟

بعد میگن صد میلیونی پولی بدی تا نکشنت و آزاد کنن

خدانظر کسی واسه ما پول نمیده یواش برو چپ می کنیم

نه اگر قرار بود چپ بشم، زمانها که گازوئیل کِشی می کردم چپ می شدم.

گازوئیل کشی چه کوفتیه.

قاچاق گازوئیل. از کوهها. از پاکستان...

خسته نباشی!

سلامت باشی خدا با شما

باشه :-)

***

برای تهران بلیط نیست. قرار شد فردا صبح با پرواز بم – تهران برگردیم. ظهر به همراه خدا نظر عازم بم شدیم. حدود 200 کیلومتر راهی که تا ابدیت امتداد دارد. تا چشم کار می کند بیابان، سراب، گون و کوه های خشک. مرگ تنها تصویری است همه جای جاده رسوب کرده. نه پرنده ای و نه حتی چیزی که در باد تکان بخورد. همه چیز بیرون پنجره اتومبیل مرده.

به یک کانکس رسیدم. چند قوطی رانی و تعدادی کیکهای خاک گرفته.

خدا نظر این یارو وسط این برهوت رانی می فروشه؟

نه تریاک می فروشه.

خسته نباشه

سلامت باشی خدا با شما

میدونم :-)

***

از دور نخلستانها یکی یکی جلو آمدند. دسته دسته خرما داشتند. بوی خرمای آفتاب خورده و بم. شهری که دوباره ساخته شده و زندگی میکند. هیچ اثری از زلزله باقی نمانده و مردم روز آخر جشن خرما را در ارگ جدید سپری کرده اند. جلالی به پیشواز ما آمده. راننده ای با لهجه کرمانی و طنزی بی نظیر. به جرات می توانم خلاقیت طنز گونه اش را با بهترین کمدینها قیاس کنم. جلالیه به ظاهر پنجاه ساله همه ی بم را نشانمان می دهد و حسابی از شوخ طبعی اش می خندیم. هر کس را می بیند سلام می کند و بعد میزان تلفات آن خانواده را جوری می گوید که انگار هیچ تراژدی در کار نیست. ازش می پرسم اینا چطوری اینقدر سرحال موندن؟ گفت: خدا صبر میده.

وقتی جلوی هتل پیاده شدیم همدیگر را بغل کردیم بوسیدیم و همانجا دلم برایش تنگ شد.

داخل هتل که آمدیم افشار گفت زن و پسرش جلوی چشمهایش زیر آوار جان داده اند.

***

درحالی که به همه ی اتفاقات فکر میکنم و به اینکه فردا دوباره به ترافیک تهران خواهم پیوست، آب گرم حمام هتل را باز میکنم تا وان پر شود. داخل وان که رفتم تا مغز استخوان تیر کشید. آب یخ بود. اول فکر کردم آب گرم و سرد را اشتباه گرفته ام اما هر دو تگری بودند.

سلام

سلام

آب حمام سرده

گازوئیل تموم کردیم

یعنی چی؟!

گازوئیل موتور خونه...

میدونم گازوئیل تموم کردین یعنی چی. به من بگو تکلیف ما چیه؟ من تمام روز تو گرما بودم.

چاره چیه؟

شما به من می گی چاره چیه؟!

گازوئیل تموم کردیم

گوشی را می گذارم. درحالی که حسابی عصبی هستم درب یخچال را باز میکنم. کاملا خالی است و از داخلش سوز می آید.

خانوم یخچال خالیه

به 128 زنگ بزنید. زدم کسی جواب نداد.

چای داریم

بیار گلوم خشک شده

***

ساعت 2 نیمه شب

خانوم چی شد چای؟

آب جوش اومد الان خودم میارم

چرا فن باد خنک نمیده؟ نمیتونیم بخوابیم

ها؟

هیچی

***

ساعت چهار صبح است و من هنوز نخوابیده ام. احساس میکنم یه چیزای ریز میکروسکوپی لعنتی از بالش توی گوشم می روند. صدای فن هم می آید. افشار خروپف می کند. از طبقه بالا ی هتل صدای جفت گیری و فنر تخت می آید...

***

بعد از اینکه کارمند هتل فراموش کرد کارت ملی مان را بدهد و نزدیک بود از پرواز جا بمانیم، بالاخره سوار هواپیما شدیم. یکی از چند مسافر چینی کنار دستم نشسته و هرسی ثانیه با صدای بلند خمیازه می کشد. بقیه چینی ها هم از پشت سر جواب خمیازه اش را می دهند. تقریبا همه ی مسافرها به این نتیجه رسیده اند این خمیازه های صدا دار نوعی آئین و عرف چینی است که ابدا در نظر خودشان زشت نیست. افشار از کوره در رفت و بلند گفت هی جنتلمن  پلیز شات آپ. تنکیو!

مثل بچه گربه به افشار نگاه کردند و بعد پچ پچ چینی کردند. و یکهو نیم ساعت همزمان همه با هم خوابیدند.

***

ساکم را روی زمین می کشم و تاکسی می گیرم. چینی ها با هم راه می روند و چرت و پرت می گویند. اینجا تهران است. اول مهر. مردم از روی هم می روند.

 موسیقی اینروزها : آبی

+ نوشته شده در شنبه یکم مهر 1391ساعت 22:45 توسط کافه چی |

سوراخ را همان روزهای اول پیدا کردم. جایی که می شود سیگار کشید سوراخ است. نه اینکه سوراخ باشد. اسمش را سوراخ گذاشته ام. اما اینجا شبیه سوراخ نیست چون به همه جا دید دارد. به همه جا که می گویم منظورم همه ی تهران است.

من در پشت بام قل دوم ساختمان دوقلوی شرکتی که در آن کار میکنم، درست کنار یک دسته ی 5 تایی از کولرهای آبی که یک کانال مشترک دارند، دقیقا کنار تابلوی " لطفا از کشیدن سیگار کنار کولرها جدا خودداری فرمائید" می ایستم و در حالی که به تهران که درست مثل تکه سیمان خشک شده ای که زیر اگزوز مینی بوس افتاده و یه چیز دراز بی ریخت هم از آن بیرون زده است نگاه می کنم، دخان می کشم. شرکت ما گل و گشاد است. برای همین میلی برای کشف قسمتهای دیگر پشت بام ندارم.

***

آره

***

واحدی که من در آن هستم طبقه پنجم قل دوم است که تا پشت بام یک طبقه فاصله دارد. می پیچم بالا و می خزم در سوراخ و مثل یک لوکوموتیو قدیمی دود میکنم. یک بار دیدم پشت خرپشته صدای گزگز میدهد. رفتم دیدم چند تا مهندس شکم گنده با هم پچ پچ می کنند. بعد که من را دیدند ساکت شدند و عین چی به من زل زدند. من هم سلام کردم و برگشتم به سوراخ. یه وخ دیگه دیدم یک ور دیگر قز قز صدا داد. جستم آن پشت دیدم دوتا خانوم مهندس هم سیگار می کشند. آنها هم ساکت شدند و زل زدند. من هم خزیدم در سوراخ و به این فکر کردم چقدر آدمهای سیگاری مرموز به نظر می رسند. قبل از اینکه بهشان نگاه کنی توی خودشان پچ پچ می کنند و بهد یکهو ساکت می شوند و عین چی بهت زل می زنند. درست شبیه گروههای مخفی آزادیبخش فرانسه ی اشغالی توسط نازیها عمل می کنند. یک عالمه برای خودشان اسرار دارند و احتمالا درباره پارتیزانهای زخمی فراری که پناه داده اند صحبت می کنند. یکبار که پیچیدم بالا دیدم سوراخ توسط پارتیزانها اشغال شده. من را که دیدند زل زدند. من هم احساس یک مامور گشتاپو را پیدا کردم. رفتم آن گوشه زیر آفتاب برای خودم دخان کشیدم. دخان زدن زیر آفتاب خیلی آدم را فرسوده می کند. زیر چشمی نگاهشان می کردم که داشتند برای حمله به اردوگاه کار اجباری نقشه می کشیدند که بتوانند یکی دوتا جهود را آزاد کنند...

***

الان که فهمیدند من عضو اس اس یا گشتاپو نیستم من را هم بین خودشان راه می دهند و با هم دود را به کانالهای کولر فوت می کنیم و پچ پچ می کنیم و برای فرانسه ی آزاد نقشه می کشیم.

زندگی کارمندهای شرکتهای خصوصی اندوه دارد. دنیایشان می شود امید پرداخت به موقع و کامل حقوق خودشان که بتوانند قسطهای تا همیشه ناتمامشان را بدهند. دلخوشی شان می شود روزهای قرمز تقویم روی میز که یک دل سیر بخوابد یا تفریحی بکنند. یک بن بیست هزار تومانی می تواند خوشحالشان کند و برایش برنامه بریزند. آدمهایی با تخصص و سابقه ی زیاد که تفاوتشان با کارمندهای دولتی نه تنها همین کار بلد بودنشان است بلکه، نا امنی شغلی، از دست دادن مزایای شغلی و آب رفتن سال به ساله ی حقوقشان است که چندر غاز به چندر جوجه غاز تبدیل بشود.

اینها مهندس ها و متخصصهای واقعی هستند که شاید خجالت بکشند جایی بگویند من مهندسی هستم با ده سال سابقه ی کار. از بس که حال و روزشان معمولیست و در عوض جلوی چشمشان ازگلهای بی سواد یکشبه اوج می گیرند. اربابهای کارمندهای شرکتهای خصوصی روز به روز بدتر می شوند. زور می گویند. تحکم می کنند و نامش را می گذارند مدیریت مدرن. و شاید بلاخره کار بجایی بکشد که پول نفسها و اکسیژنی که در محیط کار تنفس می شود را از حقوق ماهیانه کارمندها کسر کنند.

وقتی دل به دلشان می دهی و با آنها هم کلام می شوی شرافت می بینی. درست همان عنصر مخرب دنیای امروز که جلوی موفقیت را می گیرد. شرافت و سلامت وجدان. بلد نیستند پا روی هم بگذارند. زیر پای هم را بکشند. از اول کاری که تخصص داشته اند را انجام داده اند. این چیزها برای خودش تخصص جدید می خواهد. شاید باید یکی دو سال در ارگانهای دولتی کار می کردند. آنوقت استاد تعریف کردن سریالهای شب گذشته و چرت بعد از غذا می شدند. اضافه کار می گرفتند آنهم برای چند دست بیشتر ورق بازی ویندوز یا حرف زدن درباره لنگ و پاچه ی یک بدبخت بی نوا...

اینروزها بدجور این مسئله ی سیگار (دخان) حالم را گرفته. هر چهار روز بیست هزار تومان پول دخان گران قیمت می دادم. پولی که می تواند بلیط سینمای تعطیلات آخر هفته ی یک خانواده باشد. برای همین شاید بهتر باشد به روزی سه نخ دخان قناعت کنم. از بس آدم شریفی شده ام لامصب.

عکس: از سریال ارتش سری

 مضاف:

حوصله داشته باشم موزیک حال و روزم را می گذارم.

موزیک این روزها:tree of life 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391ساعت 21:44 توسط کافه چی |

 

سلام جان برادر.

عارضم که:

پدرم 22 ساله بود، اولین فرزندش، یعنی من به دنیا آمدم. سی ساله که شد کوچکترین بچه اش یعنی برادرم به دنیا آمد. پنجاه و پنج سالگی نوه دار شد. چند ماه دیگرهم در سن پنجاه وهفت سالگی خودش را با اختیار خودش در کمال سلامت و تندرستی  بازنشسته میکند. زندگی پدرمن نمونه کاملی از یک زندگی استاندارد است. همه چیزش آنقدر به موقع است که اگر سلسله ی پیامبران ختم نشده بود ممکن بود پیامبری چیزی بشود از بس که همه چیزش بدون اشتباه و روی اصول است.  پدرمن اگر نان بسته ای که سوپری ها می فروشند در خانه ببیند شب کابوس خواهد دید چون نان داغ تنوری جزو مناسک آیینی زندگی اش است. به ندرت غذای آماده ی بیرون را می خورد. روزی دو بار دوش می گیرد. تمام دندانهایش محکم و سالم هستند. لباسهایش همیشه اتو کشیده و تمیز است. محال ممکن است قبض جریمه ای برایش صادر شود. به فکرمخلوقی خطور نمی کند اتومبیلش کثیف، خراب و یا حتی خاکی بشود. هیچ وسیله ای توسط او خراب نمی شود. هیچ انسانی از او شکایت نمی کند. هیچ وسوسه ای در او شکل نمی گیرد و اگر بگیرد به سرانجامی نخواهد رسید. هیچ 5 صبحی در خواب نبوده و هیچ 11 شبی را ندیده. هرگز دکتر نرفته. هرگز قرص یا شربتی را نبلعیده. هیچ مویی جرات روییدن در محدوده ی آنکارد شقیقه ها و خط پشت گردنش را ندارد. هیچ آزاری حتی برای سوسکها ندارد. هیچ مشت و لگدی پرت نکرده و هیچ یقه ای را نفشرده. و هرگز از چهارچوب قوانین رد نشده.

