اول باید به یک تعادل ذهنی برسم و بعد چهار سطر بنویسم. نمی گذارند به تعادل ذهنی برسم. سیخ می زنند. ماجرا پشت ماجرا. یک روز بی ماجرا ندارم. امروز در مغازه نشسته بودم. صوتی تصویری را جمع کردیم پوشاک زنانه زدیم. همینطور نشسته بودم داشتم وبلاگ می خواندم. چند وقت بود وبلاگ نخوانده بودم. خیلی. از وقتی دنیایم عوض شد، از این دنیاها فاصله گرفتم. الان میبینم دنیای جدیدی شده است برای خودش. مثل اینها که می روند خارج بر می گردند می بینند همه بزرگ شده اند زن گرفته اند کلی بچه به دنیا آمده. زمان برای تو آنوقت که می رفتی ایستاد. یک برش بزرگ و بعد برمیگردی میبینی چقدر همه چیز عوض شده. وبلاگ نویسهایی که دوستشان داشتم خیلی تغییر کرده اند. از آن حالت عن قبلی که داشتند به حالت مفرح و حرفه ای تری در آمده اند. مثل اینها که اول میهمانی همه را شما خطاب می کنند و آخر خطابها "تون" می گذارند و آخر مهمانی کا کا می شوند و خودشان می شوند. تقریبا میزان خودشان شدن دارد بیشتر می شود. نمی دانم بخاطر پیشرفت مترجمهای ایرانی است یا نسل کتاب های ورودی تغییر کرده که تاثیر مستقیمش روی قلم نویسنده ها عیان شده. خواندنم که تمام شد سر چرخاندم بیرون مغازه. یک گاری قدیمی دیدم با پیرمرد چرکی که گاری پر از پیت نفتش را هل می داد. اینجا، در این خیابان این وقت روز پیرمردی که باقی مانده موهایش را دم اسبی کرده و با ریتم سردی گاری را هل می دهد چطور ظاهر شد. یاد قبلترها افتادم که با این پیرمرد چه کارها که نمی توانستم بکنم. می شد برای پیت نفتهایش ماجراهای قدیمی نوشت. نوستالوژی بازی و چراغ علاالدین و این چیزها. می شد برایش قصه ای جور کرد. می شد بروم دعوتش کنم به مغازه حرف بزنیم. وسوسه شدم بروم عکسی چیزی بگیرم درباره اش بنویسم. راستش حوصله ام نیامد. ترجیح دادم اجازه بدهم با ماجراهایش از کادر خارج بشود. رفت و بوی نفتش را شنیدم. شاید توهم بود اما بوی نفتش را شنیدم. حالا اینکه در این دوره زمانه نفت به کار چکسی می آید نمی دانم اما پیرمرد با حضور توضیح ناپذیرش باعث شد کمی فکر کنم. به اینکه فسیلهای ذهنی، همه باقی مانده اجساد دایناسورهای خاطراتم که جایی در اعماق ذهنم تلنبار شده اند روزی نفت می شوند. بالایشان را گاز پر می کند. فشار می آورد و شاید با یک تلنگر پوف بپاشد بیرون. اگر پاشید باید چکارش کنم؟ مثل برخی وبلاگ نویسها بشکه بشکه کنم بفروشم؟ ولش کنم سرایت کند به محیط زیست و گه بزند به اکوسیستم؟ شاید لوله کشی کردم فرستادم به مناطق محروم. به هر حال باید کاری با این ماجرا کرد...

***

یک طراح لباس زنان می خواهم برای زنهای غیر مانکنی لباس طراحی کند. آینده سلیقه جمعی دیگر از مانکنیزم حوصله اش سر می رود. دور ، دور زنان طبیعی است. آنها که اکثریت را تشکیل می دهد. زنده باد زنان تپل.

***

این وقتهای سال که می شود کمی افسرده می شوم. همه اش فکر میکنم همه رفته اند عشق و حال و من مانده ام. اصلا اهل عشق و حال نیستم اما نمی دانم دوره های اوج و حزیز(از املایش مطمئن نیستم) می آیند و میروند. فقط باید موج سواری کرد. روی موج بالا پایین رفت. راستش کمی حسودی هم میکنم. کمی هم احساس دیر شدگی دارم. هر وقت احساس دیر شدگی دارم خواب می بینم امتحانات پایان ترم است و من فراموش کرده ام سر کلاس یک درس حاضر بشوم و قرار است امتحانی را بدهم که بلد نیستم. خیلی حالت شومی است. وقتی بیدار می شوم یادم می افتد سالهاست که مدرک گرفته ام. هرچند نرفتم مدرکم را بگیرم. تمام که شد دیدم اشتباهی بودم. گفتم به تخمم. همه این سالها را باید می گذراندم تا به این نتیجه برسم اشتباهی بودم.

***

مردم کجا نقاشی هایشان را می فروشند؟ می خواهم نقاشی هایم را بفروشم. مجازی. فیسبوک کافه کافکا هم راه انداختم. شاید آنجا فروختمش.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:42 توسط کافه چی |

یکی را می شناختم هر وقت کتاب می خواند، هنوز یکی دو صفحه تمام نشده بود کتاب را می انداخت یک گوشه ای و شروع می کرد به نوشتن. پیش خودش، در اعماق افکار دوزاری اش، می گفت این مردک وقتی می تواند اینطور ساده بنویسد و کتاب کند و بفروشد پس چرا من ننویسم. طرف هیچ وقت نوشته ای را کتاب نکرد. پر بود از ایده هایی که به عمل در نیامدند. زمان که می گذشت می دید یکی یکی ایده هایش را دیگران متجلی می کنند. آنوقت دوست داشت در به در دنبال یکی بگردد و بگوید هی این ایده من بود. اولین بار به فکر من رسید...

نشسته ام در ماندالایم. حوصله توضیح دادن در این نوشته را ندارم اما ضرورت حکم می کند توضیحی بدهم که ماندالا چیست. ماندالا یک فضای بسته است با چهار دروازه که در حقیقت نمادی از ذهن شخص است. یک محل محافظت شده برای تجربه کردن. حالا این تجربه می تواند هر چیزی باشد. تجربه ای که باید در فضایی امن و مطهر اتفاق بیافتد. از یک معاشقه تا نیایش. ماندالای من یک تخت دو نفره است که برای خودم و لب تابم مهیا کرده ام. استثناً گاهی کتابهایم را به ماندالا راه می دهم. دیواره ها و سقف ماندالا از پارچه های زیبای هندی با طرح هایی خیال انگیز تشکیل شده. وقتی داخل این حریم می روی، هر چهار طرف را به فرشته های نگهبان می سپاری و در امنیت ، خلق می کنی. در ماندالا، با دستاری به سر و لباسهای سپید رنگ مثل یک ماهاراجه لاغر و بی ریخت هندی لم داده ام و شلغم می خورم. بعد از سالها دوباره سرما خوردم. مدتها بود به جسمم اجازه سرما خوردن نداده بودم اما اینبار سرگرم اتفاقاتی بودم که ضعیف شدم. و این شد که ویرووسهای مادر قح به، به شکل مخفیانه ای نفوذ کردند. سرم ذوق ذوق می کند. و آبریزش بینی دارم. کمی هم سینه ام خس خس می کند و دلم می خواهد 7 معشوقه زیبای هندی داشتم با دستانی که از طرح های پیچیده ی پیچ در پیچ حنا گذاشته شده و خلخالهایی که جرینگ جرینگ رقص پاهای سبزه ی چموش را اعلام می کنند تا اطراف ماندالای اتاقم بچرخند و همه جا را مرتب کنند و دمنوش و عصاره های خوش عطر هندی را در سینی هایی با نقوش داستانهای مهاباهارات برایم بیاورند. آه ای مردانگی آه که اشتیاقی تو را نیست به جز زنان...هرچند که وقتی واقعی بشوند و از حضرت خیال برون بخزند، همچون مقوا پخته، بی مزه می شود همه چیز.

واقعنا. یعنی برای یک مرد هیچ انگیزه ای به غیر از زنان وجود ندارد. هر که می گوید دارد مزخرف محض است. چطور می شود در سیاره ای که همه هنر و تاریخ و تمدنش اشباع شده است از چالش رابطه های متضاد، انگیزه ای به غیر از این وجود داشته باشد. حافظ هم از خم ابرو و پیچ و تاب زلف حرف می زند. ما که ندیدیم اما حتما خوب چیزی بوده. تا بیشتر از این، یک زنباره بوالهوس به نظر نرسیده ام بهتر است حرف را عوض کنم. باید بگویم که فیلم "vice" اگر بخواهیم از جنبه های دری وری تعقیب و گریزش عبور کنیم حرف جالبی می زند. خیلی مایلم یکی دوتا از شما این فیلم را ببینید و در کامنتها درباره اش حرف بزنیم. کلا مایلم حرف بزنم. نه بحث و جدل. چرت و پرت هم نه. بحث های درست و درمان. هوشمندانه. پدر مادر دار. وقتی کسی نباشد آدم بخواهد حرف بزند مجبور است باهاش بخوابد. اصلا برای این آدمها اینقدر با هم می خوابند چون حرفی برای زدن ندارند. همه دایره قلمرو ذهنشان آنقدر جویده و تکراری و محدود شده که جسمها شروع به کار می کنند. جسمها هم که به مطلوبیت نهایی می رسند. یعنی دیگر برجستگی یا پوزیشنی برای اکتشاف باقی نمی ماند. آنوقت حساب کن نه حرفی است و نه عملی. کسی یک وینچستر به من قرض بدهد.

هیچ جایی روی این عصاره اکالیپتوس ننوشته است موقع بخور چشمهایتان را ببندید. پفی یوز.

ما آدمها خیلی تو خالی هستیم. باور کن. دائما در حال پیروی از یک الگوی رفتاری هستیم. و مجموع الگوهای رفتاری مان آنقدر محدود است که اگر لحظه ای به این محدودیت واقف شویم درجا سرما می خوریم. مث من. یک لحظه اسارت در محدودیت و تو خالی بودن را حس کردم و درجا از شک وارده چاییدم. دلم می خواهد بروم به یک سیاره دیگر. از همین ماندالا. ماندالا ضمنا نوعی مرکب و سفینه هم محسوب می شود. قدیمها توی محراب غیب می شدند همین حرف منه... بدجور دلم می خواهد بروم به یک سیاره دیگر. چهارتا موجود تازه ببینم با رفتارهای تازه. رفتاری که شناخته شده نباشد. سیارات دیگر چطور می توانند باشند. آیا می شود نقاشی کشید از چیزی که ناشناخته است؟ کاش یک معشوقه میلیاردر داشتم. معشوقه ای که می توانست همه ایده هایم را متجلی کند. حتما نباید معشوقه ها مث بچه گنجشک دهانشان باز باشد تا فرو کنی در حلقشان. آنوقت ساختمانهایی که نمونه اش در سیاره نیست را می ساختم. علومی که برای هزار سال آینده بشر است را در آن تدریس می کردند. اقامتگاه هایی که کسی تا بحال ندیده. معشوقه های میلیاردر برای قصه ها هستند. شلغمم تمام شد.