من، به عنوان فرزند ارشد او،  در 22 سالگی این سوال برایم مطرح شد آیا می شود دختری را دوست داشت؟!  در بیست و پنج سالگی وقتی در حیاط پادگان نگهبانی می دادم و آنقدر هوا سرد بود که اگر عین دوساعت پاس شبانه ام را بالا پایین نمی پریدم بدون تردید یخ می زدم، آنهم درحالت نیمه هوشیاری  که ناشی از دو روز بی خوابی بود، یک لحظه ی کوتاه به این فکر کردم چقدر خوب است کسی در زندگی آدم باشد که وقتهای سختی،  فکر کردن به او امید دهنده باشد. که فردا صبح کاملا یادم رفت!

امروز من، در سی سالگی، و نه در آستانه سی سالگی، بلکه خود سی سالگی ، یکه و یالقوز هستم. نه زن، نه زندگی مستقل، نه سرمایه ی زیاد، نه شغلی که از درآمد و امنیتش مطمئن باشم. شبها بی خوابم. از بس دوران دانشجویی آشغال خورده ام معده ام مثل سیرابی پخته شده له است. ماهی سه بار سرما می خورم و هر بار هفت، هشت، ده تا پنی سیلین می زنم. دنده دو اتومبیل چرکم چند هفته است جا نمی رود و با سه دنده تردد می کنم و داخل ماشین بوی زیر سیگاری می دهد. داشبوردم  پر از قبض جریمه های کهنه و کپک زده است و دوربینهای اتوبان شبها از من عکاسی می کنند. عاشق نانهای بسته ای هستم که نیازی به صف بستن ندارند. روزی چند بار لای درب آسانسور اداره یا منزل می مانم آنقدر که حواسم جمع نیست.  سیگاری هستم و...و...و...و...و هنوز فکر میکنم آیا امکانش وجود دارد عاشق کسی شد؟

امروز، در سی سالگی، درحالی که با شلوارکی که کش کمرش خیلی تنگ است و مدام باعت می شود با انگشتهایم کش را جابجا کنم تا بتوانم نفس بکشم، و دراطمینانی  که از احمق به نظر رسیدنم هنگام جابجا کردن مداوم کش شلوارک دارم، به غیر از این همه نق و ناله و ناامیدی و درد و ورم که در آن بالا گفتم، باید کتبا و حقیقتا اعلام کنم که ابدا ناراحت نیستم. چون من در سی سالگی چیزهایی فهمیده ام که ممکن بود هرگز نفهمم.

واقعا نمی دانم کِی و کجا کار خوبی انجام داده ام که آسمان  به من رحم کرد و به ماهرانه ترین شکل ممکن به من فهماند باید همه چیز را متوقف کنم. همه می دانند فهماندن به این جانور وحشی متوهم (یعنی خودم) دشوار است. اما کار نشد ندارد. یک لحظه اتفاق می افتد. و درست زمانی که خودت را آنطور که واقعا هستی ببینی. نه آنطور که می پنداری هستی. صادقانه، منصفانه و بی رحمانه. اینکه بفهمی هیچ گهی نیستی. اینکه بپذیری هیچ هستی. هیچ تر از هر هیچ. اینکه وقتی گُرده هایت زیر این حقیقت خرد شد و وقتی صدای شکستن استخوانهایت را شنیدی و همه چیزت ناگهان سوخت و خاکستر شد، دوبار از خاکستر متولد بشوی. اصلا همه ی ماجرا همین دوباره زاده شدن است وگرنه خیلی ها استاد خودزنی و خود سوزی اند.

امروز، همین الان، مثل حقیقت وجود همین کش تنگ شلوارکم، این توانایی را درخودم می بینم جوری برای شما بنویسم که "من خیلی زبلم" ....و یا " من خیلی خاص هستم" ....و یا " بشتابید بشتابید سیرک شروع شد".... و یا " من تا آخرتو رو می خونم چون باهوووووووووشم" را بدون کوچکترین زنندگی و تابلو شدن، از من بپذیرید. حتی برایم ایمیل "چیکار کردی به اینجا رسیدی" هم ارسال کنید. اما باید خیلی چیزها اعم از "برآورده کردن انتظار خواننده" را نادیده بگیرم که بتوانم با کلیشه ای ترین جملات بگویم بر این باورم که همه چیز از "سادگی" متولد و به "سادگی" ختم می شود. این وسط حقیرانه ترین تقلای دلقک مابانه از آن کسی است که سعی در پیچیده کردن این سادگی دارد.

پس این کلیشه های ساده را از من بپذیرید که می خواهم بنویسم زندگی مسابقه ای برای کی برده کی باخته نیست. زندگی طی کردن به موقع مراحل عرف اجتماعی مثل، مدرسه، دانشگاه، سربازی، شغل، ازدواج،  بچه،  نوه و مرگ نیست. همه ی زندگی ما برای فهمیدن چیزیست که نمی دانیم و باید بفهمیم و چون نمی فهمیم مسابقه ای به نام خوشبختی و بدبختی راه انداخته ایم تا لااقل سرمان با رقابت و جلو زدن از همدیگر گرم بشود تا روز موعود کپه مرگمان را بگذاریم و سقط بشویم.

اینکه من زن و بچه و زندگی ندارم بخاطر این است که مثل پدرم بودن از من بر نمی آید. شباهت ما فقط مربوط به خصوصیات ژنتیک است و نه روح و شخصیتمان. من بارها و بارها شغل عوض کرده ام چون اگر بیشتر از یک ساعت پشت میز بنشینم زخم بستر می گیرم. اگر شبها بیدار نباشم نمی توانم چیزی بخوانم و بنویسم. اگر شیطنت نکنم افسرده می شوم. اگر در چرخه ی تکرار بیافتم پلاسیده می شوم. و شاید همه ی اینها امتیازات منفی مسابقه ی عرف زندگی است که باعث شده اینقدر عقب بمانم. من همیشه ی خدا بدنبال انگولک روحم بودم. چه از راه روشن و چه به اشتباه، از راه تاریک. برای همین هیچ وقت  پول وپس انداز دغدغه من نبوده. هیچ وقت برای چیزی حرص نزدم. هیچ وقت تعریفی از منافع خودم نداشتم چه برسد به پا گذاشتن روی دیگران برای منفعت شخصی. ولی اشتباه از جایی شروع می شود که این آزادگی خام،  به بیراهه می افتد و به زبان ساده ترآدم از آنطرف بام کله می شود. مثلا جایی که جنس مونث را همردیف پول و تفریح و لذت و عشق و حال قرار بدهی. اینجاست که روزگار برمی گردد جوری می کوبد پس کله ات تا بتوانی خود حقیقی ات را ببینی و تمام حفره هایی که از نبود بخش زنانه ات بوجود آمده را درک کنی. همه ی ترسها و گره ها. همه ی بی رحمی ها و سنگ بودنها. و همه ی ایثارهای دروغینی که فقط برای التیام عذاب وجدان انجام دادی.

آدم خیلی راحت می تواند در سی سالگی دوباره به دنیا بیاید و اینبار سعی کند تا دیگر تن به مسابقه ی مضحکی که عرف و اجتماع  دعوتش می کنند ندهد و از روی قطب نمای درونش جوری فکر و عمل کند تا آنچه باید بفهمد را بفهمد که زودتراز این نمایش مسخره ی کره ی خاکی بزند به چاک  برود یکجایی بهتربنشیند ماست خودش را بخورد.

بله، جان برادر.

کاشکی بفهمیم

پاورقی:

خطابم از "جان برادر" تک تک شما هستید که لااقل امروز من را برادر خودتان فرض کنید  :-)

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1391ساعت 11:39 توسط کافه چی |

هر دو آرنجش را روی میز گذاشته بود و دستهایش را ستون کرده بود زیر چانه اش. حالا وزن سرش که کاملا روی کف دستها ول شده بود پوست صورتش را می کشید و برای همین دهانش گشادتر از حد معمول به نظر می رسید. وقتی فک پایین آدم، بین کف دستهای ستون شده ی زیر چانه باشد، حرف زدن بفهمی نفهمی غیر ممکن می شود. مگر اینکه آدم از خودش صداهایی دربیاورد و پیش خودش فکر کند مشغول حرف زدن است. این جور وقتها حس غریبی می آید سراغت.  شبیه اینکه حس میکنی طرف حوصله حرف زدنت را ندارد و همه ی این حسهای مزخرف ، وقتی به اوج خودش می رسد که شروع کند به ضرب گرفتن روی پوست صورتش. انگشت کوچک، انگشت انگشتر، انگشت میانی و حالا پایان این سمفونی کوتاه، نُت آخر و کوبنده ی انگشت سبابه، و دوباره تکرار ملودی...یک دو سه، چهار... یک دو سه، چهار... یک دو سه، چهار...همینطور یک دو سه ، چهار... و امکان دارد تا ابدیت، یک دو سه، چهار...

مکث کردم. بدون هیچ حرفی. با چشمهای خمار به جایی بین ابروهایم زل زده بود و هنوز ریتم ضرب انگشتها ادامه داشت. مردمک چشمهایش هم به شکل نا امید کننده ای تنگ و گشاد نمی شد. یعنی می خواهم بگویم اصلا نبود.

«اوهوم»

این را سی ثانیه بعد از ساکت شدنم گفت. چون آن بخش از خودآگاهش که وظایف ابتدایی حیاتش را  مثل ضربان قلب، تنفس، شاشیدن و شنیدن اصوات بسیار نزدیک (نه به جهت پردازش)، به عهده دارد بعد از گذشت حدود سی ثانیه متوجه قطع صدای من شد و به شکل کاملا اتوماتیک و بدون دخالت هوشیاری و قوه ی اراده، پالسی به مغز فرستاد و مغز هم در حالت نیمه خودکار به زبان دستور داد تا سهل الوصول ترین صوتی که می تواند را تولید کند. این شد که به شکل مایوس کننده ای سرش را نیم اینچ بالا آورد تا فکش قابلیت باز شدن و ایجاد فضا برای گردش مختصر زبان را داشته باشد و گفت «اوهوم». شاید بدین معنا که من متوجه شدم حرف زدن تو به پایان رسیده و شک نکن که تمام مدت سراپا گوش بودم.

گفتم: خب؟

گفت: آآآآآم...خوبه...

گفتم: چی خوبه؟

گفت: همینا که الان گفتی دیگه...

انگشت شصت و اشاره ی دست راستم را به زحمت در جیب عقبم فرو کردم و کیف چرمم که حالا بخاطر انحنای باسن و فشار وزنم کمی مقعر شده بود بیرون کشیدم. یک طرف کیف از عرق خیس و گرم بود. دوتا اسکناس درشت بیرون کشیدم و روی میز گذاشتم. حالا تقریبا هوشیاری اش برگشته بود و حرکاتم را دنبال می کرد. یکی از ستونهای زیر چانه اش را برداشت و حالا دیگر وزن سرش روی دستش نبود و اندازه دهانش به حالت اول برگشت. اینبار با همان یک ستون باقی مانده وانمود کرد زیر گلویش را می خاراند. ته قهوه ام را سر کشیدم و بلند شدم. وقتی پاکت سیگار و عینک آفتابی ام را که از روی میز بر می داشتم پرسید: کجا؟

نگاهی به صورتش انداختم که پر از غافلگیری بود.

من می رم

کجا؟ چت شد یهو؟

حرفم تموم شده

یعنی چی؟! بیا بشین دوباره بگو ببینم چی میگی...

دوباره بگم چی میگم؟!

آره مشکل تو چیه؟ یه ساعت حرف میزنی بعد یهو بلند میشی می خوای بری!

کف هر دوستش را بهم زد و خودش را جابجا کرد. نفس عمیقی کشید و گفت: باشه قبول...من یه کم حواسم پرت بود.

پرسیدم: مشکلت چیه؟

من مشکلی ندارم...

موبایلش را که روی میز بود نگاه کرد. انگار اس ام اس می خواند. همانطور که به موبایل ور می رفت گفت:  پسر خوب...دیگه بد اخلاق نباش...

و بعد چیزی تایپ کرد و موبایل را دوباره روی میز گذاشت.

پیشخدمت را صدا کردم و چای سفارش دادم. گفت که یکی هم برای او بیاورد. حواسش سر جایش آمده بود و ترجیح می داد نقش بذله گو و شوخ طبع را بازی کند برای همین کمی قیافه اش را کج و کوله کردو خندید. هر وقت می خندد، خنده اش صدا ندارد در عوض یه ردیف سی دوتایی از دندانهای سفید و مرتب را نشانت می دهد که آن اوایل برایم جذاب بود  اما کم کم  حس کردم عمدی در این طرز خندیدن وجود دارد که قضیه را لوس میکند.

گفت: حالا حرف بزن

جواب اس ام اس ی که فرستاده بود آمد. این را وقتی فهمیدم که نور صفحه موبایلش روشن شد. و متوجه شدم دفعه ی قبل موبایل را برعکس روی میز گذاشته بود. سعی کرد با بی تفاوتی اس ام اس را بخواند و سریع به گفتگو برگردد اما انگار متن طولانی بود چون چشمهایش از موبایل به سختی کنده شد. سیگاری روشن کردم و مدام خاک سیگاری که هنوز وجود نداشت را در زیر سیگاری می تکاندم.

چای را آورد و روی میز گذاشت. اشاره کردم فنجانهای خالی را ببرد. آمدن پیش خدمت مکثی بین ما انداخت و باعث شد هردو موقعیت خودمان را ارزیابی کنیم.

گفت : اونور فوت کن

چی؟

دود سیگارتو تو صورتم نده

به چشمهایش زل زدم و اینبار دود سیگارم را با کج کردن لبهایم به پهلو فوت کردم . اینکار خنده اش انداخت و من هنوز به چشمهایش نگاه می کردم.

پرسیدم: مشکل چیه؟

مشکل؟

با کسی آشنا شدی؟

با کسی؟

محض رضای خدا اینقدر سوال منو تکرار نکن.

نمی فهمم چی میگی

با پسر تازه ای آشنا شدی؟

دیوونه

موبایلتو ببینم

گوشی را از روی میز برداشت و جلوی صورتم نگه داشت

از دستش گرفتم و سعی کردم وارد باکس اس ام اس هایش بشوم

خجالت بکش

لیست اس ام اس های دریافتی را نگاه کردم و تکرار شماره ای بود که با نام ذخیره نشده بود

یکی را باز کردم که نوشته بود : «عاشق خندیدنتم». به قسمت اس ام اس های ارسالی رفتم که آخرینش آیکون بوسیدن بود. دکمه ی قرمز رنگ را زدم و عکس بک گراند موبایلش ظاهر شد. عکس دونفره مان بود که چند ماه پیش در جشن تولد خواهرش انداخته بودیم. دستش را دور گردنم انداخته بود و همه ی دندانهایش را به دوربین نشان می داد و من مصنوعی ترین خنده ی جهان را روی لبم پرچ کرده بودم.

موبایل را روی میز انداختم و به چای لب زدم. متوجه سیگارمشدم که در لبه ی زیر سیگاری به خاکستر تبدیل شد بود.

گفت: حالا چی؟

چرا به من نگفتی؟

چیو؟

اینکه با یه نفر دیگه رو هم ریختی

خجالت بکش...این  لاله ست

لاله ترکیه ست

کمی مضطرب بود اما ادامه داد: چه ربطی داره...ایرانسلشه...بیا خودت زنگ بزن.

من باید برم بیرون

باشه بریم

تنها

تورو خدا مسخره بازیو شروع نکن...

کف دستم را برای اینکه ادامه ندهد جلوی صورتش گرفتم و از کافه بیرون زدم.

تقریبا دستم لرزش مختصری داشت. این را وقتی فهمیدم که داشتم عینک آفتابی را روی چشمم می گذاشتم. بیرون، آفتاب نبود. به آسمان نگاه نکردم اما می دانستم تکه ابری گذرا جلوی خورشید را گرفته. چون  در مدتی که توی کافه نشسته بودم آفتاب خیابان از پنجره ی کافه، روی کمرم افتاده بود. هنوز جلوی کافه ایستاده بودم و خیابان را نگاه می کردم. کمی دور تر از من، آنطرف خیابان، دستگاه خودپرداز بانک بود که چند نفری جلوی دستگاه صف بسته بودند. کمی آنطرفتر مغازه ی میوه فروشی نسبتا بزرگی بود که صاحب میوه فروشی از وانت بدترکیبی بار سبز رنگ وانت و گلوله های سرخ  تُربچه که شاید بخاطر خیس بودنشان برق می زدند را خالی می کرد. می شد از این طرف خیابان هم بوی سبزیهای تازه و حتی بوی زمین گل آلودی که سبزیکار با چکمه روی آن راه می رفته، خم می شده و تربچه ها را از خاک بیرون می کشیده را حس کرد. پشت سرم صدای زنگوله ی در کافه آمد. وقتی برگشتم زن و مرد میانسالی از کافه بیرون آمدند.  هر دو درحالی که ماجرای خنده داری را برای هم تعریف می کردند امتداد پیاده رو را قدم زدند. دور که شدند صدای قهقهه  مرد از ته خیابان آمد و زن را دیدم که ریسه می رفت و به بازوی مرد مشت می زد.

خیابان خلوت بود، برای همین صدای جیغ کوتاه بچه ای که آنطرف خیابان داخل کالسکه بی تابی می کرد چند بار در سکوت خیابان تکرار شد. مادرش که شال سبز روی سرش انداخته بود کنار کالسکه زانو زد و به بچه چیزهایی می گفت که از این طرف خیابان نمی توانستم بشنوم.  دستش را داخل کالسکه برده بود و شاید صورت بچه را نوازش می کرد. درب صورتی رنگ خانه ای خیلی آرام باز شد. و از تاریکی درون خانه میله های براق فلزی بیرون آمد و آرام آرام حجم خموده ای را به دنبال خودش بیرون کشید.  پیرزن چروکیده ای که آهسته واکر را هل می داد...انگار جایی و چیزی را به غیر از واکری که در دست داشت نمی دید. مانتو قهوه ای رنگ بلندی که دو انگشت مانده بود به زمین سائیده شود تنش بود. آستینهای مانتو را تا روی آرنج تا زده بود و پوست شل و ساعد دستش مثل پوست زیر گلوی گاو، آویزان بود و تاب می خورد. روسری کوچک خردلی رنگ، عبور خفیفی از بین موهای انبوه فِر دارش داشت. موهایی که نیمی از آن با حنا رنگ شده بود و نیم دیگر سپید چرک مرده دیده می شد. آنقدر نهیف و سست حرکت می کرد که فکر کردم هرگز به انتهای خیابان نخواهد رسید. مرد میانسالی که تازه پولش را از دستگاه خود پرداز گرفته بود چند قدم آنطرف تر به رسیدی که از دستگاه گرفته بود زل زده بود. هنوز پول در دستهایش بود. کارت لای انگشتهایش و رسید در دست دیگرش. قد کوتاهی داشت و بخاطر خم کردن سرش برای دیدن رسید پول، می توانستم فرق سرش را ببینم. موهای تنکی داشت و در آستانه ی تاس شدن. شانه های تکیده اش مرا به این فکر انداخت شاید کارمند باشد. کارمندی که باقی مانده ی پول در حسابش حیاتی تر از هر چیز دیگر در زندگی اش است. و شکمی که حاصل پشت میز نشستن های زیاد و خوردن ناهاری که برنج شفته ی باقی مانده از شب گذشته است و زنش هر روز قبل از شام، در ظرف فلزی میزیزد و در یخچال می گذارد تا همسرش هر صبح زود ظرف را در کیف بگذارد.

 صاحب میوه فروشی با راننده ی وانت سبزی حرف می زد و دستهایش در هوا می چرخید و خطهای فرضی می کشید. راننده وانت، مرد لاغری بود که لباس گشادی تنش بود. کمر بند چرم باریکش را آنقدر محکم بسته بود که می شد معذب بودن نفس کشیدنش را حس کرد. در جیب روی سینه ی پیراهنش پاکت سیگاری گذاشته بود که آنقسمت پیراهن را به پایین می کشید. شبیه کیسه ای که در آن چیز سنگینی انداخته باشند. شاید همراه سیگار، مدارک وانت فرتوت و قدیمی اش هم در جیب پیراهنش بود. در دست دیگرش که من نمی دیدم سیگاری بود که با کام گرفتن، متوجهش شدم. وقتی سیگار را می مکید رگهای کردن باریکش بیرون می زد و حتی می توانستم تا حدودی برجستگی گلویش، همان برجستگی هایی که در گلوی آدمهای لاغر بالا و پایین می رود را ببینم.

من حالا می توانم خیابان را، نه به شکل واضح، بفهمم. داغی آسفالت و درد هولناکی که در تمام تنم پیچده. روی زمین، کمی سبزی ریخته و چند تا تربچه قرمز که حالا بیشتر برق می زنند. صداها را نمی توانم خوب تشخیص بدهم آدمهایی که دور من حلقه زده اند و هر کدام چیزی می گویند. صورتم روی آسفالت است و حس میکنم خط گرمی از سرم روی زمین می ریزد. مرد لاغر از وانت پیاده شده و فریاد می کشد. می توانم رگهای گردنش را ببینم و پاکت سیگاری که تا نیمه از جیبش بیرون آمده. دلم برایش می سوزد. مادر بچه ی توی کالسکه گریه می کند. مرد کارمند خم شده روی من. صدایش را نمی شنوم. زیر چشمهایش گود رفته. حتما کارمند است. میوه فروش دستکشهای سبز بزرگی دارد. اول سرم را از کنار سپر وانت کنار می کشد و بعد پاهایم را تکان می دهد که با اینکار دردم زیادتر می شود. نای فریاد زدن ندارم. انگار فکم به آرواره ام چسبیده. صدای زنگوله ی در کافه مثل ناقوس کلیسا در سرم می پیچد و حالا تو کنارم نشسته ای. خودت را بی مبالات روی زمین انداخته ای. چشمهایت هوشیار است. و چقدر وقتی دستت زیر چانه ات نیست زیباتری. نمی فهمم چه می گویی و لی دستهایت را حس میکنم که روی صورتم می کشی.  مادر بچه، از زمین بلندت می کند  اما باز خودت را کنارم می اندازی. روسری ات از سرت افتاده و ناله می کنی. هیچ وقت تو را اینطور ندیده بودم. صورتت را نزدیکم میکنی حالا از لبهایت می فهمم. اسمم را صدا می زنی و حالم را می پرسی. آخرین رمقی که برایم مانده را جمع میکنم. کمی فکم را باز میکنم و فقط می توانم بگویم «اوهوم». آنهم همراه با حجم داغی که از دهانم بیرون می ریزد.  دلم می خواست برایت توضیح می دادم که پیرزن زمین خورد و وقتی وسط خیابان دویدم اینطور شد. نباید خودت را بابت چیزی سرزنش کنی. حالا تکه ابر خودش را کنار کشیده.  نور خورشید چشمهایم را می زند و تو را نمی بینم.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1391ساعت 19:57 توسط کافه چی |

این پست، بدور از هرگونه واژه بازی و ساخت موقعیت های مختلف، جدا از هر گونه خلق طنز و خنده و با برائت از هر ادعای فیلسوفانه و شعاری، توسط کسی که هیچ ادعا و غرضی در هیچ زمینه ای ندارد و به شما به چشم دوست نگاه میکند چون معتقد است اگر آدمهایی دور هم جمع بشوند حتما نقاط مشترکی دارند که همین نقاط مشترک آنها را کم کم به یک اندیشه واحد متعالی خواهد رساند، نوعی فراخوان برای لحظاتی تامل و تفکر است. شاید ساعتهای زیادی در زندگی مان فکرهای مهمی کرده باشیم اما اینبار می خواهم به دعوت من، برای لحظاتی حتی کوتاه به این سولات بی اهمیت فکر کنید و همگی نتیجه هایمان را روی هم بگذاریم تا ببینیم به نقطه ی مشترکی خواهیم رسید یا نه. بدون شک برای ما که در زندگی به چیزهای مهم زیادی فکر کرده ایم این سولات پاسخهای ساده ای خواهند داشت. البته امیدوارم.

تابحال شده تحت تاثیر شهوت، حرفهایی بزنید و یا رفتاری انجام بدهید که فردای آنروز از به یاد آوردنشان خجالت بکشید و نوعی پشیمانی شرم آوری گریبانتان را بگیرد؟ یا شاید آدمهایی را دیده اید که علی رغم وجهه ی متین و متشخص اجتماعی در اثر مصرف الکل رفتاری نامتعادل و گاها زننده و شرم آوری از خودشان نشان داده اند. این تجربه که رد خور ندارد برای همه مان پیش آمده که در لحظه ای آنقدر از کسی یا چیزی عصبانی هستیم که فکرهای کاملا فانتزی و غیر واقع خشنی در سرمان شکل می گیرد و درنهایت ممکن است حرفهایی بزنیم یا رفتاری بکنیم که بعد از فروکش کردن خشم، باورمان نشود این فکرها و رفتارها از ما سر زده.

سوال اینجاست که برای نمونه، در مثال شهوت، چه عاملی باعث می شود ما پشیمان بشویم؟ قاعدتا خواهید گفت تمام شدن حس شهوت. و باز هم در جواب سوالی که می پرسد چه عاملی باعث شد از خود بی خود بشویم و رفتاری شهوانی نشان بدهیم خواهید گفت حضور حس شهوت. نتیجه می گیریم بودن یا نبودن یک عامل می تواند از ما دو موجود جداگانه با جهانبینی و اندیشه ای جداگانه بسازد. با حضور حس شهوت تمام دنیا را شهوانی میبینم و طبق قوانین دنیای شهوانی، شهوانی رفتار میکنیم. با حضور عامل خشم، به یک جانی بالفطره تبدیل می شویم و با عامل الکل به یک دلقک دیوانه. اما آیا این عوامل محرک دائمی هستند؟ اصلا همین دائمی نبودنشان است که ما می توانیم تشخیص بدهیم به دو موجود متفاوت تبدیل شده بودیم. وگرنه وقتی تحت تاثیر شهوت هستیم که در آن لحظه ابدا فکر نمیکنیم رفتاری غیر معمول داریم. اتفاقا در نظرمان حرفها و رفتارمان لذتبخش و هیجان انگیز هم جلوه میکند. همینطور انسان مست فراموش میکند در زمان هوشیاری یک جنتلمن و یا انسان عقلانی تمام عیار است. درهمان لحظات مستی هم هنوز فکر میکند اعمالش بر اساس منطق و عقل و خرد است در حالی که یک ناظر بیرونی رفتاری دلقک مابانه را تماشا میکند.