+ نوشته شده در جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:20 توسط کافه چی |

گوشی های موبایل، تبلت، ال ای دی ... ده ها محصول الکترونیکی از یک برند نسبتا شناخته شده. لیست قیمتها روی پیشخوان بود و مغازه، فروشگاه یا همان دکان خودمان، امروز باید توسط من اداره می شد. سه قفل مغازه را باز کردم. کرکره بالا رفت. چراغهای تابلو ویترین را روشن کردم. بخاری را زیاد کردم و پشت کانتر نشستم. در این لحظات من فروشنده مهربان و تا حدود زیادی متشخص هستم. یادم افتاد باید ال ای دی پشت ویترین را روشن کنم. دمو یک دختر دوست داشتنی سرخ پوش است که اینطرف و آنطرف می رود. خودم بارها محو این دمو خیال انگیز شده ام. در حال پیدا کردن دکمه روشن خاموش بودم که صدای مهیبی آمد. درب مغازه، یک درب کشویی و از جنس شیشه شفاف است. اولین مشتری با سر خورد به درب ورودی. باید دقیقتر مرور کنم. همه چیز درست پیش می رفت. ساعت حدود 4 عصر. و من برای اولین بار در مقام فروشنده به تنهایی در مغازه هستم. و حالا اولین مشتری با سر خورد به درب ورودی. پیش خودش فکر کرده مغازه در ندارد. او با تصور اینکه وارد مغازه ای می شود که در ندارد با سر وارد شده بود. اگر آدم به جایی می رسد که در ندارد با سر وارد می شود. یعنی سر اولین عضوی است که از چهار چوب داخل می آید. در حالی که می باید پا اولین عضو باشد. لااقل منکه اینطور فکر می کنم.  در هر صورت مشتری با عصبانیت وارد شد و گفت: این چه وضعش است.

این جمله در سیاست و یا در اداره امور کلان کاربرد دارد. و هیچ ربطی به این موقعیتها ندارد. من در حال احتزار وسط مغازه ایستاده بودم و به لکه بزرگی که روی در بود نگاه می کردم. اثر چربی روی پوست اولین مشتری روی شیشه شکلی نه چندان دلچسب را بوجود آورده بود. یک لکه تقریبا گرد و چرب، که اندکی به سمت پایین کشیده شده بود. چیزی شبیه به تاش قلموی نقاشها. کشیدگی لکه این احتمال را می داد که اولین مشتری پس از برخورد، کمی به سمت پایین متمایل شده . پس ضربه باید کمی نگران کننده باشد زیرا در پاهایش ضعف بوجود آورده.

اولین مشتری مردی در حدود چهل و اندی و قدی نسبتا کوتاه که تاسی جلوی سرش قدمت دارد. باید مربوط باشد به اوایل سی سالگی اش. اگر ژنتیک را ندیده بگیرم می باید از غدد جنسی اش بیش از اندازه کار کشیده باشد. سبیلهای مرد نا منظم و پر پشت است. اما پشت این عصبانیت به نظر با معرفت می آید.

تکرار کرد: این چه وضعش است. و من برای دقایق اولیه ی  تجربه  ی فروشندگی، در موقعیت بغرنجی قرار داشتم. تمایلات انسان دوستانه ام دلسوزی عمیقی را نسبت به او بوجود آورده بود و از طرفی نمی دانستم پاسخ خشم او را چطور باید بدهم.

-          چیزیتون نشد؟

-          خب بشه. چه فرقی می کنه؟

-          من الان چه کمکی ازم ساخته ست؟

-          یه چیزی بزنید به شیشه آدم ببینه.

-          چشم.

-          گوشی چی دارید؟

-          اون قسمت، گوشی های موبایله. بفرمایید راهنماییتون کنم.

-          خانوم من منو فرستاده چک کنم.

-          عجب. کدوم گوشی مد نظرتونه براتون تست کنم.

-          این چنده؟

-          قیمت روشه.

-          لمسیه؟

-          بله.

-          دو سیمکارته؟

-          بله.

-          چند تا هسته داره؟

-          4 تا.

-          باز کن.

-          حتما.

اولین مشتری، به روی خودش نمی آورد که سرش درد می کند. شاید خجالت زده است و یا بی از حد مغرور. تست گوشی که تمام شد گفت: آها. خوبه. خانوم من منو فرستاد چک کنم.

-          بله. متوجه شدم.

-          خب ... ببینم...شما بازید؟

-          بله؟!

-          مغازه رو میگم. مغازه بازه؟

-          آها بله بازه.

-          خب من بر می گردم.

و رفت. خانوم اولین مشتری، اولین مشتری را فرستاده بود که گوشی موبایلی را چک کند. او هم چک کرد و رفت. گوشی موبایل را دوباره در جعبه گذاشتم. و هنوز در قفسه نگذاشته بودم که زنی با یک زنبیل وارد مغازه شد. نسبتا مسن و به طرز بی رحمانه و اغراق آمیزی آرایش کرده بود. به طور حتم او هنوز در اواخر دهه 50 زندگی می کرد. و گذشت زمان هیچ تاثیری در سبک لباس و آرایشش ایجاد نکرده بود. او مرزهای زمان را در هم شکسته بود.

-          سلام مهندس

-          سلام. خوش آمدید. (چطور فهمید من مهندسم؟).

زن نگاهی به اطراف انداخت و گفت: من از شما اسپیکر خریدم.

-          خب؟

-          هیچی دیگه از دستم افتاد شکست.

از زنبیلش جنازه اسپیکر را بیرون آورد. کسی با وینچستر توی صورت دستگاه شلیک کرده بود.

-          این دستگاه از دستتون افتاده؟

-          آره

-          و چیزی از روش رد نشد؟

-          نه. فقط افتاد.

-          اوکی. خب چه کمکی از من ساخته ست؟

-          درست کنید دیگه. دکمه هاش رفته توش...

-          خدمات پس از فروش محصولات ما در خیابان سعدیه.

-          چطوری برم؟

-          با یک وسیله نقلیه.

-          آدرس می نویسی برام؟ داداشی؟

چه واژه احمقانه ای. توی ذوق آدم می خورد. داداشی. حتی در فیلم فارسی ها هم نشنیده بودم.

-          خانم عزیز. رشت فقط یک خیابان سعدی داره. به راننده تاکسی بگید خیابان سعدی. پیچ سعدی، تابلو خدمات رو میبینید.

-          راننده منو می بره؟

-          دلیلی نداره نبره.

-          شما درستش نمیکنی؟

-          خیر.

-          مهندس نیست؟

-          مهندس که منم.

-          نه اون مهندس.

فرید را می گفت. اغلب اوقات فرید در مغازه است.

-          نه نیست.

-          باشه مرسی.

-          خواهش میکنم.

زن  به طرف درب خروج رفت. مشتری بعدی وارد شد و در آستانه در، به مشتری تازه وارد گفت: ببخشید مهندس. سعدی از چپ برم؟

خدای من. این زن کاملا غیر عادیه. مشتری تازه وارد بعد از پاسخ دادن به زن نزدیک شد و با لحن دوستانه ای گفت: ببخشید آقا یه سوال داشتم.

-          خواهش میکنم. بفرمایید.

-          این گوشی من وقتی زنگ می خوره چی نمیشه.

-          چی نمیشه؟

-          نه. چی نمیشه. یعنی از اونا نمیشه دیگه.

-          دقیقا چطور باید بشه که نمیشه.

-          از اونوری صدا نمیاد.

-          برند گوشیتون چیه؟

-          سامسونگ.

-          خب ما نمایندگی سامسونگ نیستیم. تابلو مغازه ما 3.5 در 3 متره. و مقدار متنابهی لامپ داره و هیچ کجای اون تابلو درباره سامسونگ چیزی ننوشته.

-          آها. شما نمی دونی یعنی؟

-          خیر.

-          خدافظ

-          خدانگهدارتون.

پشت کانتر یا همان دخل نشسته ام و عبور مردم را نگاه می کنم. پیاده رو مثل قابی است که آدمها از چپ و راست وارد می شوند و بیرون می روند. در حالتی از خلسه اند. با صورتهایی که نمی شود گفت پشتشان چه چیزی وجود دارد. خیابان مطهری یکی از پر ازدحام ترین خیابانهای رشت است. پیاده روها ی نا منظمی دارد و خدا نکند بارانی چیزی ببارد. ناودانها همه به وسط پیاده رو می ریزند. موزائیکها لق است و ترافیک عصرگاهی، خیابان را به محله چینی ها تبدیل می کند. اینجا هر مغازه ای که بخواهی وجود دارد. فروشگاه های صوتی تصویری تا بوتیک لباس.

زن جوانی وارد شد. درب را به شکل آهسته و دقیق باز کرد. با آرامش داخل آمد. و حالا درب را به طور کامل پشت سرش بست. سلام کرد. چیزی در حدود 8 قدم برداشت تا روبری کانتر یا همان دخل رسید. سرش را نزدیک آورد و لبخندی زد.

-          خوش آمدید خانم.

-          مرسی ممنونم.

-          در خدمتم

-          ببخشید یه سوال داشتم

-          تمنا می کنم. بفرمایید

-          شهرام کی میاد؟

-          عذر می خوام شهرام کیه؟

-          شهرام. مغازه بغلی.

-          نمی شناسم ایشونو.

-          آها. معذرت می خوام.

-          خواهش میکنم.

زن جوان هشت قدم آمده را برگشت. درب را باز کرد. حالا بیرون رفت. درب را به دقت و کامل بست. نگاهی گذرا به ویترین انداخت و از کادر خارج شد.

هنوز از فکر زن بیرون نیامده بودم که تلفن زنگ زد. پاوز را فشار دادم. گوشی را برداشتم و کلید تالک را با شست دست راستم فشردم. الو؟

-          الو؟

-          سلام آقا.

-          سلام

-          ببخشید ما دیروز یه تبلت از شما خریدیم.

-          خب ؟

-          می خواستم ببینم چند ساعت باید بزنیم به شارژ؟

-          استفاده کنید تا خودش خاموش بشه. بعد شش ساعت به شارژ بزنید.

-          کمتر نمیشه؟

-          استانداردش اینه خانم.

-          مثلا... سه ساعت بس نیست. آخه بچه عجله داره.

-          خانم چرا چونه میزنید؟

-          خب...باشه... فقط یه سوال دیگه.

-          بله؟

-          گارانتی یکساله؟

-          بله.

-          یعنی خراب شد یکی دیگه می دید؟

-          نه. تعمیر میشه.

-          باشه. خدافظ.

-          خدافظ.

تلفن زنگ زد.

-          الو؟

-          بفرمایید.

-          دیجیتال چی داری؟

-          بله؟

-          گیرنده گیرنده

-          گیرنده دیجیتال؟

-          آها دیگه. داری؟

-          داریم.

-          کارتن کارتن

-          کارتن کارتن گیرنده دیجیتال؟

-          نه یه کارتن

-          خب داریم

-          بفرست

-          کجا؟

-          عسگری ام. شریعتی. بفرستیا. خدافظ

-          الو؟الو؟

تعادلم دارد از دست می رود. به لحظات طغیان نزدیک می شوم. باید چای بنوشم. لیوان تمیز داخل کشو نیست. همه چیز مهیاست که گیر بدهم به کسی و حسابی رویش بالا بیاورم. یک نخ سیگار ته کشو افتاده. بعد از یک سال، یک سیگار لعنتی در یک روز لعنتی بد نیست.