و اما سوال اصلی این است که چکسی می تواند این مسئله را تضمین کند که عاملی با ماندگاری طولانی مدت، همه ی مارا مسخ نکرده باشد؟ یعنی در حال حاضر همه ی مردم شهر علی رغم اینکه فکر میکنند رفتار و اعمال و تفکرشان معمولی و درست است، تحت تاثیر یک عامل با ماندگاری طولانی مدت هستند. قانونی وجود ندارد عواملِ از خود بی خود کننده، زمان ماندگاری کوتاهی داشته باشند. ممکن است ویروسی سالها کسی را مبتلا کند. یا همین دیوانه های تیمارستانهای خودمان را نگاه کنید. فکر میکنید می دانند که دیوانه اند؟ تحت یک عامل بیماری، سالهاست که بستری هستند. شاید بد نباشد سوال را در ابعاد بزرگتری مطرح کنیم. مثلا در ابعاد جهانی! رفتار آدمها را در طی دهه های مختلف و قرون مختلف رصد کنیم و ببنیم چیزی دستگیرمان می شود؟ من به ظهور مدرنیته و پست مدرنیسم و واژه های مضحک عده ای که فکر می کنند برفراز قله های روشنگری نشسته اند و مردم را رصد می کنند کاری ندارم. من از یک عامل مسخ کننده ی واقعی، درست به واقعی بودن حس شهوت و خشم حرف می زنم.

آیا کسی می تواند ادعا کند با زیر رو کردن تمام جزئیات رفتارش و کند کاو آنها به این نتیجه رسیده همه ی ما مسخ شده ی یک عامل مجهول هستیم؟ یا اینکه از همین راه بگوید اساسا مسخ شدگی دسته جمعی ما مزخرف تمام عیار است؟ اصلا تفکرات جهانی را فراموش کنیم. بگویید کسی وجود دارد که در طی ۲۴ ساعت کاملا متوجه باشد که همین عوامل کوتاه مدت مثل خشم و شهوت و غیره هر لحظه از اون یک موجود متفاوت نساخته اند؟

دوست دارم شما هم در این فراخوان تفکر شرکت کنید و نتایج را با هم بررسی کنیم. مطمئنم پیدا کردن مثالهای روزمره پاسخهای مارا قابل فهم تر خواهد کرد. کسی چه می داند شاید یکنفر از شما توانست مسخ شدگی را اثبات کند و دیگران را با چک و لگد هوشیار کند!

بعد نوشت:

چیزی که از کامنتهای شما یاد گرفتم و همینطور بخشی از آموخته های خودم را به شکل این ضمیمه ی طولانی در آوردم و سعی کردم به ساده ترین شکل ممکن بنویسم که کامنتی مبنی بر نفهمیدن نداشته باشم. کاملا واضح و بدیهی است که این حرفهایی که نوشتم کاملا برداشت شخصی ست و صد البته ممکن است درست نباشد. قصه را تمام نکردم و اگر مورد پسند بود در آینده بخش دوم گفتگو را خواهم نوشت. و البته این بستگی به بازخورد و میزان جذابیت موضوع دارد که خودم فکر نمیکنم مقبول باشد. چون این قبیل بحثها همیشه خسته کننده و زودگذر جلوه می کنند. کلیک کنید

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 1:37 توسط کافه چی |

نزدیک تپه های شیان کنار بزرگراه، چشم می چرخاندم. شنیده بودم کنار بزرگراه می نشینند و چوبدستی هم دارند. نیم ساعتی را چرخ زدم تا عاقبت یکنفر را دیدم که با کلاه شاپوی حصیری  کنار جدول نشسته بود و چوبدستی اش را تکان می داد...بالا... پایین...بالا...پایین...عینک آفتابی، از آنها که نیو در فیلم ماتریکس به چشم می زد داشت و با پوست آفتاب سوخته اش من را به یاد داگلاس پدر در فیلم غرب وحشی می انداخت وقتی که خاک و خولی و پوست پوست شده از یک گاوچرانی طولانی به مزرعه برمی گشت. کنارش آهسته  ترمز کردم. شیشه را آرام پایین دادم. متوجه من که شد، چوب دستی را ثابت نگه داشت. کمی عینکش را پایین داد و از بالای عینک به من نگاه کرد. سرم را با نگرانی طرفش کشیدم و با جدیت آمیخته به تردید گفتم : گوسفند.

با انگشت اشاره عینکش را بالا داد و گفت:  گوسفند.

***

حالا کنار دست من نشسته بود و مسیر را به من نشان می داد. پیچ و خم و کوچه پس کوچه هایی که پایان نداشت و من تمام مدت سعی می کردم مسیر را درحافظه ام بسپارم تا موقع برگشت گم و گور نشوم. سربالایی تندی را رفتیم و تقریبا حواشی جنگل شیان بودیم که گفت : بپیچ توی فرعی. راه خاکی پرچاله چوله ای بود که مارپیچ از بین درختهای تنک می گذشت. لباسش بوی پشکل تازه می داد و این مسئله اطمینان من را از گوسفند فروش بودنش بیشتر می کرد تا فکر اینکه، نکند آدمکشی، دزدی چیزی باشد از سرم بیافتد. چوب دستی اش را به شکل ناشیانه ای منبت کاری کرده بود. شاید ساعتهای بی کاری اش وقتی کنار اتوبان منتظر خریدار گوسفند می نشیند از این جور سرگرمی های هنری دارد. زیر چشمی به چوبدستی نگاه می کردم. برای از پا درآوردن آدمی در ابعاد من کافی بود.

پرسیدم: گوسفندات کجان پس؟

دوباره عینکش را پایین داد و از بالای عینک نگاهم کرد. فهمیدم  از این کار خوشش می آید مخصوصا وقتی با حالت خاصی عینک را دوباره به صورتش می چسباند. یکجور امضای هنری یا ژست سینمایی برای رفتارش بود.

باید زیاد باشن نه؟

ها؟

گوسفنداتو میگم...زیادن؟

یکهو دو دستی کوبید روی داشبورد ماشین که منم با هر دوپا ترمز را فشار دادم. خاک زیادی بلند شد و چون شیشه ها پایین بود دیگر چیزی ندیدم. فکر کردم به آدمی چیزی زده ام. تقریبا نفسم بند آمده بود که کم کم گرد و خاک خوابید. نفهمیدم چه موقع بیرون رفته بود. حالا جلوی ماشین ایستاده بود و چوبدستی اش را پشت گردنش انداخته بود و مثل مراد بیک هر دو دستش را به آن قلاب کرده بود.

بیو

چی؟

بیو بیرون

چرا؟

گوسفند

آهان... گوسفند

پیاده شدم و اطراف را نگاه کردم. کمی آنطرفتر یک گاراژ متروکه بود که درب بزرگ زنگ زده ای داشت. ساق پاهای سگی را می دیدم که داخل گاراژ پشت در قدم می زد و مدام پارس می کرد.

اونجان؟ ...گوسفندات؟

هاه؟

گوسفندات اون تو هستن؟

په نه چی؟ اون توان دیگه؟ مگه گوسفند نمی خوای؟

آره بابا گوسفند می خوام

پَ بیو

و خودش جلو جلو حرکت کرد. چند قدم مانده بود به درب بزرگ برسد خیلی فرز و چالاک خودش را روی زمین انداخت و میله ی پایین در را بالا کشید و در باز شد.

خدای من. این زشت ترین سگی بود که به عمرم دیده بودم. تقریبا سوراخهای  دماغش کنار چشمهایش  قرار داشت و با هر بار پارس کردن کلی کف و تف از دهانش بیرون می پاشید. یکجور رنگ خاکستری چرکی داشت که نفهمیدم بخاطر کثیف بودنش چرک به نظر می رسد یا نژاد مزخرف حرامزاده اش این رنگی بود. روی دو پای عقبش بلند شد و هر دو دست بد ترکیبش را روی شکم داگلاس پدر گذاشت.

جولی...ای ول ...جولی...دمت گرم...

بدون هیچ تردیدی اسم "جولی" برای آن هیولای فرانکشتاین یک ننگ بزرگ و بی احترامی عظیمی برای همه ی جولی های دلفریب و دوست داشتنی دنیا محسوب می شد.

خودم را به هر جان کندنی بود از کنار سگ عبور دادم. تمام مدت زل زده بود به چشمهایم و از خودش صداهای ناجوری در می آورد. به ته گاراژ که رسیدیم عده ای را دیدم که با لباسهای خونی و چاقوهای تیز، پیکر گوسفندهای ذبح شده را از سقف آویخته بودند و سلاخی می کردند. بلند سلام کردم اما حتی یکی از آنها هم برنگشت نگاهم کند. ضد حیوانی ترین تصویری بود که در زندگی ام به شکل مستند و زنده می دیدم. روی کف پوش سپید رنگ، خون جریان داشت. همه جا خون بود. دیوارها و لباسهایشان. حتی روی صورتهایشان هم قطره های خون چکیده بود.

اَ ایی ور...

چی؟

اَ این ور بیو...

دنبالش راه افتادم تا به ورودی یک زیر زمین رسیدیم. سرش را خم کرد، داخل رفت و در تاریکی گم شد. کمی تردید کردم و به اطراف نگاه کردم. سلاخ ها هنوز سلاخی می کردند و گربه ها از دور به دست سلاخها نگاه می کردند و منتظر آشغال گوشتی چیزی بودند که مثل دله ها بدزدند و بروند یه گوشه سق بزنند.

گوسفند... گوسفند

گوسفند... آره الان میام

به محض ورود، هاله ای از بوی پشکل به صورتم خورد و ریه هایم پر از هوای گوسفندی شد. بدون هیچ تردیدی آنجا زندان آشویتز گوسفندها بود. یعنی پر ازدحام ترین تجمع گوسفندی دنیا. همه در هم لولیده بودند. حتی حق بره ها هم رعایت نشده بود و مدام لگد می شدند. به هیچ عنوان نشانی از احساسات گوسفند دوستانه در آن محیط وجود نداشت. هنوز عینکش به چشمش بود. با چوبدستی اش به طرف گوسفندها اشاره کرد و گفت: گوسفند.

بله میبینم.

کدومشومی خوای ؟

هوم؟

کدومو می خوای؟

چالش برانگیز ترین سوالی بود که کسی می توانست از من بپرسد. حس مسئول تیرباران زندانیان آشویتز را داشتم. به دستور من یکی از این بی نواها باید بدست سلاخ کشته می شد. در موقعیت بغرنجی گرفتار شده بودم. کمی به آنها نگاه کردم. چشمهای لعنتیشان همیشه خدا خیس است. انگار قبل از اینکه پیششان بروی یک دل سیر گریه کرده اند.

زودباش...

اومممم...خب من یه گوسفند خوب می خوام دیگه!

خوبن دیگه پس نه چی ان؟

آره خوبن ...خب...اون...نه نه ...اون یکی...نه...

بزرگ یا کوچیک؟

نه بزرگ نه کوچیک

نر یا ماده؟

نر باشه...به بلوغ رسیده باشه...زن نباشه ها

هااااااااااا ها ها ها...زن چیه؟...گوسفنده

آره همون ... منظورم گوسفند ماده ست

اون خوبه؟

کدوم؟

اون؟

نمی بینم.

تقریبا شیرجه زد و گردن یکی از گوسفندها را گرفت

ولش کن...خفه ش کردی

نه خفه نمیشه مهندسبازی در نیار

مهندس بازی چیه ! داری خفه ش میکنی زبون بسته رو

خوبه؟

چی خوبه؟

 گوسفنده

آره گوسفنده ...میبینم...ولش کن بذار حرف می زنیم انتخاب میکنیم...

در میره

کجارو داره بره؟!

گم میشه

نمیشه من حواسم هست

و گوسفند بی نوا را ول کرد که انگار خودم نفس راحتی کشیدم.

نیم ساعت گذشته بود. آنجا گوشه طویله پایش را تکیه داده بود به دیوار و داشت از بالای عینک من را نگاه می کرد. من هم دستم را پشتم زده بودم و دنبال گوسفندی بودم که نر باشد، نه کوچک باشد نه بزرگ، چشمهایش خیس نباشد که وقتی نگاهت به چشمش افتاد غم دنیا بیاید سنگینی کند بالای سینه ات و خداراچه دیدی یکهو خودت هم زار زار بزنی زیر گریه...

گرمه

چی؟

گرمه

حواسمو پرت نکن دارم انتخاب میکنم

اون سیاهه خوبه... ببین مردانگیشو...حسابی مرده ها...همو خوبه ها

هوم؟ نه مگه نمی بینی چقدر خسته ست.

سر جدت  گرمه

حالا میبینی  اینا چی میکشن تو این گرما؟

اینا حیوانه...نافهمه

از تو بهتر می فهمن...چرا اونجوری گردنشو گرفته بودی؟ خجالت نمیکشی؟ با اون عینک دودی ت...ورش دار از چشمت تو این تاریکی...

مهندس...جان هر کی دوس داری ...

قسم نده...

خو اگه نمی خوای اذیتمان نکن...

می خوام...اینقدر حرف نزن... الان یکی انتخاب می کنم برو بکشش راحت بشی...