جلوی در از سیگار کام میگیرم و فوت می کنم و گاه گاه دخترها را نگاه میکنم. به اخمهایشان. قیافه گرفتن هایشان. به ماتم هایشان. به گیجی و سرگردانی شان. به نارضایتی یا نقشه کشیدنهایشان. و به آنچه که در پس این نمایش پنهان کرده اند. نگاه کردن به دخترها برایم تسکین دهنده است. موجودات زیبایی که راه می روند. خودشان را با سلیقه نقاشی می کنند. صدایشان آرام است. و خیلیهاشان دم زهراگینی دارند که بین بالهایشان مخفی کرده اند. نمی دانم چرا اینقدر خودشان را دست کاری می کنند. هر کدامشان اگر بتوانند ویژگی منحصر به خودشان را کشف کنند دیگر نیازی به این همه دستکاری نیست. روزهای گذشته را به یاد می آورم. دلبرک غمگینی داشتم که نامش را تقی گذاشته بودم. گذاشتن نام تقی برای یک دختر کاملا بی سلیقگی است. اما این در مورد ما صدق نمی کرد. چیزی که من در تقی تحسین می کردم این بود که او به راز مهمی درباره ظاهر خودش دست پیدا کرده بود. او فهمیده بود اگر سه تار مو از محل خاصی از ابرویش را بردارد دیگر نیاز به هیچ آرایشی نیست. او جذاب می شد و نه خوشگل. او فهمیده بود دوران باربی ها به اتمام رسیده. دیگر کسی به لبهای پروتز و بینی های بند انگشتی تمایلی نشان نمی دهد. چاقی، لاغری، کوتاهی و بلندی، همه می توانند نوعی ویژگی منحصر به فرد برای همان آدم باشند. فقط کمی ظرافت و هوش می خواهد. کوتاهی که میل به بلند بودن دارد قطعا از خود یک دلقک را به نمایش خواهد گذاشت. فقیری که می خواهد پولدار به نظر برسد یک ژوکر تمام عیار است. آنچه هستم. این من هستم. با تمام خصوصیاتم. زشتی من نیز نوعی ویژگی و خصیصه ای است که برای من است.  

-          سلام داداشی

آه نه...

-          سلام. چی شد گارانتی؟ پیدا کردین؟

-          آره اما پول میگیره. میگه خودت زدی زمین.

کاش می توانستم یکی نو بهت بدهم. کاش می توانستم همه این جنسها را رایگان بدهم دست مردم. کاش دیگر پولی وجود نداشت.

احساساتم طغیان کرده بود. باید سفارشهای فرید را به خاطر می آوردم که حق ندارم به گداها و هر کس که از در آمد و پول می خواست چیزی بدهم. او می داند ممکن است همه دخل را به مردم بدهم. قول داده بودم به هیچکس چیزی ندهم. برای همین به زن گفتم برود. چون نمی توانم برایش کاری بکنم. ساعت 9 شده. باید مغازه را ببندم. و به این بیاندیشم که هر کدام از این آدمها با رفتارهای عجیبشان، یک دنیا قصه و داستانند...

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 18:12 توسط کافه چی |

 

نمی توانم دربرابر اناری که از پشت وانت انارفروش پیر به پایین غلطید بی تفاوت باشم. اناری که از انارهای دیگر جدا افتاد. شاید لحظه ای بعد بین چرخهای اتومبیلی بی مبالات له شود و یا شاید عابری از زمین برش دارد و انار را در سرنوشت خودش هضم کند. کنار خیابان می ایستم و انار را نگاه می کنم. پورت. له شد. زیر لاستیکهای چرک یک پژو زنگ زده.

***

حرکت می کنم و چاله های بی شمار خیابانها را رد می کنم. از خودم سوال می کنم چه چیزی، واقعا چه چیزی مانع من است. مثلا بروم وسط اتوبان و گیلکی برقصم. چرا من نمی روم وسط اتوبان گیلکی برقصم؟

1- با رقص بومی آشنا نیستم

2- می گویند دیوانه است

3- خجالت می کشم

4- از نظر منطقی و عقلانی صحیح نیست

5- از آبرویم می ترسم

6- ممکن است دستگیرم کنند و به دیوانه خانه ای چیزی تحویلم بدهند.

همه اینها وجود دارند. و شاید بی نهایت دلیل ریز و درشت تر هم باشد. دلیلی برای کردن یا نکردن. شاید رقصیدن در اتوبان کاری مفرح باشد. شاید در روحیه ام تاثیر مثبتی بگذارد. شاید برای پروستات،  غدد لنفاوی و انسدادهای روده و عروق مناسب باشد. شاید اومگا 3 بدن را تامین کند. حتی وقتی می خواهم در اتوبان برقصم هم دنبال یک فایده ای چیزی هستم. مثل اینها که هر کوفتی را که از سر هوس می خورند برایش خاصیت پزشکی می تراشند. میگن میوه بعد از شام خوبه. میگن بعد از غذا شیرینی خوبه. میگن این برای اونجا خوبه. اون هم برای اینجا خوبه...

***

به تنگ ماهی ضربه میزنم. با انگشت اشاره. دنگ. دنگ. و یکبار دیگر. دنگ. با هر بار ضربه ماهی تکان می خورد. یا می ترسد. یا کنجکاو می شود. بالاخره تکان می خورد. من می زنم. ماهی تکان می خورد. نمی دانم چه می شود که یاد داستان طوطی و بازرگان می افتم. طوطی پدر خودش را در آورد فرار کند نشد. دست آخر خودش را به مرگ زد. نمرده بود اما وانمود کرد که مرده. بازرگان زد به قفس. دنگ. دنگ. و یکبار دیگر. دنگ. و فکر کرد طوطی مرده. و خودش طوطی را آزاد کرد.

***

تحریک شدن و واکنش نشان دادن.

***

بعضی از آدمها مرده اند که واکنش نشان نمی دهند. بی خیالها و بی عار ها (یا شایدم بی آرها). صورتهای بی روح یخ زده. بهشان دست که می دهی انگار ماهی مرده یخ زده ای را دست میزنی. اینها هم بی واکنشند. اما این بی واکنشی، آن بی واکنشی نیست.

***

برای

***

برای یک چیزی. همه عملکردم برای یک چیزی است. اگر برای یک چیزی نباشد و عمل کنم چه می شود؟ آنوقت من عمل می کنم اما من عمل نمی کنم. اگر من عمل نکنم کیست که عمل می کند؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۳ساعت 12:46 توسط کافه چی |

خانم "میسایی چویی کاناگوره سواماسانه"، که نام نسبتا بلندی دارد، در خیابانی که به یک اصطبل منتهی می شد گفت: آیا تو از زنها نفرت داری؟ این سوال می توانست هر جای دیگری پرسیده شود. شاید در خیابانی که به یک کافه منتهی می شود یا جاده ای سنگلاخی که از باغی نه چندان بزرگ عبور کند. آب دهانم را قورت دادم و گفتم نمی دانم. باید فکر کنم. برای همین به خانم میسایی چویی کاناگوره سواماسانه، اطمینان دادم در اولین فرصت درباره این موضوع فکر کنم و ایده هایم را ارائه کنم. لازمه ی فکر کردن به چنین مسئله ای کمی تنهایی و سکوت است. و البته خیلی چیزهای دیگر که حوصله حرف زدن درباره شان را ندارم. بهتر بود در یک بعد از ظهر دلگیر مزخرف در رشت، کمی پیاده روی کنم. اما اینکار را نکردم و با ریشهای نتراشیده از اتاقم بیرون نیامدم. باید هرچه سریعتر به این سوال پاسخ می دادم. لااقل برای خودم. چون مهمتر از خانم میسایی چویی کاناگوره سواماسانه، خودم بودم که تابحال به این موضوع نیاندیشیده بودم. یعنی اندیشیده بودم. اندیشه ای که به هیچ دردی نمی خورد. نگونبختانه، اندیشیدن به همراه تحریف، سانسور، تعصب، و پارتی بازی و توجیه کردن هیچ دردی را دوا نمی کند. باید در تنهایی، همه دانستگی ام را روی میز می ریختم. آخرین بار که چیز میزهایم را روی میز ریخته بودم در مدرسه بود. جیب بچه ها را می گشتند ترقه نداشته باشند. فلسفه جیبها خیلی راز آلودند. چه اختراع مزورانه ای (این واژه خیلی لوس است). برخی از واژه ها خیلی لوس هستند. مزورانه یکی از آنهاست. چرا نباید جیبها روی ران باشند. یا هر جای دیگر. کسی که جیب را اختراع کرد باید آدم پنهانکاری بوده باشد. پنهانکاران نمی خواهند کف دستهایشان معلوم باشد. چیزی را پنهان کرده اند در اعماق تاریکی. اسلحه، پول، پاستیل نوشابه ای که نمی خواهند کسی بخورد، وسایل پیشگیری از بارداری و یا هر چیز دیگر... خیلی احمقانه است که آدمها چیز میزهای مشترکشان را از هم پنهان می کنند. گویی فقط برای آنهاست و کسی درباره اش نمی داند. این هم ریشه اش از بهشت شروع شد. وقتی ابزار و ادوات تکثیر را از هم پوشاندند. تا قبل از سیب، همه عریان بودند اما بعد از سیب، خود را پوشاندند. مگر چه اتفاقی افتاد. باید یک اتفاقی افتاده باشد. یک گاز. انتقال آگاهی از روح به ذهن. با یک گاز، آگاهی تغییر یافت. اساسا نگرش تغییر یافت. آدم و حوا یکی بودند. اما حالا احساس انفکاک (چه لغت بی نمکی) می کردند. من جدا و او جدا. فاصله افتاد و در فاصله "برای من" ، "برای تو" بوجود می آمد. قلمروها شکل گرفتند. واژه هایی مثل پرایویسی خلق شدند... کسی با دیدن یک فرشته عریان بر دیواره کلیسا اتفاقی برایش نمی افتد. یا لااقل وانمود می کند برایش اتفاقی نیافتاده. اما همان عریانی در جلد یک مجله می تواند شهری را دچار بهم ریختگی هورمونی بکند. یک چیزی در مخ آدمها تغییر می کند. پوشاندن بخاطر شرم؟ شرم از چه؟ شرم از داشتن آناتومی کاملا شناخته شده ای که میلیاردها آدم در سیاره زمین در رنگهای مختلف آنرا دارند! و یا پوشاندن بخاطر حفاظت؟ این مسئله ای جداست که به یک ساختار کلی بر می گردد و احتیاج به یک تغییر نگرش کلی دارد. و تا این نگرش با آگاهی بارور نشود شاید عاقلانه ترین کار، حفظت باشد. حوصله ندارم در این باره چیز بیشتری بگویم. باران که می بارید، چه بیهوده است آدم در رشت بگوید باران که می بارید. اینجا باید بنویسی آنروز که باران نمی بارید. پس بهتر است اینطور ادامه بدهم که در یک روز معمولی پاهایم گلی بودند. به ندرت پیش می آید آدم به گِلهای کف کفش خودش فکر کند. مگر اینکه کفش را تازه خریده باشد و قصد حفاظت از کفش را داشته باشد و در راه رفتن به یک قرار مهم باشد. می بینی؟ آدم چقدر باید ملاحظه کند؟ بین این همه نگرانی های ریز و درشت و ملاحظات آدم خفه می شود. ملاحظه چه چیزی را باید کرد. وقتی باران می آید خیابانها گلی است. کفش گلی می شود. الف: من با گل چسبیده به کفش زشت به نظر می رسم. ب: کسی به آدمی که به ته کفشش گل چسبیده توجه نمی کند. آنوقت جنس مخالف نگاهم نمی کند. و وقتی نگاهم نکند و یا بی محالی کند: 1- ب: احساس حقارت می کنم. 2- ب: با من دوست نمی شود که ازدواج کنیم و هی جفت گیری کنیم و جمعه ها برویم کافی شاپ و بعد یک مدت بچه بزاییم و دست آخر بمیریم. 3- ب: همه جا را به گند می کشم و خجالت می کشم. 4- سایر موارد... در نهایت همه چیز به دو قسم تبدیل می شود: 1) نگرانی از بابت چیزی که خیال می کنم دیگران درباره ام فکر می کنند. 2) نگرانی از بابت به ثمر نشستن تقلایم برای شخصیتی که مایلم دیگران درباره ام فکر کنند. هر دو تایش همه زندگی ام را به گه می کشد. ملاحظات، ترسها، محدودیتها، قوانین، نگرانی ها، خجالتزدگی ها، سانسورها، وعصیان. شاید ادوراد مانچ هم اینجاها بود که جیغ کشید! وقتی گِل به کفشم بود به این فکر کردم چیزی که به آدم بچسبد همراهش هست. و رد پا می گذارد. مثلا اگر شهوت به آدم چسبیده باشد بالاخره رد از خودش می گذارد. می آیی نقاشی کنی، پای زنانه می کشی. می آیی مجسمه اسب بسازی پاهای اسب، پای زنانه می شود! حالا این شهوت چیه؟ این سوال را که پرسیدم مایل بودم نظر خانم "میسایی چویی کاناگوره سواماسانه" را در این باره بدانم. اما چون غایب بود مجبور شدم روی ایده های خودم کار کنم. نوعی حرص به چنگ آوردن! این ترکیب "به چنگ آوردن" خیلی حق مطلب را ادا می کند. دقیقا باید پنجه هایی را تصور کرد که می خواهند به چنگ بیاورد. پنجه هایی شبیه پنجه های اسکوروچ. واژه دله بودن هم کمی مطلب را می رساند. شهوت همان حالتی است که موقع خوردن غذایی خوشمزه طغیان می کند. گاز زدن. جویدنی شتابزده و بلعیدن. یا وقتهایی که بین حرفهای هم می پریم و یا آنقدر زر میزنیم که دیگر چیزی برای گفتن باقی نمانده باشد. به چنگ آوردن برای تصاحب. برای من. به نفع من. مهم نیست به ضرر کس دیگر باشد. مال منو بده برم...زود باش... پس شهوت نوعی تنفر است. به خیابانی که به اصطبلی می رسید رفتم. در روزی که باران نمی بارید. خیابان، اصطبل و خانم میسایی آنجا نبودند
+ نوشته شده در جمعه سی ام آبان ۱۳۹۳ساعت 11:5 توسط کافه چی |

خیسه. همه جا خیس است. چند روز یک بند باران می بارد و من عمیقا احساس طبله کردن می کنم. رشت محل مناسبی برای شاعرها نیست. شاعرها به یک یکروز بارانی احتیاج دارند. هیچ شاعری نمی تواند 5 روز پشت سر هم شعر بگوید. یعنی می خواهم بگویم شورش در می آید. یا اینکه قاطی می کند و می ود سهراب. حتی اگر 5 روز پشت سر هم عاشق یک معشوقه جدید بشوی باز هم نمی توانی شعر بگویی. کتابهایم نم کشیده اند. فر هم خورده اند. کاغذ که نم بکشد فر می خورد و بوی ناب خودش را از دست می دهد. روان نویس هایم را هم اشکان می دزدد. علاقه غیر قابل مهاری به روان نویس دارد. رویاهایم هم خیس می شود. اینجا تلفن کردم به رستوران مادر گفتم قرمه سبزی بیاورند. قرمه سبزی اش خیلی رقیق بود. آب زیاد داشت. با تاشی جیکان توی سالن خوابیده بودم. تاشی جیکان یک لامای تبتی ساقط شده است. مثل تاشی در فیلم سامسارا. تاشی هر شب کنار من می خوابد. مونث هوشمند اینروزها نیست. یعنی وقتش نیست که باشد. رفته است جایی در اعماق که محل اقتدارم را پیدا کنم شاید سر و کله اش پیدا شود و دوباره نرم خوتر و شاعر مسلکترم کند. حالا هم زبانم شده تاشی جیکان. تاشی جیکان حرف نمی زند و فقط نگاه می کند. فرقی ندارد. می گفتم دیشب با تاشی جیکان در سالن خوابیده بودم. صدای مدام ریسه ها ی باران از تراس می آمد. بی امان. سرد بود و شومینه هار هار می سوخت. به تاشی گفتم من اینجا چکار میکنم تاشی؟ تاشی پلک زد. ادامه دادم تاشی من همیشه اینوقت در زندگی فرار می کردم. همیشه وقتی اوضاع سخت می شد، وقتی کارها زیاد بود فرار می کردم. می رفتم وقتی آبها از آسیاب افتاد بر می گشتم. هیچآمد. هر وقت هم با جمعی ارتباط داشتم، تا جمع بهم می ریخت از من اطاعت نمی کردند، ول می کردم و می رفتم. خدمت هم که بودم ارشد گروهان بودم. لاغر مردنی بودم و در گروهان دکل دکل آدم بود اما من را می کردند ارشد که هی دستور بدهم هی حرص بخورم. اینکار را بکن آنکار را نکن. تا تمام بشود هم آنقدر حرص می خوردم که کاملا تخلیه می شدم. از تو. الان که همه چیز خیس است، حمام خراب است، جمع اطاعت نمی کند، کتابهایم فر خورده اند چیزی نمی گذارد که فرار کنم. همان که می گوید بایست و تا آخرش برو. آدمهایی که فرار کنند دوباره باز می گردند. هر تجربه ای که با فرار تمام شود دوباره بر سر راهت قرار می گیرد که اینبار ایستادن و طرز فهمیدنش را بیاموزی. تاشی دو بار پلک زد و دستی به سبیل نحیفش کشید. او از معدود تبتی هایی است که سبیل می گذارد. از این سبیلهای فانتزی. نوازش سبیلش که تمام شد به کتاب عقل سرخ سهروردی که کنار تخت بود نگاه کرد. یادم آمد علاوه بر تمام کارهایی که دارم و نمی رسم تمام و کمال انجامشان بدهم، فردا باید در نشست نقد و بررسی عقل سرخ سهروردی در همان شهر کتابی که در پست قبل آدرسش را گذاشتم شرکت کنم. آه کشیدم و به سقف زل زدم. چند تا روح از بالای سرم رد شدند و من اهمیتی ندادم. به این فکر می کردم مقصود تاشی از عقل سرخ یادآوری فردا بود یا چیز دیگری می خواهد بگوید. سر چرخاندم و نگاهش کردم. چشمهای را بسته بود. شاید خودش را به خواب زده بود یا شاید در فکر کوهستانهای هیمالیا بود. معبدهایی در دل کوه. بوی عود. و صدای هم خوانی لاماها در مراسمی آیینی...اوم مانی پد می هومممممممممم... ذهن. هر چه می کشم از ذهن است. ذهن می آید نمودار می کشد. برنامه می ریزد. می خواهد همه چیز کیپ تا کیپ کنار هم باشد. ذهن سرزنش می کند. استرس می دهد. دیر شد. دیر شد. عقب ماندی. و هی من من می کند. ذهن شک می کند. بکنم یا نکنم. پس درستش چیست؟ بالاخره خوب چیست؟ بد چیست؟ بهترین انتخاب چیست؟ حرص میزند ذهن. بهترین انتخاب چیست؟ عاجز می کند. لعنتی. اگر سهرودی آنوقتها به ذهن می گفته عقل، مقصودش از سرخ چه بود. عقل سرخ. عقلی که نه شب است و نه روز. عقلی که شفق است و فلق. و سرخ است. بین الطلوعین. نه خوب است و نه بد. مگر شک بین درست و غلط نبود؟ بین درست و غلط چیست؟ چیزی باید در این میان وجود داشته باشد. پلکهایم سنگین می شوند. انگار به جهان رویا خواهم رفت. باز هم رویاهایی خیس ...  

 

 

یکشنبه سیزدهم مهرماه ساعت ۵ عصر

بلوار حافظ . شهر کتاب 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 18:3 توسط کافه چی |

 

 

وقتی گمان می کنی همه چیز را درباره یک پدیده می دانی، فقط گمان می کنی که همه چیز را درباره آن پدیده می دانی. به این جمله قصار من درآوردی که فکر می کردم، جلوی درب دانشگاه لاهیجان ایستاده بودم و فلایر پخش می کردم. فلایر از همین بروشورهای کوچکی است که هر روز در پیاده روها پخش می کنند. همیشه دلم می خواست حس آن کسی که این برگه ها را به دست عابرین پیاده می دهد را بفهمم. همینطور وسط یک خیابان ایستاده ای و برگه های تبلیغاتی را دست رهگذران می دهی.

***

نگهبان دانشگاه گفت باید به واحد فرهنگ برویم و از مسئول آنجا اجازه بگیریم. وارد اتاق که شدیم مردی با لباس روحانی نشسته بود. مودب و صمیمی به نظر می رسید. پوستر و فلایرها را نشان دادیم. گفتیم از رشت آمده ایم که در لاهیجان هم تبلیغ کتاب کنیم. توضیح دادیم این کتاب مجوز ارشاد دارد و قرار است سه روز دیگر در شهر کتاب رشت نشستی برگذار شود. به حرفهایمان گوش داد و عذر خواهی کرد که نمی تواند این مجوز را بدهد چون جزو قوانین دانشگاه نیست که اجازه بدهند هر نشستی به غیر از محیط دانشگاه در آنجا تبلیغ شود.

قانون، قانون است و باید رعایت شود. هرچه که باشد. چه قبول داشته باشی چه نداشته باشی. در هر قلمرویی که هستی باید قوانین مربوط به آن را رعایت کنی. وقتی دلم از این سیاره می گیرد، درست زمانهایی که از این سیاره نامقدس اندوهگین می شوم، باید فالوده بخورم و حین فالوده خوردن این جملات را تکرار کنم که قانون، قانون است.

مرد مودب، گفت که بیرون دانشگاه می توانی پوستر را بچسبانی و فلایرها را پخش کنی. اما داخل دانشگاه نه.

حالا جلوی درب دانشگاه آزاد لاهیجان ایستاده ام و به دانشجوهایی که رفت و آمد می کنند برگه های تبلیغاتی می دهم. اینجا کجاست؟ من اینجا، جایی که هرگز در آن نبوده ام، با برگه های تبلیغاتی ایستاده ام و به بچه هایی که می باید همه شان کوچکتر از من باشند برگه می دهم. آقا بفرمایید. عذر می خوام خانم لطفا این برگه رو مطالعه کنید. عده ای تشکر می کنند. بعضی از دخترها بدون اینکه اعتنایی کنند، با اکراه برگه را می گیرند. با نگاهم تعقیبشان می کنم که با برگه چه می کنند. لوله می کنند. برخی ها آنقدر مغرورانه برگه را می گیرند که انگار این تنها فرصتیست که می توانند در مقام شاهدختی باشند که دستمال دماغش را از پیشکاری فرومایه می گیرند. خدای من حتی در برگه تبلیغاتی گرفتن هم می تواند غرور وجود داشته باشد. شاید ما آدمها به دنبال هر فرصتی می گردیم تا لحظه ای در مقامی بالاتر حس سلطه گری و برتری جویی را تجربه کنیم. شاید هنگام سفارش غذا. قهوه و یا حتی انتظاری که کنار یک واکسی می کشیم تا کفشهایمان را سریعتر واکس بزند. یک مدت بود مالیخولیای همیشگی ام بالا زده بود و مدام از زمین و زمان عذر خواهی می کردم. رفته بودم از این آرایشگاه های با کلاس. از اینها که کلی ادا اطوار می ریزند تا سرت را اصلاح کنند و دست آخر می بینی فقط یک مدل بلدند و همه کله ها شبیه به هم بیرون می آیند. طرف می خواست سرم را بشوید. طرف که می گویم، مرد محترمی بود که ادکلن جی وان چی زده بود و انگشترهای گرانقیمتی به دست داشت. گفتم آقا من معذرت می خواهم. گفت برای چه؟ گفتم از اینکه در این سیاره قوانین اینطور رقم خورده که شما باید موی سر انسان دیگری را بابت پول بشویید. طرف یک ربع بعد گفت خواهش میکنم. و در این یک ربع احتمالا تمام احتمالات جنون مرا بررسی می کرد.