چهل و پنج دقیقه بود که آن پایین بین جماعت گوسفندها بودیم و تقریبا داگلاس پدر داشت از پا می افتاد. سرم را که چرخاندم یکی از سلاخها که شلوار زندان دوزش را تا زیر گردنش بالا کشیده بود و چاقوی دسته زردش را لای کش شلوار فرو کرده بود داخل آمد.

چه میکنید؟

نمیگه کدومو می خواد

چه می خواد؟

میگه نر باشه متوسط باشه

خو...او که خوبه

هجوم برد و یکی از گوسفندها را زیر بغلش زد و بیرون رفت. من که خشکم زده بود به داگلاس پدر نگاه کردم که عینکش را به صورتش چسباند و با خوشحالی بیرون دوید.

به حیاط گاراژ که رسیدم نور چشمهایم را زد و هنوز گیج از بوی پشکل بودم. حالم که سرجایش آمد داگلاس پدر را دیدم که بین سلاخها قدم می زند. به طرف آنها دویدم و هنوز چند قدم مانده بود که برسم، کله ی خون آلود گوسفندم را دیدم که روی زمین افتاده بود و سلاخ داشت آماده می شد پوستش را بکند. بی معرفت چشمهایش خیس ترین چشم گوسفندیه دنیا بود. برای دقایقی از انسان بودن خودم پشیمان شدم و میل عجیبی داشتم که کاش جای یکی از این گربه های دله دزد نره گدا بودم و تمام عمرم آشغال گوشت سق می زدم بدون آنکه بفهمم چه می خورم.

پشت رل، بیرون گاراژ، منتظر بودم و سیگار دود می کردم... یک گوسفند بود. من آمدم. یک گوسفند نبود.

کسی چه می داند گوسفند بودن چگونه است. شاید از من هم بهتر حالیشان بشود. شاید بفهمد. شاید التماس کند که سرش را نبرند.

***

غروب در خانه نشسته ام و تکه های جگر را به دندان می کشم. زیر زبانم له می شوند و لذت می برم. همگی جگر می خوریم و می خندیم.  چقدر خوب است عشق و حال و دور هم بودن و جگر به رگ زدن...

مضاف:

از آنجا که هیچگونه تعصب به دور از عقلانیت ندارم و همه پدیده ها را با نگاهی به دور از انصاف نگاه نمیکنم، اینبار باید بگویم حتی در یکی از فعالیتهای مضحک بشریت، یعنی فوتبال، جذابیتهایی نهفته است که گاهی باید مدت کوتاهی دل به آن سپرد و در این رودخانه ی بی عمق، برای ساعاتی شناور شد و خود را به دست جریان پر شتاب و پر پیچ و خم آن داد. طی رصدهایم از این دوره ی مسابقات و تعقیب بازیها فهمیدم فوتبال ورزشی است که قوانین و مناسکی کاملا منحصر به فرد دارد و در هیچکدام از طبقه بندی های ورزشی نمی گنجد. عاملی جادویی در رگهای این ورزش جریان دارد که بر دو پایه استوار است. اولین آن، روح زندگی و دومین آن عنصر غافلگیری است. این دو عامل، از این ورزش محبوب که از هر دو طیف خاص و عام طرفدار دارد دنیایی اسراری ساخته که با ورود به آن در هزار تویی اسیر خواهی شد که شاید تا ابدیت راه خروج را پیدا نکنی.

با آنکه بازی تیم قدرتمند اسپانیا منجر به نتایجی خوب شد اما باید بگویم برای من فینال این دوره از مسابقات بین دو تیم آلمان و ایتالیا برگزار شد و جام خیالی ام را در همان مسابقه به ایتالیا تقدیم کردم. اسپانیا قدرتمند است اما از دنیای فوتبال حقیقی فاصله دارد. به روح وحشی و خلاقانه ی فوتبال توهین میکند و روباتهایی در زمین بازی میکنند که اگر کیتهای برنامه ریزی شده را از پشت گردنشان بیرون بیاوری قادر به حرکت نیستند. پاس دادن فوتبال نیست. با این پاسهای فوتسالی، دست آخر به ابرپاسورهایی مبدل خواهند شد که حوصله مخاطب پرهیجان فوتبال را سر می برند. ایتالیا در این مسابقات نشان داد فوتبال یعنی زندگی، هیجان، اشک، اشتباه و پیروزی. بالوتلی نشان داد که می توان فوتبال را که خشن ترین ورزش است با طنز در آمیخت و بعد از زدن گل، فیگور قهرمانان پرورش اندام را جلوی داوری که کارت زرد کشیده گرفت. پیرلو در ایتالیا ثابت کرد می شود با یک ضربه چیپ در حساس ترین لحظات، کپسولی از انرژی و امید را در رگهای تیم صد در صد شکست خورده تزریق کرد و ماجرا را به هندی ترین وجه ممکن تغییر داد. بوفون ثابت کرد هر تیم به پدری معنوی نیاز دارد که می تواند فقط با حضورش مثل نخ تسبیح تمام مهره های پراکنده را متحد کند و مربی تیم ایتالیا ثابت کرد می شود با ساختار شکنی و غریزی عمل کردن، عجیبترین تعویض ها را در بحرانی ترین شرایط انجام داد و از هجوم مطبوعات نترسید و نتیجه گرفت. ایتالیا برای ما قصه تعریف کرد. مثل قصه هایی که شخصیت اول آن یک انسان بدشانس است که طی اتفاقاتی ناخواسته وارد ماجراهایی پر فراز و نشیب می شود و دست آخر به قهرمانی تبدیل می شود که اگر چه در مبارزه ی نهایی شکست می خورد اما تمام مخاطبین قصه با او همدلی کرده اند و شکستش را پیروزی می بینند. ایتالیا امشب مقابل قدرت حال حاضر فوتبال جهان که پر از ستاره و به تعبیر من هنرمند است باخت، اما به طرفداران فوتبال ثابت کرد هنوز هم می شود از فوتبال هجومی و خلاقانه لذت برد و هنوز هم می شود فوتبال را به زندگی، با تمام غافلگیری هایش، تشبیه کرد. 

+ نوشته شده در جمعه دوم تیر 1391ساعت 20:40 توسط کافه چی |

اینطوری می شود که گاهی، یعنی هر وقت که هوس اش به جانم بیافتد، روزم را با آئینی باشکوه شروع می کنم. قوری سرخ رنگ، لیوان مخصوص، میز کوتاه چوبی و درنهایت عنصر اصلی این فریضه ی کهن، یعنی چای سبز.

مراسم چای، مربوط به جنبه های ژاپنی من می شود که بنا بر شرایط و موقعیت های مختلف عود می کند. آخرین بار بعد از خواندن هاگاکوره (مانیفست سامورایی ها) بود که تا چند هفته تقریبا هیچ تفاوتی میان خودم و یک سامورایی شرافتمند نمی دیدم. قبلتر از آن، بعد از دیدن فیلم "طعم برنج با چای سبز" ساخته ی نابغه ی بی همتای ژاپنی، اوزو بود که یک ماه زیر گوش پدرم خواندم درهای بدترکیب خانه را خراب کنیم و به جایش درهای کشویی نصب کنیم.

وقتی چای سبز با مناسک کوتاه اما حکیمانه دم می کشد، درب لیوان را بر می دارم، چشمهایم را می بندم و بخش زیادی از دماغم را روی بخار چای نگه می دارم. اینجاست که مکاشفه اتفاق می افتد و خودم را لابه لای نقاشی های روی لیوان می بینم. کنار زنهای زیبای کیمونو پوشی که موهایشان را به طرز خاصی تزئین کرده اند و زیر شاخه های مملو از شکوفه های گیلاس نشسته اند و به مرغابی های سبز رنگ برکه نگاه می کنند. خودم را می بینم میان مزارع چای و چایکاران خموده ی صندل پوش ژاپنی که زیر لب هایکو یا سرودی آیینی را زمزمه می کنند. باد می وزد و ریه های من پر از هوای سرزمین آفتاب می شود. درست در اوج مکاشفه صدای مادرم را می شنوم که می گوید: اه اه اونجوری نکن حالم بهم خورد.

اینبار ژاپنی بازی ام گل کرد چون پدرم در آستانه سفری کاری به ژاپن است. ماجرای سفر را از آنجا فهمیدم که مثل هر بار که قصد سفر دارد، همه ی آموزش زبان نصرت را روی ام پی تری پلیر می ریزد و با جدیت خستگی ناپذیری مدام تکرار می کنند. آی  ام فرام ایران...یس آف کورز...ور آر یو فرام؟...اوه گود...آی ام فرام ایران...یس آف کورز...ور آر یو فرام؟...آوووه  گود گود...

این بی سلیقگی محض مرا تا دروازه های جنون می کشاند. وقتی پا به سرزمین کهنی می گذاری که خِرَد و هنر، زیباترین تجلی خود را به نمایش گذاشته اند، به جای خواندن هایکویی خیال انگیز یا جمله های از بر شده ی خردمندانه ی ژاپنی، باید بگویی: ور آر یو فرام؟!... آن هم در سرزمینی که همه چشم بادامی اند. و قاعدتا افغانی یا ترکمن نیستند!

لیوان چای در دست، با ابرو های هشتی شده، مقابل پدرم که سعی دارد لهجه اش را به یانکی های گردن کج نزدیکتر کند، می ایستم.

منم ببر

وات؟

منم ببر ژاپن.

وات؟! ...ور آر یو فرام؟

اتاق را ترک می کنم در حالی که بیهودگی و یاس تمام کالبدم را لبریز کرده. کنار پنجره می ایستم و به شکوفه های گیلاس و مزارع چای فکر میکنم. لیوان را دوباره بو می کنم و باز صدا می آید: نکن اونجوری حالمو بهم زدی.

 هایکویی می سرایم:

بر فراز مزارع چای

میان شکوفه های گیلاس

مادر جان گیر نده

پاورقی:

از یک عبور: کلیک کنید

پاورقی شماره ۲:

مرتضی مرا تهدید کرده که اگر در وبلاگم درباره تیم فوتبال ایتالیا چیزی ننویسم مثل سوهان روح آرام آرام مغزم را خواهد جوید. بنابراین من هم، با آنکه جیزی از فوتبال نمی دانم و فقط ایتالیا را برای حضور بالوتلی دوست دارم و در خفا اسپانیا را برای بازی فوق العاده اش تحسین میکنم از شما می خواهم بخاطر اینکه دل دوست من خوش بشود و خطر اسپانیا را فراموش کند طرفدار ایتالیا باشید و برایش هورا بکشید. و اسپانیا را بخاطر قدرتش تحسین نکنید. بالاخره ایتالیا بالوتلی دارد که من عاشق شخصیت و حاشیه هایش هستم. تصور کنید بالوتلی حوصله اش سر می رود جوانان  منچستر سیتی را با دارت میزند. مخفیانه سیگار میکشد، با لکاته های دوزاری می پرد و کاری میکند که مانچینی به سمتش چمدان پرتاب کند. شخصیت بازیگوش و اما نه شرور بالوتلی مثل کودکی تخس و لجباز باعث شده همه دوستش داشته باشند و ایتالیا دوست داشتنی تر به نظر برسد. بنابراین زنده باد ایتالیا(با توجه به اینکه اسپانیا فوق العاده ست).

مثل روز برایم روشن است که الان عده ای می آیند می نویسند پس تیم ملی خودمون چی...چرا غیرت ایرانی و از این مزخرفات نداری. عزیز دلم بازی مرده خوری با ازبکستان و خیمه شب بازی خواب آور با قطر حرفی برای گفتن باقی نمی گذارد. بنابراین برای تیم فوتبال کشورم تره هم خرد نمی کنم و بروند همه شان به جهنم که حال هفتاد میلیون ایرانی فوتبال دوست را بهم می زنند.

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1391ساعت 15:58 توسط کافه چی |

صبح جمعه، شهر تهران، چهار راه های بی ماشین، شماره اندازهای چراغ راهنمایی، که برای ماشینهای خیالی ثانیه می شمارند. آنقدر خلوت است که می توانم همه ی چراغها را رد کنم. و می کنم. خلقم تنگ است. خودم را موظف به کاری کرده ام که هر جمعه صبح مجبورم بیدار بشوم، یه موز را با آب انبه، آنهم به کمک کف دست، در دهانم فرو کنم و از خانه بیرون بزنم. درراه، خواب و بیداری هستم که به خواب گرایش بیشتری دارد. چراغها را رد می کنم. یکی بعد از دیگری. یکی از آن چهارراه های گشاد که روزهای عادی آسفالتش را از شدت ترافیک نمی شود دید...

خیابانهای غرب، عمیقتر خوابند. حتی حیوانات شهری. شاید گنجشکهای غرب هم به خواب آلودگی عمیق صبحگاهی سرمایه داری مبتلا شده اند.

ماشین را کناری پارک می کنم و بیرون می آیم. خودم را کش و قوس که میدهم کلیشه ای ترین فکر دنیا سراغم می آید. سحر خیزی چقدر خوب است. فندک زیر سیگارم  می گیرم و با اولین جرقه ی فندک صدا می آید: آقا...آقا...