هر طور که بود فلایرها را پخش کردم. به رشت که بر می گشتیم از جلوی یک عطاری رد شدیم که نامش شیخ الرئیس ابوعلی سینا بود. گفتم بزن رو ترمز لامصب. این همانجاست که باید پوستر را بچسبانیم. صاحب عطاری مرد میانسالی بود که زیاد حال و حوصله مردم را نداشت. می دانی، بعضی از آدمها هستند که ذاتشان انسان و فرهیخته است. اما آنقدر ناتویی می بینند که حجابی از احتیاط و سرد مزاجی روی آنرا می پوشاند. این آدمها همیشه منتظر یک صدای آشنا هستند. یک نقطه مشترک. یک کسی که بیاید کمی دل به دلشان بدهد تا آن حجاب یخی برود کنار و دوباره گونه هایشان گل بیاندازد. دل به دل صاحب عطاری دادم. او هم بهترین قسمت شیشه مغازه اش را به پوستر من اختصاص داد.

به خودم گفتم ابوعلی سینا کیست؟ هر چه تا الان از ابوعلی سینا می دانم چیست؟ اولین گزینه، سریال ابن سینا که امین تارخ بازی کرده بود. همه آن تصاویر نوستالوژیک، قدیمی و خاطره انگیز. بعد یاد تاریخ ادبیات افتادم. در کتاب ادبیات، آن بالا، چند خط به عنوان تاریخ ادبیات بود که نام مشاهیر و آثارشان را نوشته بود. بعد کمی اطلاعات پراکنده که می گوید کتاب قانون و شفا در دانشگاه های فلان تدریس می شود. دانشجو هم که بودیم، چو افتاده بود که لباس های فارغ التحصیلی، الهام گرفته شده از لباس ابن سینا است.  خب؟ بقیه ش؟ یک مشت کتاب هم داریم که انصافا کسی حوصله خواندنش را ندارد. یعنی من که ندارم. با آن ادبیات پر طمطراق کسل کننده. حالا من کاری به کار قشر خیلی فرهیخته ندارم که می روند سراغ نظریات مشایی ابن سینا و این جور چیزها که برای از ما بهتران است.

آقا یکی پیدا نشد مثل امبرتو اکو که بیاید تاریخ و چهره های تاریخی را طوری مطرح کند که جنبه های دیگری از تصاویر و دانستگی های کلیشه ای را بررسی کند. مثل کتاب به نام گل سرخ. یا از این دست آثار. نام گل سرخ یک رمان است که جزئی ترین المانهای آن ما به ازای واقعی داشته. توصیفات معماری گوتیک، لباسها و...

واقعی بودن و نوشتن هر آنچه که واقعا بوده. شاید کمتر کسی بداند که ابن سینا بسیار شهوانی بوده و این خصوصیت خود را کاملا می شناخته. می شناخته. شناخت مهم است. شناختن یک خصوصیت و اینکه منشاء آن کجاست. شاید بتوان گفت که ابن سینا استاد مسلم کالبد فیزیکی بود. درست مثل یک تعمیر کاری که استاد تعمیر اتومبیل است. کالبد فیزیکی نیز برای ابن سینا درست به مثابه یک ماشین بوده. دستگاه فیزیکی که محمل روح است. یا کمتر کسی است که علت و نحوه مرگ ابن سینا را بداند. یا اصلا کسی هست بگوید خب این ابن سینا با آن همه شهرت و علم و از این حرفها. الان به چه کار من می آید؟ چه چیز کاربردی برای من دارد؟

این شد که برای کتابی که یکی از اختراعات ابن سینا را ارائه می کند تبلیغ کنم. کیف می کنم در آن اجلاس  حضور پیدا کنم. و بخواهم از دوستانم که در آن حضور پیدا کنند. تا با هم پای حرف نویسنده کتاب بنشینیم. 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 9:46 توسط کافه چی |

زندگی در رشت آنقدرها هم کسل کننده نیست. هر چه هست بهتر از تهران است. البته مردم رشت را نمی شناسم. اینجا، یعنی خیابان گلسار، اینطور که معلوم است، از مناطق با کلاس رشت محسوب می شود. صبحها تا 10 صبح سوپر مارکتها بسته اند. نمی فهمم این چه وضعی است. باید نان بسته ای خرید چون نانوایی به ندرت پیدا می شود. اجناس هم گرانتر از جاهای دیگر شهر است. یکی از شاخه های سپید رود از اینجا رد شده. اینطرف کاخ ساخته اند و آنطرف حلبی آباد است. من نمی فهمم. همه چیز عجیب و غریب است. خیابانهای گلسار اروح هم دارد. امروز صبح رفتم بیرون، یک مرد وسط کوچه ایستاده بود (با پیژامه) که بلافاصله غیب شد. این چیزها باید اینجا عادی باشد.

خیلی عجیب است که مقاطع مختلفی از زندگی ام در شهر های شمالی می گذرد. حتما تقدیرم در این جغرافیا رقم خورده است.  در این ساختمان، یک پسر تپل برای کارهای فنی می آید. نامش اشکان است. هوس کردم جمعه صبح درباره اشکان بنویسم چون از دیشب فکرم را مشغول کرده. اشکان 28 ساله است، اما نمی دانم می توانم مقصودم را درست بنویسم یا نه. بهتر است اینطور بگویم که نمی شود گفت اشکان چند ساله است. از 17 تا 28 به او می خورد. خیلی صاف و ساده است. یک لهجه با نمک رشتی هم دارد. تکه کلامش هم "آقای منی تو" است که فارغ از جنسیت به همه می گوید. اگر چند صدم ثانیه نام، مکان، شکل و یا هر پدیده توصیفی و اسمی را فراموش کند از ترکیب" از اونا" استفاده می کند. اشکان تقریبا 28 درصد از زندگی اش را با موبایلش ور می رود. 2 درصد را سیگار می کشد. 30 درصد را به سختی و مسئولیت پذیرانه کار می کند. و مابقی زندگی اش را برای فرشته ها نامه می نویسد. این آخری را دیروز فهمیدم. او سَر و سِر عجیبی با فرشتگان دارد. هر روز با فرشتگان مکاتبه می کند و حرفهای ساده و صمیمی اش را برای آنها می نویسد. آنها هم پاسخش را می دهند. واقعا می دهند. شوخی نمی کنم.

دیشب خیلی جدی می گفت: آقای منی تو، من سگ می برم خانه. اما عزیز نمیذاره. گفتم عزیز کیه؟

-          عزیز؟ مادربزرگمه دیگه...

-          آها... خب؟

-          هیچی دیگه. آقای منی تو، نمیذاره سگ ببرم.

-          چرا؟

-          میگه فرشته ها نمیان تو خونه...اگر با زور ببرم نفرین میکنه.

-          یعنی مادر بزرگت اگر سگ ببری خونه نفرینت میکنه. اوکی. خب پس چطوری سگ می بری؟

-          2000 تومن میدم نفرین نکنه.

-          چی؟!

-          هیچی دیگه. هر صبح دو هزار تومن میدم مادربزرگم نفرینم نکنه که سگ می برم.

-          اوکی. بعد با دو هزار تومن راضی میشه؟

-          آره دیگه. اما یه عمه دارم هر وقت میاد در گوش مادر بزرگم می خونه سگ نجسه...

-          خب؟

-          هیچی دیگه. آقای منی تو، دیگه با دوهزار تومن راضی نمیشه.

-          پس عمه ت بیاد سگ نمی بری خونه؟

-          5 هزار تومن میدم راضی میشه.

-          واقعا؟!

-          آره دیگه... اگر نفرینم کنه دیگه فرشته ها جواب نامه منو نمی دن. میدونی، فرشته ها از اونان.

-          از اونا؟

-          از اونان دیگه...پاکند.

به حرفهایش فکر می کردم که پرسید، آقا این مراقبه که میگن چیه؟ گفتم خودت بگو معنی "مراقبت" یعنی چی؟

-          یعنی مواظبت کردن دیگه...

-          خوبه خودت میدونی پس.

-          جزئیاتشو نمی گی؟

اتاقتو تمیز کن. عطر بزن که بوی خوش بدی. عود روشن کن. لباسهای روشن و آزاد و راحت بپوش. اگه از اون فیلمها و و از اون عکسها داری بریزشون دور. نگاهشون نکن. حیف برق چشمهات نیست مات بشه؟ بشین یه گوشه. همه فکرای مزاحم رو بزار پشت در اتاقت. چشماتو ببند. و بیست دقیقه به هیچ چیز فکر نکن. از درون خودت رو رها کن. مشغول هیچ فکری نشو. هیچی. اگر فکرها اومدن فقط نگاهشون کن بیان رد بشن برن. تو دنبالشون نرو. اجازه بده بیان بچرخن و برن پی کارشون. تو فقط نگاه کن. هیچ عکس العملی نشون نده. هیچی. انگار که یک نی هستی. وسط نیزار. آزاد و رها.

با دقت به حرفهایم گوش می کرد. آنقدر با دقت که گویی با تمام وجودش می خواهد از این چیزها سر در بیاورد. حرفم تمام شده بود و هنوز بهم زل زده بود. مثل اینکه منتظر باشد ادامه بدهم. گفتم که حرفم تمام شده. سری تکان داد و به موبایلش پناه برد.

منزل گفت اگر در کافه ای چیزی برای یک انتلگتوال این حرفها می زدی چه می شد؟ گفتم حتی دود سیگارش را هم توی صورتم فوت نمی کرد. و ماجرا دقیقا از اینجا شروع می شود. جایی که ناباوری، به هر چیزی، در هزارتوی های ذهن ریشه می دواند. راهروهای در هم پیچیده ذهن که دست آخر به هیچ می رسد. یا آنقدر دور خودت می چرخاندت که دیگر هیچ چیزی از معصومیتت باقی نماند. قصه، قصه ایست غریب، برادر. من عاشق باور اشکانم. عاشق معامله با مادر بزرگ. یک معامله که جوهره اش ایمان است. باور به یک چیزی. هرچه. اما باور به نیرویی برتر، از معصومیت می آید. که همه انسانیت در آن نهفته است. که هنوز رد بال فرشتگان هست، چون اشکان هست. و فرشتگان هستند چون انسان، هست.

اشکان گفت: آقای منی تو، غذا که می خورم و می خوابم خواب ناجور میشه. این را که می گفت شکمش را نوازش می کرد. باید با شکمش روابط عاطفی خاصی داشته باشد. هوای شکمش را داشت. گفتم شبها سبک بخور. دو ساعت صبر کن. و بعد به بستر برو و در حالی که به یاد فرشته هایت هستی بخواب. مراقبتت می کنند.

با خودم گفتم تو چقدر با وفایی اشکان. هنوز خیلی چیزها یادت نرفته. چقدر آدم دلش می خواهد بنشیند کنار تو و درباره این چیزها حرف بزند. از افسانه ها بگوید. از پریان دریا. از باورهایی که هنوز می توانند زنده باشند. از حضرت خیال...

+ نوشته شده در جمعه هفتم شهریور ۱۳۹۳ساعت 13:47 توسط کافه چی |

این آدمها که مدتی می روند خارج یا مدتی گم و گور می شوند، وقتی که دوباره به شهرشان بر می گردند ناخود آگاه رفتارهایی نشان می دهند که مثلا بگویند  در این مدت من تغییر کرده ام. چون می دانند دیگران هم با ذره بین آنها را رصد می کنند که ببینند چه تغییری کرده اند. اما نمی دانند تغییری که قابل نشان دادن باشد یک پول سیاه هم نمی ارزد. معلم گفت، تو قبلا کافه کافکا داشتی. چرا نمی نویسی؟ یکهو یادم آمد قبلا کافه کافکا داشتم. آآآآآآآ...یادش بخیر. رمز عبورش یادم رفته بود. کلی طول کشید یادم آمد. حدود یکسال پیش آخرین نوشته ام را گذاشتم.