وسط کوچه زنی قد بلند با لباس سرخ رنگ بلندی که تا مچ پاهایش را پوشانده و نقشهای سیاه ظریفی دارد ایستاده. موهای نامرتبش به رنگ خاکستری تمایل دارد که روی شانه هایش پاشیده. چیزی شبیه صندلهای باریک ساحلی پا کرده و لبخندی را که هیچ چیزی در آن نیست به من می زند. دود سیگار را بیرون می دهم:

- پوفففففففف جانم؟ (دود پیچ تندی در جلوی صورتم می خورد و با باد گم می شود)

- میشه یه لحظه... (و با دست، به شکل ظریفی، اشاره می کند که نزدیکتر بروم)

از نزدیک می توانم صورتش را دقیقتر ببینم. گوشه ی چشمهایش چروکهای ریزی دارد و با لبخند، چینهای کوچکی از کنار لبهایش، گونه های برجسته اش را دور می زند و به چروکهای باوقار گوشه ی چشمها می پیوندد. می توانم حدس بزنم پنجاه ساله است. دندانهای سفید نسبتا مرتبی دارد و گردن بلندی که با باز بودن یقه ی لباسش کشیده تر به نظر می رسد.

- شما اون ضرب و المثل رو یادتون میاد که میگه ثواب کباب شد؟

- اومدم ثواب کنم کباب شد...(و سعی میکنم خنده ام بی ادبانه نباشد)

- آره ه ه...اومدم ثواب بشه کباب شد (باز هم اشتباه گفت ولی اهمیتی نداد اصلاحش کند)

-  جانم؟ کاری دا...

نگذاشت سوال احمقانه ام را کامل کنم. اگر با من کاری نداشت که صدایم نمی کرد. خیلی زود دم دستی بودن سوال نیمه کاره ام از ذهنم گذشت...

- این چندمین باره که این کار سهل انگارانه رو تکرار میکنم....اومدم برای گربه های تنهای کوچه غذا بذارم که دَر خونه پشت سرم بسته شد... (وقتی حرف می زد آرنج مرا لمس کرد برای هدایتم به طرف خانه اش) این امکان برای شما وجود داره که اگر احیانا پیچ گوشتی توی ماشین دارید برام بازش کنید...میشه این لطف رو به من بکنید؟

ازکلمات، خوب استفاده میکند. یعنی استادانه استفاده میکند. انگار داشت مکالمات روزمره ی یک فرانسوی را برای من ترجمه می کرد. این طرز صحبت کردن آنهم در شهری که همه ی مردمش از صبح تا شب نهایتا از صد واژه ی مشابه برای ارتباط برقرار کردن استفاده می کنند و اگر بخواهند خلاق تر باشند شور حرف زدن را با تکرار دیوانه کننده ی کلمات "درواقع" ، "خواهش میکنم" ، "ممنون" ، "زحمت کشیدید" در خواهند آورد یا نهایتا کمی فعلها را جابجا خواهند کرد.

"سهل انگارانه" ، "گربه های تنها" (یک ترکیب شاعرانه با ظرافت و نکته سنجی طنازانه) ، و جالب تر از آن استفاده از واژه "احیانا" و قرار دادنش، آنهم به شکل نگینی درخشان، وسط یه جمله ی پرسشی ساده.

- البته...اما بهتره اول یه نگاه به نوع قفل در بندازم.

 

به در ورودی ساختمان که رسیدیم عذر خواهی کرد و خودش وارد شد. از پله ها بالا می رفت و چیزهایی می گفت که بخاطر پیچیدن صدا در راه پله ها و اینکه به شکل عجیبی فکرهای احمقانه در ذهنم می پیچید نشنیدم. من با دیدن این زن می بایست احساس کسی را می داشتم که یک ناجی زنهای بیچاره ی پشت دَر مانده دارد. آنهم زنی با تبحر در بازی با کلمات و ادبیات محاوره ای که من شیفته ی آنم. اما حس من چیز گنگی است که خودم هم سر در نمی آورم. یک زن با قریب و الوقوع بودن حضورش، آنهم همزمان با جرقه ی فندکم، و جسورانه ظاهر شدنش در خیابانی که هیچ موجود زنده ای در آن نیست. حتی محض رضای خدا جست و خیز خواب آلوده ی گربه ای در کنار ساختمان که دلیلی برای گذاشتن غذای گربه باشد. چکسی ممکن است این وقت صبح در خیابانی که صاحبان سرمایه دارش ممکن است تا قرنها بعد از سقوط سرمایه داری هم بیدار نشوند، برای گربه ها غذا بگذارد؟ با نهایت احترامی که در ذهنم برای شعور واژه سازی زن داشتم می توانستم این اجازه را به خودم بدهم که کمی مشکوک و بدون تمرکز باشم. آنقدر که متوجه تمام شدن سیگاری که هنوز فرصت لب زدن به آن را پیدا نکرده ام و فیلتر خاموشش غریبانه و فراموش شده،  محکم لای انگشتانم چسبیده است. یادم آمد دَر ورودی را پشت سرم بسته ام. چند پله ی بالا آمده را برگشتم، فیلتر را بیرون انداختم و به عنوان یک مرد، شبیه شده بودم به دختران تازه بالغی که فکر می کنند هر لحظه ممکن است در جایی نا آشنا، دامنشان را لکه دار کنند، اینبار لای در را باز گذاشتم.

قفل، قفل ساده ای نیست. لااقل باز کردنش از توان من که سر رشته ای در امر "باز کردن" ندارم خارج است. اما با حالتی که یک متخصص ارتوپد به عکسهای استخوان گردنی شکسته نگاه میکند، وانمود میکنم دادن نظر کارشناسی ام به زمان و توجه بیشتری نیاز دارد. در ذهنم بهترین جمله ای را که می شود درمورد ناتوان بودن باز کردن قفلی بسته ادا کرد مرور میکنم.

پرسید: اینجا زندگی می کنی؟

وقتی برگشتم دیدم روی پله ها نشسته. مثل اینکه روی کاناپه ی همیشگی اش نشسته باشد. و حالا ساق پاهایش از لباس پوشیده ی بلندش بیرون آمده، با لکه های ریزی که من روی دست و بازوی برخی از آدمهای مسن که پوست روشنی دارند دیده بودم. آن لکه ها هرگز توانایی برهم زدن زیبایی و منحصر به فرد بودن آن ساقها را ندارند. وقتی از نگاه تو، سهم زیادی از تعریف زیبایی مربوط ساق پا، انگشتان و گردن و دندان باشد، می توانی زنی پنجاه ساله، بدون کوچکترین دستکاری در طبیعت حقیقی اش را بخاطر حفاظت از آن همه عناصر زیبایی تحسین کنی.

- نه من وسط این خیابون پایینی کاری دارم که تا ظهر طول میکشه.

چه جواب ابلهانه ای. از من پرسید اینجا زندگی میکنی؟ و حتی کوچکترین اشاره ای به چیز دیگری نکرد. آنوقت من داستانی از کارم تعریف کردم. و بی ربط تر از آن بازه زمانی هم مشخص کردم. تا ظهر طول میکشه! صبح تا ظهر طول میکشه. مسخره تر از این هم می شد جواب داد؟

 - خب نظرت چیه؟

باز هم نگاهی به قفل میکنم. کمی با انگشت سبابه و شصت، چانه ام را می مالم و کاملا از تصنعی بودن حرکاتم آگاهم.

- خب این یه قفل معمولی نیست. فکر کنم مجبورید قفل ساز خبر کنید.

- اوه نه...هیچ کاری نمی تونی بکنی برام؟ (این جمله، تمنای یک پرنسس واقعی را از شاهزاده اش دارد درحالی که شاهزاده از ازدواج با او منصرف شده).

- آمممممم....اوممممم.آ آ آ آ آ...نمی دونم بشه یا نشه. (مثل حقیقت وجود خورشید در روز، این اطمینان را دارم که حتی نمی توانم یک پیچش را باز کنم).

- سعیتو بکن... مطمئنم می تونی. (و این جمله حس مشوقانه ی مادری به کودکش را دارد که قرار است در المپیاد ریاضی آبروی خانوادگی را حفظ کند).

حالا من پیچ گوشتی را انداخته ام به یکی از پیچها و در حقیقت مشغول پیچاندن افکارم هستم. اگر دیوانه باشد، اگر در باز بشود و دست آخر بفهمم کسی در ساختمان نیست و این زن قصد رفتن به خانه ی همسایه را دارد، شاید مربوط به تمایلات دیر طغیان کرده ی اروتیک زنی در آستانه ی پنجاه سالگی است، شاید جسدی در خانه است و دست آخر من شریک جرم شناخته بشوم...چطور می شود از دست این ذهن چموش لگد پران راحت شد...

- سرایدارمون توی ویلای شمال، البته سرایدار که نه، همه مون در کنار هم مهمون خداییم، اگر اینجا بود خیلی زود بازش می کرد. آخه میدونی اون همه کاری رو میتونه انجام بده.

خب دیوانه، وقتی این مناعت طبع قشنگ، در یک زن پنجاه ساله، در جمله ی فروتنانه اش تجلی پیدا میکند، باید خیلی چشم سفید باشی که حداقل درمورد ارتکاب جنایت یا سرقت فکر کنی. لبخندم را نشانش می دهم.

 - موهامو می بینی؟

دست از تقلای احمقانه ام بر می دارم و به موهایش نگاه می کنم. پر از تارهای سفیدی است که لابلای سیاهی موهای پرپشتش خودنمایی میکند.

- بخاطر بچه هام دیگه رنگ نمی کنم. 19 ساله و 21 ساله...

با لبخندی که خودم هم می دانم مبهم است کمی سر تکان می دهم.

- اسمت چیه؟

دختر تازه بالغ شکاک، از خودش یک اسم دروغین می گوید: امین.

- امین...اسم دامادم بود. یعنی هست. (و بعد زل می زند به نرده ها)

- اگر در باز بشه حتما مهمونت میکنم بیای تو.

نا امنی. باید یک جمله زودتر دست و پا کنم که بروم دنبال کارم.

- اینجور که معلومه این قفل باز بشو نیست . اگر بخواید می تونم برم یه کلیدسازبیارم براتون ...ای بابا راستی امروز جمعه ست جایی باز نیست...

- سال آخر دانشگاه بود که حامله شدم...انقلاب فرهنگی هم شد...نتونستم ادامه بدم. هرچند زیاد هم مهم نیست. خیلی بیشتر از اونی که برای دانشگاه نیازه مطالعه میکنم. هیچ میدونی من یه وکیل فوق العاده بودم.

وقتی جمله ی آخر را گفت مثل یک دختر بچه ذوق کرد و کف دستهایش را بهم زد. چشمهایش برق می زد و انگار منتظر واکنش من بود.

- جدی؟ چه عالی. حتما یه وکیل گرون قیمت؟

- نه ه ه ...البته بعضی وقتا هم گرون قیمت بودم. میدونی؟ بستگی به آدمی داشت که وکالتشو قبول می کردم.

- باید جالب باشه

- آره محشر بود. (دختر بچه ای شده بود که به طرز خفیفی موقع حرف زدن بالا پایین می پرید).

- بیا بشین برات تعریف کنم.

حس خوبی نداشتم. دوست داشتم سریعتر از ساختمان بیرون بزنم. تمام جذابیت و هنر کلامی او قابل تحسین، قابل احترام، ولی هیچ دوست نداشتم همسایه های دیگر ساختمان، من را در آن وضعیت، درست شانه به شانه ی زنی که ساق پاهایش حالا کمی بالاتر از زانو خودنمایی میکند و به شکل غیر قابل باوری رفتاری عجیب و احتمالا خلاف عرف اجتماعی ایران دارد. کنارش نشستم. ماجرای یکی از پرونده هایش را با تمام جزئیات و حتی توصیف مناظر و موقعیتها برایم تعریف کرد. و من در تمام این مدت، به جعبه ی ابزار ماشینم که مثل جسدی له شده دل و روده اش روی زمین پخش شده نگاه می کنم. گاهی از این فاصله ی نزدیک، موهایش را نگاه میکنم که چطور یکی درمیان سپید است.

ماجرای پرونده ی وکالت، با انتهایی بامزه، تمام شده و من مشغول جمع کردن جعبه ابزار هستم در حالی که لبخند می زنم و به این فکر میکنم کاشکی همسایه هایش با صدای اکو شده ی ما در راهرو بیدار نشده باشند.

- متاسفم که نتونستم. نمی دونم چه کار دیگه ای می تونم براتون انجام بدم البته با توجه به اینکه ممکنه کارم هم دیر بشه. (نگاهی به ساعت موبایلم کردم. یک ربع تاخیر داشتم. نگرانی و اضطرابم بیشتر شد).    

- الهی بمیرم پسرم...مزاحم کار ت شدم.

گفت " پسرم". پس تمام فرضیات فرویدی ابطال می شود. اون در کمال هوشیاری از این اختلاف سنی بیست ساله آگاه است.

- من دیگه مزاحم ت نمیشم. برو به کارت برس که دیر نشه. منم یه فکری میکنم. از همسایه ها کمک می گیرم.

- خواهش میکنم. به هر حال منو ببخشید که نتونستم از پس این قفل بر بیام.