به منزل گفتم معلم گفته بنویس. منزل، لقب مونث من است. مردم می گویند زن، همسر و از این چیزها. من اینها را نمی فهمم. منزل، مونث هوشمندی است. موازی من است. همراه است. گفتم اگر بنویسم یکوقت آزار می بینی. گفت تو خودت آزار می بینی ننداز گردن من. دیدم راست می گوید چون مثل یکسال پیش نمی توانم بروم کامنت بخوانم. گفت کامنتها را من برایت می خوانم. گفتم باشه اما جمعهای مجازی فساد آور است من قبلا گندیدم. از طرفی، بعد از یکسال کسی نمی آید اینجا را بخواند. من هم دیگر از فاز قهوه و سیگار و کافکا چیزی یادم نمی آید. گفت اسمش را عوض کن. اصلا بیا یک کاری بکنیم. گفتم چه کاری؟ گفت از صفر شروع کنیم. از یک خواننده. انگار این صفحه تازه باز شده. اسمش را هم بگذاریم کافه دِوا. Deva.

گفتم باشه. اما فعلا باشه. باید ببینم چه می شود.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۳ساعت 10:22 توسط کافه چی |

هاه... دست همه شما را خوانده ام. دیشب که داشتم کتابهایم را داخل قفسه ها جابجا می کردم رسیدم به جلد اول دن کیشوت. بیرون که کشیدمش از دستم در رفت و افتاد روی پای راستم. آن قسمت از روی پا که یک برجستگی بالشتک مانندی دارد. لبه تیر جلد کتاب خورد روی همان بالشتکه. بعد نشستم پایم را گرفتم و نفس فس قفا گرفتم. همان حالتی که نفس آدم بالا نمی آید. همینجور بالشتک روی پایم را فشار میدادم و زیر لب غر می زدم. آمدم بلند شوم که سرم خورد زیر در کمد. اگر روی سر را یک دایر فرضی بکشیم. و آن دایره را به دوازده قسمت تقسیم کنید. ناحیه شمال از شمال غربی سرم بود که خورد زیر کمد. دلم ضعف رفت. دوباره نفسم گیر کرد. لنگ لنگان و در حالی که سرم را می مالیدم، رفتم لب پنجره مردم را نگاه کردم. خدای من... آن من بودم که با ماشین رد شد. آن یکی هم که نان دستش بود و پیچید ته کوچه من بودم. همساده روبرویی با بچه اش بیرون آمدند. همساده روبرویی و بچه اش هم من بودند. رفتم سراغ آلبوم... پدرم، مادرم، دوستانم، همه من بودند. دویدم و تلویزیون را روشن کردم. روحانی و اوباما دو تا از من ها بودند که داشتند با هم گفتگو می کردند. کانال را عوض کردم، اخبار اعلام کرد یک عده «من» زده اند یک عده از «من» های دیگر را ترکانده اند. لعنتی... من خودم در میلیاردها نقش بازی کرده ام. هر نقش یک زندگی برای خود دارد. اینجا محل ملاقات و اشتراک من با همه ی من هایم است.

جمع کنید بروید پی کارتان 31 سال علافم کرده بودید همه زندگی ام به ور رفتن با مردم گذشت نگو داشتم با خودم در نقشهای مختلف ور می رفتم!

من فهمیدم...الو؟ هو هو... آهای... بسه دیگه من فهمیدم... کسی صدامو می شنوه؟...کن یو اسپیک پرژن؟ ... حتما آدم باید مولانا باشه بهش توجه کنید؟!... ساقیا؟... بریم مرحله بعد؟...

در اتاقم ایستاده ام به گوشه های سقف نگاه میکنم و با چشمم دنبال نوری چیزی می گردم که به من توجه کند... هی...صدامو می شنوید؟ میگم من فهمیدم... همه ش منم...

صدای منی که در نقش مادرم است آمد که فریاد زد: «باز قاطی کردی؟!... در اتاقتو ببند وقتی با خودت حرف میزنی... نمی دونم چرا این یکی اینجوری شد!».

وقتی از موجود ناشناخته ای، ندایی چیزی نیامد مایوس شدم و پیش خودم گفتم حیف من که به چنین راز بزرگی پی بردم. کسی تره هم برایم خرد نمی کند. آمدم مثل همیشه پشت کامپیوتر نشستم. ایمیلم را چک کردم. یک ایمیل برایم رسیده که ناشناس است. وقتی باز کردم دیدم نوشته:

روح گرامی

شما مرحله اول را درست حدس زدید. با نهایت احترام آیا بهتر نیست دهانت را ببندی و اینقدر شلوغ نکنی؟ اما برای اینکه نا امید نشوید برای مرحله بعد یک راهنمایی به شما می شود.

راهنمایی: با خودهایتان یکی شوید و به تعادل برسید. برای اینکار نه باید شبیه من های بد و نه شبیه من های خوب باشید. نقطه سوم را پیدا کنید.

این نامه پس از سی ثانیه خودبخود منفجر می شود.

موفق باشید.

پوفففففففف

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر ۱۳۹۲ساعت 13:59 توسط کافه چی |

چهارشنبه 30 مرداد 1392 ساعت 3 نیمه شب در اتاقم یادداشت تولد 31 سالگی ام را می نویسم. آیا من بدجنسم؟ گمان نکنم. من فقط به ندرت از پاسخ دادن در می مانم. تصور میکنم بیشتر یک آدم رمانتیک درمان ناپذیرم که گاهی در خشونت های ساختگی زیاده روی می کند. موضوع علاقه من گفتگو درباره جهانهای اسرار آمیز و همینطور آینده بشر است. از گذشته بشر فقط به زندگی غار نشینی و طرح روی غارها علاقه دارم. طرحی بر روی یکی از غارهای فرانسه است که معنای آنرا نمی دانم. خطوطی درهم و احجامی نامتعارف کشیده شده. زیر طرح هم جای کف دست غار نشین با رنگ قرمزی که انگار اسپری شده نقش بسته. عکس این طرح را پرینت گرفته ام و روی میز مطالعه ام گذاشته ام. موجود غارنشین بدوی چه چیزی رویایی را بر روی دیوار غار کشیده؟ شاید بارقه های اولیه یک ذهن بدوی برای گرایشش به هنر...

***

234 تاریخ جدید، مصادف با 1592 تاریخ قدیم (هجری شمسی)، تولد 231 سالگی ام در سرزمینهای جنوب. روی بام ساختمانی سرخ رنگی که به تازگی در آن مستقر شده ام نشسته ام. 200 سال پیش حتی به فکر انسانها هم نمی رسید بتوانند عمری جاودانه داشته باشند. خوب به یاد دارم آن روزها اگر کسی بیش از 100 سال عمر می کرد همه را به شگفتی وا می داشت. در حالی که در این زمان مردم به میل خود میمیرند و یا به سیاره ای دیگر می روند. آنروزها کشورهای مستقل وجود داشتند حال اینکه اکنون جهان به دونیم تقسیم شده. سرزمین شمالی و سرزمین جنوبی. استوا هم مرز نفوذ ناپذیری است که عبور از آن غیر ممکن است. بعد از جنگ بزرگ دو سرزمین گازهای مسموم اوضاع را وخیم کرده. دیروز که برای تعویض پای چپم به مرکز تعویض اعضای بدن رفته بودم، دکتر سون را اتفاقی دیدم. گفت که اگر خیال مردن ندارم بهتر است به فکر رفتن از سیاره باشم. قرار است ساخت حبابهای کریستالی عظیمی را آغاز کنند و مردم جنوب را به داخل آن منتقل کنند. چون به زودی زندگی خارج از حباب امکانپذیر نیست. نمی دانم تا چه حد حرفهای دکتر سون درست باشد...

***

1356245 تاریخ بین کهکشانی مصادف با 3392 هجری شمسی (تاریخ کهن سیاره زمین). جشن تولدم را در سیاره ای کوچک در صورت فلکی آندرومدا برگذار کردم. مردم این سیاره بی نهایت باشکوهند. اینها هم مثل ما انسان هستند. و در تمام مدتی که ما در 2000 سال پیش همدیگر را می کشتیم در بالای سر ما تمدنی غیر قابل وصف را داشتند. دیدن یکی از این انسانها در 2000 سال پیش بر سیاره زمین کافی بود تا تمامی مردم زمین به یقین برسند که خداوند بر خاک زمین گام نهاده است. در حالی که اینجا هزاران هزار نفر از این موجودات غیر قابل وصف در تمدنی که اکنون برایم بی نهایت شگفتی دارد زندگی می کنند. در آخرین تعویض مغزم از دکتر خواستم تا خاطره های مربوط به گذشته را منتقل کند. این دوران کمتر کسی دست به چنین کاری میزند. در نظر آنها حفظ این خاطرات کاملا بیهوده است. اما من با وسواس عجیبی از این خاطرات نگهداری می کنم...

***

نمی دانم امروز چه روزی است. گمان میکنم فقط خاطرات مربوط به 100 سال گذشته در مغزم باقی مانده و قبل از آن به کلی پاک شده. جنگ بزرگی در کهکشان در گرفت. من با تعداد اندکی از دوستانم به سیاره ای آبی رنگ آمده ایم. قبل از غرق شدن سفینه مان در دریا، خودمان را به ساحل رساندیم. لباسهایمان برای این سیاره دست و پا گیر بود. اشتباهی که کردیم این بود که لباسها را در کنار ساحل که از اینجا دور است جا گذاشتیم. فکر میکنم این سیاره خالی از سکنه است. هیچ نشانی از زندگی هیچ نوع انسانی وجود ندارد. حتی آگورها، چایتانها و دیمونها هم در اینجا وجود ندارند. ما در یک غار بزرگ پناه گرفته ایم. در این سیاره پوشیده از درختان فقط یک ستاره از یک سو طلوع و از سوی مخالف غروب می کند. ما زمان را بر اساس حرکت این ستاره پایه گذاری کرده ایم. خدای من!  دانشی بی نهایت در سر داریم اما حتی تکه ای فلز هم در اختیارمان نیست. اینجا فقط می توانیم از سنگ استفاده کنیم و با آن حیوانات کوچکی را بکشیم و به شکل خام بخوریم. برای روشن کردن آتش هیچ نوع وسیله آتشزایی وجود ندارد. اینجا شاید همان تبعیدگاهی باشد که در بازوی چهارم منظومه وجود دارد. امروز صبح از بالای یک صخره طلوع ستاره درخشان را نگاه کردم. دلم برای صورت فلکی آندرومدا تنگ شده. از صخره پایین آمدم و روی دیوار غار با یک تکه سنگ ماجرای سقوطمان به این سیاره متروک را نوشتم. حتی سعی کردم به طور ناشیانه تصویر سفینه هایمان را کشیدم. دست آخر کاری معجزه آسا به ذهنم رسید. یک سنگ نرم سرخ رنگ را پودر کردم. با آب مخلوط کردم و در دهانم ریختم. کف دستم را روی دیوار غار گذاشتم. و محلول رنگی را مثل اسپری روی دستم فوت کردم. نتیجه خارق العاده بود. نقش کف دستم روی دیوار غار باقی ماند. عجب امضایی شد!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۲ساعت 5:7 توسط کافه چی |

هوس کردم مثل خارجی ها، البته خارجی های سابق، اینروزها که ایرانیها همه جای دنیا را تصرف کرده اند آدم نمی تواند درباره رفتار خارجی ها حرفی بزند. یکهو دیدی شخصیتی که راوی در حال شرح عادت آمریکایی اش است برمی گردد به راوی می گوید؛ «دادا شیکر میون کلامت،تا کارولینای جنوبی چند کیلومتر راه موندس؟» ...

نمی دانم چرا هرچه گرین کارت است ایرانیها برنده می شوند و هرچه متقاضی کارگر ماهر شدن در تورنتو و کبک است ایرانیها داوطلب می شوند. لامصب یکساله هم فرانسه یاد می گیرند عین بلبل آدم تعجب می کند با چنین عزمی چرا تا الان در همین ایران فیلی چیزی هوا نکرده اند!

هوس کرده بودم مثل خارجی های سابق _بعد از اینکه سریال "مادرانه" را دیدم _ بروم بیرون قدم بزنم. حین سریال اونقدر تخمه هندوانه فلفل دار خورده بودم و از بس این یارو تکرار می کرد "سمت بچه های من نیا" سر دلم سنگینی کرده بود.

در تهران نمی شود بر راه رفتن یکنواخت، تمرکز کرد. چون پیاده روها کلی پستی و بلندی و پله و دست انداز دارند. هر لحظه ممکن است پایت را روی موزائیکی بگذاری که زیرش آب جمع شده و بپاشد به پر و پاچه ات یا از پارکینگ خانه ها یکهو سر ماشین بیرون بزند... کنار خیابان هم که، آدم می ترسد له بشود.

دست آخر، بعد از کلی عدم امنیت در پیاده روی، یک خیابان خلوت که چراغهایش سوخته بود پیدا کردم. همان اول خیابان یک ولگردی چیزی بود که کنار وسایل کهنه و چرکش نشسته بود. احساس خوبی نداشتم از اینکه چنین تصویری را اول خیابان خلوتی که جان می داد برای پیاده روی ببینم. نزدیکتر که شدم خیلی چرب و همینطور مرموز به نظر می رسید. به من زل زده بود و چشم بر نمی داشت. من هم با اکراه و احتیاط خواستم از کنارش عبور کنم. بدون تردید کمی ترسیده بودم و احساس نا امنی می کردم. هنوز چند قدم دور نشده بود که به طرفم دوید. من هم فرار کردم. تمام طول خیابان که شیب سربالایی هم داشت را دنبالم می دوید و بد و بیراه می گفت. من هم سر می چرخاندم و مدام می پرسیدم چرا؟ آخه چرا؟... اما ولگرد با جدیت بیشتری تعقیبم می کرد...ته خیابان که رسیدم  جا خالی دادم و دوباره به سمت پایین خیابان دویدم . با خستگی ناپذیری عجیبی همان را آمده را دوباره دنبالم دوید و تا نزدیک وسایلش تعقیبم کرد اما دیگر ادامه نداد. به گمانم صلاح ندید از وسایلش جدا بشود. اما نهایت امکان، با بد و بیراه بدرقه ام کرد. من هم تا جایی که احتمال می رفت دوباره در تقدیر خیابانی مان با هم برخورد کنیم از او دور شدم.

در تمام مسیر بازگشتم به خانه به این فکر می کردم چرا باید کسی بی دلیل مردم را تعقیب کند و فریاد بکشد. حتی دیوانه ها هم در مقابل آزار و اذیت به ستوه می آیند و حمله می کنند. به خانه که رسیدم برادرم زیر لب زمزمه کرد: «پیاده روی چطور بود؟»... و بعد زیر زیرکی خندید. تصور می کرد من صدایش را نشنیدم. خواست با این حرف جمله من را که قبل از خروج از خانه بلند اعلام کرده بودم "میرم پیاده روی" به تمسخر بگیرد. و به طرز مسخره ای ادای دیالوگ فیلمها را در بیاورد که می گویند: «پیاده روی خوب بود؟»... یا سر میز صبحانه از هم می پرسند: «دیشب خوب خوابیدی؟»...یا مامانه از بچه می پرسه: «مدرسه چطور بود عزیزم؟»...

ساعت از نیمه شب گذشته بود و من به مرد چرب و خشمگینی فکر می کردم که با ممارست و جدیت مرا دنبال می کرد و فحش می داد. تمام احتمالات ممکن را بررسی کردم. شاید در حال کشیدن مواد بود که مزاحمش شده بودم. شاید مرا با کس دیگری در آن تاریکی اشتباه گرفته بود. شاید عده ای سر آن ساعت او را اذیت می کردند و من اینبار دست بر قضا در آن ساعت خاص در حال عبور بودم. شاید قیافه من او را یاد کسی می انداخت که تنفر داشت. شاید دچار جنون آنی شده بود...

و...شاید ...شاید قادر بود فکر عابران را بخواند. آنهم فکر مرد خودخواه احمقی را، که تصور می کرد حق دارد درباره بودن و نبودن آدمهای دیگر، احساس ناخوش آیند داشته باشد.

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 18:16 توسط کافه چی |

بچه که بودم، بچه که نه. حدود 9 یا 10 سالگی. پس بهتر است اینطور شروع  کنم؛ نوجوان که بودم، ویدئو وی اچ اس بود. ما هم یک ویدئو فیلم کوچیک داشتیم. احتمالا الان خیلی ها نمی دانند ویدئو وی اچ اس فیلم کوچیک چیست. حتی فیلم بزرگش هم شاید ندیده باشند. علم پیشرفت کرده لامصب... بله. نمی شد گفت ما داشتیم. تقریبا سه یا چهار خانوار با هم یک ویدئو داشتند که شبها یا غروبها لای پتو می پیچیدند و جابجا می کردند. دست کم ماها که از طبقه متوسط بودیم اینجوری بودیم.

آنوقتها ویدئو داشتن جرم بود. برای همین لای پتو می پیچیدند و فیلمها را هم زیر پیراهن، جایی بین کمربند و شکم فرو می کردند و خیلی معمولی از خیابان رد می شدند. تقریبا همه می دانستند لای پتو چیست ولی کسی به روی خودش نمی آورد. خب نمیشد جلو انظار عمومی ویدئو را حمل کرد چون کمیته می گرفت چوب می کرد در آستین. البته من خیلی خوشحالم که آن سالها، داشتن ویدئو جرم بود. چون فیلم دیدن خیلی می چسبید. اساسا هر چیزی ممنوع باشد خیلی مزه می دهد. مثل سیگارهای له شده ارزان قیمتی که با ولع و مخفیانه  در پادگان می کشیدیم. یا بمبهای خنده ای که در کلاسهای خشک ریاضی که بیشترش را قورت می دادیم و کمی از آن را زیر نیمکت تخلیه می کردیم. به هر حال، ممنوعیت هایی از این دست اقتضای زمانه بود و من همیشه اقتضاهای زمانه را دوست دارم.

شبها بن هور می دیدیم، السید، ده فرمان، دیسکو دانس، شعله، سلطان قلبها و از این دست فیلمها. ما بچه های تخسی بودیم. بچه های زمان ما تخس بودند. تخس که نه، می شود گفت  یکجوری بودند که الان بچه ها نیستند. ما ماجراجو بودیم و در عین حال با حیا. بوسه در فیلمها واقعا می توانست قلب مارا به تپش وا دارد و دیدن حتی یک سکانس بوسه ی خشک و خالی قادر بود رویاهای زیبای عاشقانه همه شبهای تابستان ما را رقم بزند. مثل الان نبود که بچه های کم سن و سال کلکسیون عکسهای فلان را روی موبایلهای پیشرفته شان که من سردر نمی آورم دارند. یا یکی از این تبلتهای اپل توی کیف مدرسه شان باشد که منبع فیلمهای خاکبرسری است. این علم لعنتی بی رحمانه پیشرفته می کند هی... و نمی گذارد نفس بکشیم.

امشب فیلم می دیدم. یکی از صدها  فیلمهایی که این روزها اروپا و آمریکا می سازند و اصرار دارند وسط یک فیلم معمولی یا علمی تخیلی یکی دو نفر حداقل  با هم جفتگیری کنند. دستم رفت به موبایل اس ام اس زدم به رفیقم (که پسر است!) گفتم این فیلم را دیده است یا نه. گفت دیده و حالش هم بد شده. گفتم این چه وضعش است؟ درد دلش باز شد یک مشت ناله نفرین خطاب به روابط جدید آدمها نوشت و برایم اس ام اس کرد. من هم یک مشت غر غر نوشتم و در تایید حرفهایش برایش فرستادم. هر دو خوب می دانستیم دری وری هایمان بیهوده است. چون دنیا مسیر خودش را به سرعت طی می کند و این علم هم هی برای خودش پیشرفت می کند.

مدتهاست که صدای ملچ و ملوچ بوسه در فیلمها درست مثل صدای کشیدن ناخن روی تخته سیاه عصبی ام می کند. سکانسهای تختخواب عمیقا غمگینم می کند و آنها را رد می کنم. شمایلی از پوچی و تهی بودن عشقهای دروغین که تعبیر خواب هوسبازانه انسان بی روح امروز است آنقدردر نظرم ننگ بزرگی محسوب می شود که دلم می خواهد کاش بتوانم تصمیمی بگیرم که هرگز هیچ فیلمی نبینم تا مجبور نشوم اینقدر حرص بخورم. سریال ساخته اند درباره لئوناردو داوینچی. آنوقت داوینچی را شبیه یک زنباره پفیوز ساخته اند که مدام با زن پادشاه شیرملق می زند. یعنی کار به جایی رسیده  به لئوناردو داوینچی هم رحم نمی کنند. دست انداخته اند در سوراخ تاریخ یکی یکی شخصیتها را بیرون می کشند تا به نجاستی که می توانند ازش پول دربیاورند آلوده اش کنند.

من آدم خوبی نیستم. هیچ وقت هم آدم خوبی نبوده ام. تواضع تهوع آور نمیکنم، آدمهایی که از نزدیک مرا می شناسند حرفم را تایید می کنند که آدم خوبی نیستم. اما گاهی، نیمه شبها خیلی دلم برای خودم و همه آدمها می سوزد. از رنجی که همه مان می کشیم و از ورطه ای که همه مان گرفتارش شده ایم. گاهی اوقات میل خفه کننده ای برای گریستن دارم که قورتش می دهم و عنقریب است که یکی از همین شبها حناق بگیرم. سخت است وقتی می بینم دخترها و پسرهای کوچکتر از خودم کاملا باورشان شده این شکل رابطه درست است. همین روابط امروزی را می گویم. همین توهم و همین دروغهای دوست داشتنی و خیال انگیز. دوستت دارم عشق من. و همه ی بازیهایی که در حواشی این چیزها شکل می گیرد و علتش هرچیزیست به غیر از دوست داشتن. عمیقا معتقدم در خصوص روابط احساسی آدمها به راحتی می شود دایرة المعارفی تهیه کرد و هرکس ابتدای رابطه ای را که تازه شروع کرده را در این دایرة المعارف می تواند جستجو کند تا به راحتی بقیه اش را در آن بخواند ! ...اینقدر همه چیز قابل حدس و یکنواخت است و نگونبختانه (چه کلمه مسخره ای) تنها عکس العمل ما در قبال این روند از پیش تعیین شده، گیج بازی در آوردن است.

این کلاهی که سرمان رفته خیلی گل و گشاد است و ممکن است تا قوزک پایمان پایین بیاید. آیا کسی حال ترومن را در فیلم ترومن شو حس کرده؟ آنجایی که وقتی یک روز صبح از خانه اش بیرون آمد و دید همه ی اتفاقات را می تواند پیش بینی کند. همه دیالوگها را می تواند جلوتر بگوید. چون تمام عمرش، همه چیز زندگی اش تکراری و دروغین بوده و مسیرهای مشخص و پیش بینی شده ای را به او خورانده اند. و اینکه در تمام عمرش بدون آنکه بداند در یک استودیو فیلم سازی زندگی کرده و همه چیز جعلی و الکی است و همه آدمهایی که به او لبخند می زنند و دوستش دارند بازیگرند و جاعلند و یک عده ای هر روز زندگی او را مانند سریال جلوی تلوزیونهایشان پیگیری می کنند... حال غریبی است. خیلی محزون و غم انگیز. مثل صدای خفیف نی لبکی که از دور می آید.

شاید یک روز کتابی بنویسم و توی پیاده رو بفروشم. مثلا اولش بنویسم: تقدیم به پتوهای که ویدئو را لایشان می پیچیدیم.