- راستی نمی خوای شمارمو داشته باشی؟

فرضیات فرویدی دوباره قوت می گیرند. تقریبا نه، بلکه کاملا غافلگیر شده ام. انتظار نداشتم و دلیلی نمی دیدم زنی در بحران پشت دَر ماندگی و در چنین تقابل معمولی و کوتاهی بخواهد یک پسر بیست و نه ساله که حدودا چند سال هم کوچکتر از سن حقیقی اش به نظر می رسد و بدون اینکه دهان به حرف زدن درباب مسئله ای که ممکن است نقطه مشترکی محسوب شود گشوده باشد، شماره اش را داشته باشد.

- اوه البته البته...گفتگو با شما خیلی خوب بود. (خیلی که نه...به هر حال تعارفات اغراق آمیز جزوی از سرشت زندگی مدرن اجتماعی انسانها شده).

جعبه ابزار را زمین می گذارم، موبایلم را از جیبم بیرون می آورم و درحالی که وانمود میکنم همه چیز کاملا طبیعی و متمدنانه ست شماره را ذخیره می کنم. شماره تلفن منزلش را می دهد. و من اشتباها اولش شماره 912 می زنم. بعد که شماره را باز خوانی میکنم می گوید :«شماره خونه ست پسر».

خیابان هنوز سوت و کور و جمعه آلود است. تقریبا به جلوی ساختمانی که باید داخلش شوم رسیده ام و تمام اتفاقات را با تمام علامت سوالهای ذهنم مرور می کنم. مثل کمیسری که دوست دارد سر نخی را با ذکاوت بیرون بیاورد. تلاش میکنم تمام جملاتش را مرور کنم. و همه ی ...جعبه ابزار! جعبه ابزار را جا گذاشته ام. بدون اینکه فکر کنم موبایلم را بیرون می آورم و شماره تلفن را می گیرم. چند بوق...یادم می افتد که او پشت در است و قاعدتا در عرض سه چهار دقیقه نمی تواند کسی را صدا کرده باشد و موفق به باز کردن قفل شده باشد. از حماقت خودم کلافه می شوم. الو؟...گوشی برداشته شد!

الو؟!

بفرمایید آقا...

آآآآآ...اوم...

بفرمایید آقا

آآآآ....من می خواستم ببینم...ببخشید شما در خونتون ...موفق شدید بازش کنید؟...

آه سلام خوبی؟ جعبه ابزارتو جا گذاشتی...من برات نگه می دارم. ظهر بیا ببرش اتفاقا ناهار هم درست کردم...  

آممممم...عرض کنم...عرض کنم که ...من جایی باید برم...یعنی جایی دعوتم...خیلی معذرت می ...

نگذاشت حرفم تمام بشود.

خواهش میکنم بیا...بیا من تنهام...بیا گربه مو هم ببین...حرف میزنیم روز جمعه ست...بچه های من تصادف کردند مردند...من...(حس میکنم صدایش بغض دارد...شاید هم اشتباه میکنم).

آخه من دعوتم ...باید...آخه ...می دونید من خیلی...

جعبه ابزارتو میذارم پشت در ... کارت تموم شد بیا برش دار.(تلفن را قطع کرد).

پاورقی:
بله، این طولانی ترین داستان کافه کافکا ست. و اگر تا اینجا رسیده ای من خوشحالم و تشکر میکنم از حوصله ت.

بعد نوشت:

این تنها پستی هست که نوع نظراتش برام اهمیت داره و به دقت بررسی میکنم. این پست برای من ملاکیست جهت تشخیص سلیقه ی خواننده هام. لطفا اگر دوستش داشتی، به علت دوست داشتنت اشاره کن. کدوم قسمت، چه فضایی، چه تعلیقی...لازم نیست با ادبیات خاصی بنویسی. با زبان ساده و صمیمی حتی اگر نکته ای ساده باشه بنویس. و اگر دوست نداشتی و اگر علت دوست نداشتنت خصومت شخصی با من نیست، حتی در یک خط دلیلت رو بیان کن. و البته سعی کن درباره نوشته، خصوصی نظر ندی چون من خصوصی ها را نگه نمی دارم و میل دارم نظرت به طور مستند پای این نوشته باقی بمونه. (البته اجباری در کار نیست اگر هم حال و حوصله نداری چیزی ننویس)

بعد بعد نوشت:

در آینده می توانم به راحتی درجواب کسانی که اکثریت خوانندگانم را چه در کامنتهای خصوصی و چه در عمومی متهم می کنند و آنها را چیزی خیلی کمتر از آنچه هستند توصیف میکنند، ارجاع بدهم به پست "گربه های تنها".
تا اینجای کار که حدود ۳۰۰ کامنت برای من گذاشتید، می توانم به صراحت بگویم که کمی ترسیده ام. از اینکه به خودم ثابت شد شما دقیق می خوانید، نکته سنجید و عقاید و نظرهای ارزشمندی دارید و من باید مراقب چیزی که می نویسم باشم. برای اولین بار چیزی حدود نیمی از روز برای نوشته ای مختص وبلاگ وقت گذاشتم. و این توقع را کردم که برای وقت گذاشتنم شما هم در نظر دادن کمی وقت بگذارید که الحق هم این کار را شایسته انجام دادید.
شاید برخی از شما برای اولین بار بود که نظرتان را به شکل تخصصی درباره داستانکی مکتوب می کردید. پیش از آن اگر می پرسیدند خوب بود یا بد بود، می گفتید خوب بود اما به دلایلتان فکر نمی کردید. درخواست من شاید باعث شد برای اعلام رضایت یا نارضایتی دنبال دلیل بگردید و این می شود اولین نقد مکتوب که به دست شما نوشته شد. من خوشحال شدم، دلگرم شدم، نظرهایتان را خط به خط خواندم، گاهی متعجب و گاهی خندان و گاهی شگفت زده شدم. شاید تعداد زیادی از شما در بازه سنی ۱۸ تا ۲۴ سال باشید. و این جای خوشحالیست که اینقدر خوب توانایی ابراز عقیده درباره یک اثر را دارید. نوشته ی من با تمام نقصها و ضعفهایی که خودم به آنها آگاهم ملاک شایسته ای برای نقدی فراتر از این نبود اما شما در خیلی از موارد بیش از استحقاقم مرا مورد محبت قرار دادید که از این بابت سپاسگذارم.  سرعت بد اینترنت، ایرادات پیاپی در سایت بلاگفا و زمان کم، فرصت و اجازه نداد از تک تک کامنتها تشکر کنم، عمیقا عذرخواهی میکنم. مطمئنم با بلند نظری مرا خواهید بخشید.
 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 23:2 توسط کافه چی |

از در مصلا که وارد شدم چیزهای سفید رنگی که مربوط به تخم گیاهان بود در هوا پرواز می کردند. شبیه پشم حلاجی شده بود که توی تمام سواخهای آدم گیر می کرد. نمی توانستم تند راه بروم چون در آنصورت می بایست تند تنفس بکشم و اینجوری  پشم و پیله ها وارد سواخ دماغم می شدند. همان اوایل راه یکی از بیلبیلکها وارد چشمم شد و چند دقیقه ای  مجبور شدم دور خودم بچرخم و تخم چشمم را با گوشه پیراهنم تمیز کنم. چند کیلومتر اول را ناشیانه لابه لای پشمهای معلق راه رفتم. اما یک میلیون کیلومتر باقی مانده تا سالن اصلی مصلا را حرفه ای تر طی کردم چون تبحر جاخالی دادن را پیدا کرده بود.

هوا خیلی گرم بود. بخاطر یک میلیارد کیلومتر لعنتی، از درب مصلا تا سالن اصلی مصلا، حسابی تشنه شده بودم. از طرفی چندتا پشم معلق هم توی گلویم چسبیده بود. برای همین کنار یکی از این نوشابه فروشی ها یی ایستادم که یک استخر پر از نوشابه ی شناور در یخ آب دارند. روی جدول نشستم و نصف شیشه ی آب معدنی را سر کشیدم. کمی به پاهایم نگاه کردم و به این فکر کردم هیچ چیز نمی تواند مانع ادامه ی سفر من بشود. چون هدف من کتاب است و برای رسیدن به کتاب باید هر مشقتی را متحمل شد. یک پیاده روی طولانی در گرمایی مرد افکن  آنهم میان پشمهای پرنده. همینطور که راه می رفتم از دور سالن اصلی مصلا نمایان شد. توده های مردم از دور مثل جماعت مورچگان کاملا کاتوره ای و بی نظم از درها داخل می رفتند و دور خودشان می چرخیدند. از پله های ورودی بالا رفتم. احساس زائری را داشتم که از صحرایی بزرگ عبور کرده و قرار است با گذشتن از دامنه های هیمالیا به تبت برسد. از درب شماره 17 وارد سالن شدم. اختلاف نور بیرون و داخل باعث شد کمی گیج بخورم و پایم را روی حجم نرم سفید رنگی که درست کنار درب ورودی شماره 17 بود بگذارم. به تمام مقدسات سوگند می خورم من نژاد پرست نیستم اما این بار اول بود که دلم خواست یکی از پاهای عربی را که دشداشه سفید رنگی پوشیده بود و درست وسط درب ورودی شماره 17 نشسته بود و با منوی موبایلش ور می رفت به یک شتر سرکش ببینم و شتر را وسط یک بیابان پر از خار رم بدهم. کمی به من نگاه کرد و با عربی غلیظ چیزهایی گفت که حرکات دست و صورتش شبیه این بود که می گوید هووووی عجم ...مگه کوری نمی بینی اینجا برای خودم نشستم دارم به موبایلم ور می رم؟

چند راهرو را رد کردم تا عرب را فراموش کنم. سالنها بر اساس حروف الفبا بود. و من از دری وارد شده بودم که کنار الف بود. نیلوفر، ققنوس، ثالث، مروارید، نگاه، مرکز. همه ی این انتشاراتی که می خواستم به آنها سر بزنم با حروفی شروع می شدند که مربوط به انتهای سالن بود. سالنی به غایت بزرگ. به غایت گیج کننده. و غیر نمایشگاهی ترین سالن کره زمین. همینطور از کنار سالنها عبور می کردم تا به حروف مورد نظر برسم. سمت راستم روی زمین، سه کنج ها، روی پله ها، نوک تیرکها، زیر میزها، مردم نشسته بودن. تیپ زیر هم. انگار که حسابی انرژی شان از پیاده روی تمام شده بود. همه شان هم مرا نگاه می کردند. نه اینکه فقط من را. هر کس از جلویشان رد می شد نگاه می کردند. جای خوبی برای نگاه کردن به آدمها و خستگی در کردن بود. من هم نگاهشان می کردم. قیافه پشت قیافه. خدای من نمی توانستم آن همه قیافه را پشت سر هم تحلیل کنم. بلوند، سیاه، سبزه فلفل نمکی، فربه بغل پر کن، لاغر استخوان فرو کن...شبیه نمایشگاه آدم و تنوع نژاد بود تا کتاب.

اول از همه رفتم سراغ نیلوفر(منظورم انتشارات نیلوفر است). یک عالمه "این مردم نازنین" جلوی غرفه تجمع کرده بودند. فروشنده های جوان هم به بانوان محترمه خدمات عرضه می کردند. هیچ راهی نبود که خودم را جلوی میز کتابها برسانم. عقلانی ترین کار گرفتن لیست کتابها بود. روبروی غرفه کناری نیلوفر(منظورم انتشارات نیلوفر است) که مگس می پراند ایستادم و لیست را نگاه کردم. بوی نا می داد. کپک زده بود. همان لیست پارسال بود و کتابهای آشنایی که خوانده بودم. باقی انتشاراتی که می خواستم سر بزنم ماجرایی مشابه داشتند. یکساعت از ورود من به نمایشگاه گذشته بود و من سه لیست کتاب در دستم بود. کمرم در حال شکستن بود. گرسنه و تشنه بودم. پاهایم داخل کفش ذوق ذوق می زد. و دلم می خواست بفهمم شتری که عرب را به آن بسته بودم الان به کجای بیابان رسیده.

چکسی گفته حتما باید از این چند انتشارات خرید کرد؟ اصلا تمام کتابهای این انتشارات های معروف را شهر کتابها دارند. چیزی که ممکن است نایاب باشد کتابهایی است که این انتشارات غیر معروف دارند. هم خلوت ترند و هم متنوع تر...این شد که راهروها را یکی پس از دیگری قدم زدم. خانه ی ایرانی غذای ایرانی، استیون جابز، موفقیت در 5 ثانیه، طریقه گشاد کردن چاکرا توسط آواتار مهناز، سفرنامه ناصر خسرو، انواع غزلیات شیخ شوشتری، مثنوی معنوی، رباعیات خیام جیبی، حافظ شناسی در ده دقیقه، اسلام شناسی از دیدگاه هانری کوربن، فتوحات مکیه ابن عربی، اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابوسعید ابوالخیر، دا، داستان مدیر مدرسه جلال آل احمد از انتشارات آستان قدس رضوی!، دا، رازهای موفقیت، ده مرد پولدار دنیا، نقشه عراق، دا، انواع قرآن با چاپهای نفیس. اصول کافی، دا، مجموعه سخنرانی های دکتر ازغدی، دا، داستان مدیر مدرسه جلال آل احمد انتشارات گلواژه، چگوارا کیست؟، دا، آموزش غلبه بر استرس در چند ثانیه. دا، برادران کامازوف 12 جلد انتشارات سیرداغ!...