بعد بنویسم:

آآآآ...می نویسم که...راستش...فعلا نمی دانم چه بنویسم...

اما به هرحال اگر یک روز دیدید که کسی در پیاده رو بساط کرده و کتابی که چیزی در آن نوشته نشده را به عابران می فروشد بدانید منم که کاملا دیوانه شده ام. بیایید جلو یکی دو کلمه دلداری ام بدهید و برای اینکه دلم نشکند یک جلد ازم بخرید. 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 14:53 توسط کافه چی |


گفتم: من حوصله ندارما

گفت: باشه.

و رفت خانه پدرش!

پدرسگ متوجه نبود که آدم همان اولش به همین راحتی نمی گذارد برود. وقتی کسی می گوید حوصله ندارم، خب فقط یکی از احتمالاتش این می شود که واقعا حوصله ندارد. یک عالمه علت دیگر هم می تواند داشته باشد...خب، حوصله ندارم یعنی عشقم می کشد یه کم اصرار کنی. من برای تولدت یکی از آن کیفهای چرمی کوچک خریده بودم که فقط جای موبایل و پول و چیزهای کوچک دارد و روی شانه می اندازند و خیلی به آدم می آید. گذاشته بودم روز تولدت بدهم به این دخترکهای با سلیقه ای که در شهر کتابها هدیه ها را کادو می کنند و چیزمیزهای قشنگ را روی کادو می چسبانند، یک کادوی درست و حسابی بکنند و رویش بنویسند...بنویسند...آآآآ...حالا فعلا تصمیم نگرفته بودم چه بنویسند. اصلا چه اهمیتی دارد چه بنویسند. الان من این کیف چرم را باید چکار بکنم گوساله عوضی؟...

همان بهتر که رفتی. اصلا عشقم می کشد کیفی که برایت خریده ام را بدهم به سرور خانوم زن همسایه طبقه پایین که صبحهای زود وقتی می رود توی صف سبزی، جلوی زنها دست کند از داخل همچین کیف خوشگلی پول در بیاورد بدهد به این یارو قرمساق سبزی فروشه ی میوه تره بار. شایدم همینجوری دلم خواست دادم به یکی از این دختر رنگیا که از زیر پنجره رد می شوند. آنها هم داخلش را پر از لوازم آرایش و دو سه تا گوشی موبایل می کنند و هی اتو می زنند. وقتی هم راننده در حال دری وری گفتن است تا مقدمات ترتیب دادنش را مهیا کند، دست کند داخل کیفی به این خوشگلی، آینه و کرم پودر و این جور آت آشغالها را در بیاورد و هی خودش را برانداز کند تا ببیند قیافه ترکمونش برای خر شدن مناسب است یا نه.

حیف. بخدا حیف. حیفم می آید حرومش کنم. اینبار را بهت زنگ میزنم که برگردی. هه. فکر نکن من عقلم به این چیزها نمی رسد که نفهمم برای برگشتن همه دخترها لازم است آدم اصرار کند. بله. خیلی خوب هم از اینجور چیزها سر در می آورم. آدم باید یک جاهایی اصرار کند. زنگ میزنم و اصرار کردن را جوری یادت می دهم که خودت خجالت بکشی. کیف را هم می برم می دهم کادو کنند زودتر بهت می دهم. حالا برای تولدت هم یک فکری میکنم. طاقت نمی آورم تا تولدت صبر کنم باید زودتر ببینم کیف را می اندازی روی شانه ات. اصلا موقع خریدنش شانه تورا چند بار با جزئیات تصور کردم که ببینم این کیف به تو می خورد یا نه. خیالت راحت. تصور کردن من حرف ندارد. خیلی هم بهت می آید.

آدم تکلیفش را با تو نمی داند. یعنی من نمی فهمم چه مرگت است. نمی توانم پیش بینی ات کنم. یکجا که انتظار ندارم خودت را لوس می کنی می مالی به من. همه ش آدم فکر می کند با سیاست اینکارها را میکنی که بعدش حرف خودت را پیش ببری یا کاری میکنی ازت سوال و جواب نپرسم. توی این دوره زمانه که آدم هی از اینور و آنور چیزهای عجیب و غریب می شنود خب وهم برش می دارد. می گویند توی همین فیسبوک زن آدم را بلند می کنند چه برسد به این شهر گل گشاد. بخدا راست می گویم. همین آقای ضابطی می گفت از صاب کارش شنیده که زنش آخر شبها تا دم دمای صبح توی پذیرایی روی کاناپه دراز می کشد و با لب تاپ ور می رود. یکبار رفته دیده زنش توی فیسبوک با یک نره خر، از اینها که پرورش اندام کار می کنند روی هم ریخته. خودش رفته از نزدیک دیده حرفهای خیلی ناجور برای هم می نوشتند. صاب کار ضابطی هم همان فردا صبح سه طلاقش کرده. زنش هم میگویند چند ماه بعد هرپیس گرفته. هرپیس از این مرضهای جدید است که فلانشان جوش می زند و زخم می شود و هیچ دوا درمانی هم ندارد. میگن تا آخر عمر روی آدم می ماند. یعنی هی خوب میشود و هی عود میکند. اصلا یک چیزهایی آدم می شنود که بخدا حالش بد می شود. از اول امسال به جان دادش ات قسم می خورم که می دانم از جانت بیشتر دوسش داری خودم با چشم خودم دیدم همه از هم طلاق می گیرند. نمی دانم چه کرمی به فلان مردم افتاده این شکلی شده اند. جان جلال یک وقت تو از این بازیها نخوریها. بخدا کیف قرمز چرم که هیچ، همه زندگی ام را به پایت می ریزم. یک وقت کسی خرت نکند. من یک کمی می ترسم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 20:40 توسط کافه چی |

روی زمین، روی شکمم، دراز کشیده بودم و پوست پسته و تخمه ژاپنی گلپردارمی مکیدم و کتاب الفتوح از "ابو محمد احمد بن علی بن اعثم کوفی  الکندی"  را می خواندم و فقط با این کارمی توانستم احساس خوبی داشته باشم. خواهرزاده ام که آنطرف اتاق برای خودش بازی می کرد آمد روی کمرم نشست و گفت؛ برام شنگول منگول حبه انگور بکش. من هم یه مشت بز و گوسفند کشیدم و گفتم این خانواده بزبز قندیه. گفت چیراااا؟  البته منظورش این بود کدامشان شنگول، منگول و ایضا حبه انگور هستند. معمولا همه افعال پرسشی را با "چیرااا" حل و فصل میکند.  

با نوک مداد نشان دادم کی به کی است. اما قانع نشد و گفت باید نام گوسفندها را بنویسم. گفتم؛ عسلم، قربونت بره دایی، تو که هنوز بلد نیستی بخونی. گفت بلد است چون مدرسه موشها را دیده! بحث بی فایده بود برای همین من کتابی که در بالا اشاره کردم و حوصله تکرار کردنش را ندارم بستم و زیر گوسفندها اسمشان را نوشتم. کمی به نقاشی و اسمها نگاه کرد و به طرز با شکوهی گفت؛ حالا بنویس تق تق تق... اگر درو باز کردم منو نخوریاااااا...

الف آخر "نخوریا " را جوری کشید که تمام بی آلایشی های باقی مانده در دنیا را دوباره بیاد آوردم و به پاس این حال خوب، برایش قصه نوشتم. یعنی کل داستان بزبز قندی را با کلی تغییر و دست کاری و بدون خشونت های قورت دادن گوسفندان  و سزارین شکم گرگ و این جور فجایع نوشتم. حتی همه ی الف های  بخوریا، باز نکنیا، گول نخوریدا و غیره را حسابی امتداد دادم. وقتی نوشتنم تمام شد گفت؛ مسی ...و همانجا روی کمرم شاشید و رفت دوباره بازی کرد. این شد که مثل یک بذر تازه آبیاری شده میلی در من جوانه زد و دیدم بد نیست کمی چیز میز بنویسم. اما متاسفانه در این موقعیت روحی و فکری، وبلاگ نویسی برایم بیش از همیشه  بی خاصیت جلوه میکند و به آن بی میلم...یعنی این صدا همیشه در سرم است که این جور کارها هیچ اصالتی ندارند. به نظرم از این خرده سرگرمی های بی اهمیت گرفته تاااا آدمها و روابطشان و حتی چیزهایی که به چیزهای دیگر اعتبار می بخشند و به عنوان قاموس بشریت و مناسبات بشری نهادینه شده اند همه و همه، حبابهای رنگینی هستند که از محلول آب صابونی که دردست یک کودک شوخ است متولد می شوند و هر لحظه آبستن ترکیدن و محو شدنند. به هر حال این شر و ور ها را گفتم که بگویم چشمم آب نمی خورد بتوانم زود به زود چیزی بنویسم و بگذارم اینجا اما اجالتا اعلام زنده بودن میکنم برای همه کسانی که دو سه ماه در ایمیلم هر روز یادداشت می گذارند " کافه چی تو مُردی ؟ اعلام کن زنده ای..." یا پیغام می گذارید "بازمانده عزیز اگر کافه چی مرده است لطفا خبرش را به ایمیل من بفرستید".

و اما بعد؛

همین چند وقت پیش که از بام تهران بر می گشتم، خیابانهای ولنجک را گم کردم. از کنار یک خانه، یا بهتر است بگویم قصر بزرگی رد شدم که جلوی درب ورودی اش دو شیر سنگی بزرگ در حال نعره کشیدن بودند. ساکنین قصر را تصور کردم که هر روز از بین این دو شیر بزرگ عبور میکنند  و شیرهای غران، به حکم سنگی بودنشان محزون ترین شیرهایی به نظر می رسیدند که من دیده بودم. شاید بچه های کوچکی که برای میهمانی به قصر دعوت می شدند  روی پشتشان سوار می شدند و آنها مجبور بودند همچنان به نمایش صلابت و هیبتشان در موقعیتی که مناسبشان  نیست ادامه بدهند. برای شیرها که این موقعیت حقیر را تحمل می کردند دلم سوخت . خودشان خوب می دانستند که شیرنباید دربان کاخ باشد. یعنی می خواهم بگویم کار شیرهای سنگی تمام است اگر بخواهند جلوی کاخهای سنگی دندانهای بی خاصیتشان را به رهگذران نشان بدهند.  باید همت کنند و یک روز که ماه کامل است و همه جا در سکوت چسبناکی فرو رفته، حرکت کنند و بروند جایی که مناسب حال و روزشان باشد و نگران بازی میهمانان نباشند. بچه ها، روی نرده های ایوان هم می توانند سوار بشوند و همانقدر کیف کنند که بر پشت شیرهای سنگی سوارند...

ناخن انگشت اشاره دست چپم را می جوم. احتمالا با این کار سرگشتگی و ترسهای درونی ام را نشان می دهم. بین این همه جمعیت، همیشه هیچ اتفاقی نمی افتد. همه چیز تقریبا خیلی خالی می شود و هیچ چیزی خالی تر از یک فضای پر نیست. یکی از راه آمد و گفت سلام. گفتم تو کی هستی. گفت؛ من توام. گفتم خیلی عوضی هستی که داری از فراموشی من سوء استفاده میکنی. خندید و گفت نترس شوخی کردم من فقط یک گیلاسم. بعد به یک گیلاس تبدیل شد و بلافاصله ناپدید شد. جوری ناپدید شد که هیچ گیلاسی تا بحال اینطور ناپدید نشده بود. من هم یک تکه از ناخنم که نوک زبانم بود را آرام تف کردم بیرون. لاجرم یک تکه از من در فضای بی نهایت اتاق و پرزهای بیشمار فرش، گم شد.

آهی کشیدم و گفتم؛ که اینطور.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 0:42 توسط کافه چی |

مطالب قدیمی‌تر