نون، واو، ه، ی...آخر حروف الفبا و من انتهای سالن که به دوری انتهای دنیا بود...دیگر هیچ سوختی در بدنم برای تبدیل انرژی وجود نداشت. همه این راه را دوباره برگشتم تا به درب شماره 17 برسم و برگرد بروم پی کارم. حالم از هر چه کتاب بود بهم می خورد و دلم فقط یک نوشیدنی خنک و یک غذای خوشمزه می خواست که بخورم تا انرژی بگیرم. به هر جان کندنی بود به درب شماره 17 رسیدم که اس ام اس آمد. ایثار: حاجی، کتاب حقوق مدنی اثر دکتر قذمیتیان انتشارات میزان  رو سر راهت بگیر بیا دفتر مرتضی...قربون دستت.

سر جایم ایستاده بودم و به انتهای سالن که با میم شروع می شد نگاه کردم. مایوسانه ترین تصویری بود پیش رویم بود. به درب شماره 17 نگاه کردم. و با حسرت دوباره به سوی انتهای سالن حرکت کردم. یک بیلیون کیلومتر رفتم تا به حرف میم رسیدم. انتشاراتی به نام میزان وجود نداشت. کاش ایثار را هم می توانستم به همان شتر ببندم. یک بیلیون کیلومتر دیگر راه رفتم تا دوباره به درب شماره 17 رسیدم. چشمهایم سیاهی می رفت. دوباره پایم روی حجم سفید نرمی  رفت. بعد پشت سرم کسی عربی فریاد می زد. بین جمعیت و قیافه هایشان خودم را به جلو هل می دادم. پشمها جلوی چشمهایم می رقصیدند.

بو آمد. اومممممممم...بوی همبرگر ذغالی. مثل مسخ شده ها دنبال بو را گرفتم تا رسیدم به ساندویچی. همبرگرهای کوچولوی لامصب را می انداخت روی میله های داغ و کبابشان می کرد. اووومممممم عالی بود. یک همبرگر با نوشابه خریدم و کیف و بند و بساطم را انداختم روی یک میزی بزرگ فلزی کثیف که پر از سس کچاب بود و ملت با کتابهایشان دورش غذا می خوردند. با تمام ولع و حرص انسانی نسبت به غذا بزرگ ترین گاز زندگی ام را به همبرگر زدم. گوشت داغ زیر دندانهایم له می شد و طعم گوجه و خیار شور فوق العاده اش می کرد. چشمهایم را بسته بودم و از همبرگر لذت می بردم. دهانم پر ترین دهان همبرگری دنیا بود. نوشابه را باز کردم و یک قلب نوشابه را با لقمه بزرگ همبرگر در دهانم مخلوط کردم تا راحتتر جوبده بشود. حس کردم چیزی کنار صورتم حرکت می کند. سرم را آرام چرخاندم. یک دوربین فیلم برداری بزرگ و مردی با میکروفن شبکه 1 سیما کنارم ایستاده بودند. جویدن را فراموش کردم. هنوز کلی همبرگر در دهانم بود و لپهایم به شکل رقت انگیزی باد کرده بود. لنز دوربین فقط چهار انگشت از نوک دماغم فاصله داشت. مرد میکروفن به دست مدام می گفت بخور آقا بخور، کتاب نداری موقع خوردن بخونی؟ بخور راحت باش بخور...

باورم نمی شد فحشهایی که سالها بود از یادم رفته بود همه به یادم آمد...و خشونتی وصف ناپذیر و میل مهارناپذیر ارتکاب به جنایت داخل تمام مویرگهایم می دوید. ترجیح می دهم باقی ماجرا تعریف نکنم...

پاورقی:

با اینکه اینهمه زجر کشیده ام و پشم خورده ام و از همه چیز انتقاد کرده ام و غر زده ام، اما هرگز جایی از پستم ننوشتم نمایشگاه نروید. 

پاورقی ۲:

اختراع انزوا (پل استر)- سلاخ خانه شماره پنج (کورت ونه گوت)-سایه تن درشکه چی(پتر وایس)-یادداشتهای شخصی یک سرباز(سلینجر)-سومویی که نمی توانست گنده شود (اریک امانوئل اشمیت)-خنده در تاریکی(ناباکوف)- زندگی شهری(بارتلمی)-گربه های آدمخوار(هاروکی موراکامی)-زنی که هر روز راس ساعت ۶ صبح می آمد (مارکز)- اتوبوس پیر (ریچارد براتیگان)...

بعد نوشت ضمیمه: اطلاعیه یا مطلبی در خصوص خدایگان تکنولوژی کلیک کنید

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:3 توسط کافه چی |

بینگو بینگو، یک موجود افسانه ای مربوط به قبایل حاشیه ی جنگلهای انبوه و پرباران کنگو است، با دهانی به بزرگی سوسمار و بدنی به اندازه یک گربه چاق پشمالو. بله درست است. چیزی که تصور کردید 90 درصد آرواره و دندان است که برای گاز گرفتن استفاده می شود. اما برای گاز گرفتن چه چیزی؟

قبایل ساکن در حواشی جنگلهای انبوه و پر باران کنگو، در دوران کودکی عمیقا بر این باورند که یک روز بینگو بینگو آنها را گاز گرفته. البته این تصور را والدین آنها به بچه ها القا می کنند تا حواس بچه را پرت کنند. همان کاری را می گویم که باعث می شود پسر بچه ها چند روزی دامن بپوشند. بیشتر نمی توانم اشاره کنم چون با اخلاقیات هماهنگی ندارد. همه اینها را گفتم تا بگویم که " آدم را بیگو بینگو گاز بگیرد ولی جو نگیرد".

یکی از این دی وی دی ها که روی جلدش پر از داس خون آلود و جمجمه و استخوان ترقوه دارد را از گوشه پیاده رو به مبلغ دوهزار و پانصد تومان خریدم فقط بخاطر اینکه نوشته بود آخرین تحقیقات معتبرترین دانشگاههای آمریکا درباره شیطان و حضورش در زندگی.

دی وی دی مذکور حاوی اطلاعاتی بود که حسابی باعث آگاهی من شد. مثلا دیگر می دانم تمام اشکال هندسی مثل هرم، مخروط، قیف، مثلث و چیزهای نوک تیز همگی نشانه های شیطانی هستند. و اینکه روزانه چندین شیطان همزمان روی ما کار می کنند که ما را منحرف کنند تا گول بخوریم. از راه به در شدن فقط به کشیدن شیشه که نیست. هزارتا راه دیگرهم دارد. سازندگان مستند "شیطان، بلای جان انسان" بر این باور بودند که تمامی فراماسونرها و گروه هایی مثل بیلدینبرگ و همه زیر زمینی ها و فراموش خانه ها از عوامل مستقیم شیطان هستند و هر کدام به نوعی سعی در تسلط بر انسانها دارند که ببرندشان به قهقرا .

جالب آن بود که من نمی دانستم اعداد 9، 6، 13، 3، 666 و چند عدد دو رقمی و سه رقمی دیگر و یکی دوتا نماد ریاضی همگی اعداد و سمبولهای شیطانی هستند که ممکن است سر و کار داشتن با آنها آدم را جنزده و یه جوری بکند.حتی موسیقی هایی هم که با گیتار برقی سر و کار دارند همگی مربوط به شیاطین هستند و اشعارشان به زبان رمز در مدح و ستایش شیطان سروده شده.

روی صندلی عقب تاکسی لای دوتا بانوی محترمی که به سلامتی خودشان اهمیت نمی دادند و حتما روزی ده وعده زیاد غذا میل می کردند، خودم را فرو کرده بودم که بروم یک بانک خصوصی حساب باز کنم. از آن عقب راننده را نمی دیدم. چون صندلی اش را به شکل عجیبی خوابانده بود و خودش هم آنقدر در صندلی فرو رفته بود که به نظر می رسید روی گردنش نشسته. من فقط دو تا دست می دیدم که فرمان را می چرخاند و گاهی دنده عوض می کرد. کمی که گذشت یکی از دستها، کلید پخش اتومبیل را فشار داد و ناگهان یکی از همین گروه های متال که اینروزها مثل قارچ تند و تند ظاهر می شوند شروع به خواندن کرد. این اولین شیطانی بود که سراغم آمد و قصد داشت با موسیقی، از طریق گوشهایم در من نفوذ کند. تصمیم گرفتم خودم را به آن راه بزنم و حواس خودم را پرت کنم برای همین، کمی خم شدم تا از کنار شکم بانوی محترم، بیرون را نگاه کنم. تابلوهای سر در مغازه ها و آرم و لوگوهایشان یکی پس از دیگری از جلوی چشمهایم می گذشت. یه مثلث، حالا یه هرم، یه مثلث دیگه، با یه قیف درشت که لوگوی روغن موتور بود...خیلی زود فهمیدم شیطان دوم ظاهر شده تا اینبار از طریق چشمهایم کار خودش را بکند. همانطور که بیرون را نگاه می کردم ناگهان متوجه بانوی محترم شدم. با اخمهای درهم یک نگاه به سینه هایش می کرد و یک نگاه به من. خدایا. فکر می کرد مشغول نگاه کردن به اندامش هستم. در یک لحظه نیروی شدیدی را در پهلویم حس کردم. بانو با باسنش من را از خودش راند در حالی که رانده شدن از او مساوی بود با فرو رفتن در بانوی سمت راست. بانوی سمت راست هم نگاه شرم اوری به من انداخت و با باسنش من را پس داد. تا مقصد، با تمام وجود حس کردم یک توپ تنیس بودن چه احساسی دارد.

این خود خود شیطان سوم بود. شک نداشتم. من روبروی ساختمان بلند بانک بودم که یک مخروط نوک تیز تمام عیار بود. ولی چاره ای نداشتم باید به بانک می رفتم و حساب باز می کردم. با احتیاط و ترس داخل رفتم که بلافاصله شیطان چهارم سر و کله اش پیدا شد. دستگاه شماره ی نوبت به من عدد۳۹۶ را داد. سه عدد جهنمی شیطانی. مطمئن بودم در شیطانی ترین روز عمرم بودم. شیطان پشت شیطان. روی صندلی  منتظر نشسته بودم و به این فکر می کردم آیا تا آخر روز دوام می آورم یا نه. به این فکر کردم شاید با دیدن آن مستند و فهمیدن اسرار شیاطین، باعث تحریک جمعیت ابلیسها شده ام و آنها از دستم عصبانی هستند و می خواهند هر چه زودتر من را از راه به در کنند و به قهقرا ببرند. در ذهنم با این فکرها ور می رفتم که یک دست به شانه ام خورد. صورتم را که چرخاندم غول آساترین و عظیم الجثه ترین چشمهایی که در عمرم دیده بودم، به فاصله ی دو انگشت از صورتم، تند تند پلک می زد. مطمئن بودم این همان چشم شیطان است که بالای هرم فراماسونرها وجود دارد. همان عکس معروف روی دلار. جیغ کوتاهی کشیدم و بدنم سست شد. بعد صدای خنده ی ترسناکی آمد و پشتبندش یکی گفت نترس پسرم...ساعت چنده؟

خودم را کمی عقب کشیدم. چشمهای یک پیرمرد بود که پشت عینک دسته کائوچویی اش به اندازه یک پشقاب میوه خوری شده بود. به ساعت بانک نگاه کردم و آهسته و وا رفته گفتم ده و ده دقیقه. خدای من. ده و ده دقیقه. عقربه های ساعت در ده و ده دقیقه درست مثل علامت پرگار فراماسونرهاست. این یک نشانه بود از بانک بیرون دویدم و سعی کردم با اولین وسیله نقلیه به خانه برگردم. آنروز تا وقتی که به خانه برسم چیزی حدود شانزده شیطان سراغم آمدند. به خانه که رسیدم احمد آقا سرایدار مشغول تمیز کردن پله ها بود و با خود یک ترانه قدیمی را زمزمه می کرد: شیشصد و شصت و شیش سه تا شیش داره، بقالی سر کوچه کیشمیش داره...

   

بعد نوشت به قلم مرتضی:

گاهی زندگی می شود شهر قصه که فیله رفت آب بخورد افتاد و دندونش شکست. حالا این دفعه گردنش شکست. مواجه شدن با مرگ در طول زندگی، شاید عمیق ترین،لعنتی ترین و البته عجیب ترین تجربه زندگی یک انسان باشد که بدون شک با چیدن لغات قابل بیان نیست. خوشحالم که این تجربه ی عمیق، لعنتی و البته عجیب را بدست آوردم تا بتوانم به خودم یاد آوری کنم "مرگ همین گوشه کنارم پیاده روی می کند". الان که می توانم اس ام اس بزنم، خودم را بخارانم و کسل کننده تر از همه، قلم دست بگیرم، دیدم که بهتر است چند خطی بنویسم برای شما و بخاطر دعاهای شما که یقینا باعث شد آسمان برای بهبودی من سریعتر سعی کند. مرسی از همه ی شما. دلگرمم کرد دعاهایتان. برای همه ی شما قشنگترین آرزوها را دارم. و همینطور برایتان صبر آرزو میکنم که دوست خودشیفته من را بیشتر تحمل کنید.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                   

 بعد بعد نوشت:

مطلبی درباره یک سریال : کلیک کنید.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 21:40 توسط کافه چی |